تبليغاتX
نـامــــه های بـــی مقصـد

نـامــــه های بـــی مقصـد

مقصدم روزی می رسد از سفر.....و من هیچ نمی گویم از این...نامه های بی مقصد....

نامه ی دکتر شریعتی به پسرش احسان

نامه اي كه همراه مثنوي مولوي به آدرس پسرش احسان در آمريكا پست شد

 

احسان

مولوي دو بار مرا از مردن باز داشت،نخستين سالهاي بلوغ بود،بحران روحي همرا با بحران فلسفي.

 چه،اساسا من خواندن را با آثار مترلينگ آغار كردم و آن انديشه هاي بي سرانجام شك آلود كه نابغه اي چون او را ديوانه كرد پيداست كه با مغز يك طفل دوازده ساله ي كلاس ششم دبستان چه مي كند؟

بر داشتم لقمه هاي فكري بزرگتر از حلقوم شعور و هاضمه ي ادراك مسير صادق هدايت را كه آن ايام خيلي وسوسه انگيز بود پيش پايم نهاد و من براي پيمودن آن مسير ساعاتي پس از نيمه شب آهسته از خانه بيرون آمدم.

 

نامه اي كه همراه مثنوي مولوي به آدرس پسرش احسان در آمريكا پست شد

 

احسان

مولوي دو بار مرا از مردن باز داشت،نخستين سالهاي بلوغ بود،بحران روحي همرا با بحران فلسفي.

 چه،اساسا من خواندن را با آثار مترلينگ آغار كردم و آن انديشه هاي بي سرانجام شك آلود كه نابغه اي چون او را ديوانه كرد پيداست كه با مغز يك طفل دوازده ساله ي كلاس ششم دبستان چه مي كند؟

بر داشتم لقمه هاي فكري بزرگتر از حلقوم شعور و هاضمه ي ادراك مسير صادق هدايت را كه آن ايام خيلي وسوسه انگيز بود پيش پايم نهاد و من براي پيمودن آن مسير ساعاتي پس از نيمه شب آهسته از خانه بيرون آمدم.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 دی1387ساعت 23:29  توسط زهرا  | 

پدر،عشق و پسر

پدر،عشق و پسر

نوشته ي سيد مهدي شجاعي،واقعه ي عاشورا(نحوه ي شهادت حضرت علي اكبر)از زبان اسب آن حضرت براي مادر ايشون (ليلا) است.

"عجيب رابطه ي ميان اين پدر و پسر.من گمان نمي كنم در تمام عالم،ميان يك پدر و پسر اينهمه تعلق،اينهمه عشق،لينهمه انس و اينهمه ارادت حاكم باشد.من هميشه مبهوت اين رابطه ام.

گاهي احساس مي كردم كه رابطه حسين و علي اكبر فقط رابطه ي يك پدر و پسر نيست.رابطه ي باغبان با زيباترين گل آفرينش است.رابطه ي عاشق و معشوق است.رابطه ي دو انيس و همدل جدايي ناپذير است.احساس مي كردم رابطه ي علي اكبر با حسين فق رابطه ي يك پسر با پدر نيست. رابطه ي ماموم و امام است.رابطه ي مُحبُّ و محبوب است و اگر كفر نبود،مي گفتم رابطه ي عابد و معبود است.نه...چگونه مي توانم با اين زبان الكن به شرح رابطه ي ميان دو اسم اعظم بپردازم؟

بارها در كوچه پس كوچه هاي اين رابطه ،گيج و منگ و گم مي شدم.مي ماندم كه كداميك از اين دو مرادند و كداميك مريد؟مراد حسين است يا علي اكبر؟

اگر مراد حسين است_كه هست_پس اين نگاه مريدانه  او به قامت علي اكبر،به راه رفتن او ،به كردار او و حتي به لغزش مژگان او از كجا آمده است؟! و اگر محبوب،علي اكبر است پس اين بال گستردن و سر ساييدن در آستان حسين چگونه است؟"

هميشه اين كلمات من و با خودش به جايي مي برد كه نمي دونم كجاست،توي يه بي وزني عجيب،بين زمين و آسمان مي مونم،بين عشق و دوري،بين مرگ و خون،بين درد و رهايي،بين آزادي و اسارت!

امروز اَزاي عموي بود،من هم مثل بقيه دلم مي سوخت،براي همه ي اون آدمهايي كه توي غزه بي خبر مي ميرند،براي همه ي اون آدمهايي كه مثل من براي آينده خودشون برنامه داشتند،وشايد فكر هم نمي كردند يك ساعت و حتي يك لحظه ي بعد نباشند.

امروز دوباره فكر كردم و ميان عشق به زندگي و عشق به خداي خودم ماندم و ترسيدم از اينكه سر افگنده بشم پيش او.

اگر حكم جهاد دهند،من بايد چه كنم؟! بمانم يا بروم،نمي دانم اينجا بيشتر به من نياز دارد يا مردمي كه زير آتش اسراييل و آمريكا هستند!

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 دی1387ساعت 23:43  توسط زهرا  | 

يوسف گمگشته باز آيد به كنعان غم مخور كلبه ي احزان شود روزي گلستان غم مخور

 

حذف شد

+ نوشته شده در  جمعه 29 آذر1387ساعت 1:14  توسط زهرا  | 

عراقی(برای رویا)

 

ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی
چه کنم؟ که هست اینها گل باغ آشنایی

همه شب نهاده‌ام سر، چو سگان، بر آستانت

که رقیب ز در نیاید به بهانه‌ی گدایی

مژه‌ها و چشم یارم به نظر چنان نماید

که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی

در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟

به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی

سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟

که شنیده‌ام ز گلها همه بوی بی‌وفایی

ز کدام ملت است این به کدام مذهب هست این  ؟

که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چرایی؟

ز فراق چون ننالم من دل شکسته چون نی

که بسوخت بند بندم ز حلاوت جدایی
به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم

چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟

در دیر می‌زدم من، که یکی ز در در آمد

که درآ، درآ، عراقی، که تو خاص از آن مایی

 

لینک دانلودآهنگ عراقی با صدای امیر آرام


 

شعر بالا  را امیر آرام خوانده،اهنگ فوق الهاده ای داره،البته خواننده گمنامیه منم توسط یکی از دوستام باهاش آشنا شدم

که خوب می بینید اسم دوستم هم رویاست

من عاشق این شعر شدم

شاید اگر هر کس دیگه هم جای من بود با خوندن متن شعر عاشقش می شد چه برسه به اینکه آمیر آرام با صدای گرمش خوندتش.


باید از یه دوست تیزبین و دقیق(آقای هادی) تشکر کنم که غلطهای موجود در شعر را به من گوش زد کرد

امیدوارم غلط دیگه ای نباشه و اگر بود حتما به من اطلاع بدید.

+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت 17:45  توسط زهرا  | 

..............

 

هزار سال است، هزاران سال است که دوستت دارم . من چونان تو از نخستین گزش به عشق ایمان نمی اورم اما می دانم که ماپیش تر یکدیگر را دیدار کرده ایم به روزگاران در میان افسا نه ای راستین  ما دو چهره پیش از این برگستره ی آب های ابدی گسترده بودیم. سایه ی تو پیوسته به سایه ی من می پیوندد در گذر روزگاران،در میان آینه های ازلی و مرموز عشق من همواره از تو سرشارم در خلوت قرنهای پیاپی.

آنجا مردی است کولی که چراغ دارنهای اشتیاق را می افروزد،و با سازش می خواند اشعاری را که بر اوراق بادها می نویسی برای من،اوراق بادها،آنجا زنی است کولی که در بیشه های اعصار گمشده است و ریزه های نام خاطرات آینده اش را با تو پی می گیرد تا گذر گاه کمای روحی گذرگاهش را گم نکند.

زیبا قاعدﺓ الزمان

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مهر1387ساعت 1:21  توسط زهرا  | 

عجب صبری خدا دارد


اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه اول ،

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهانرا با همه زیبایی و زشتی ،

بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،

بر لب پیمانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین

زمین و آسمانرا

واژگون ، مستانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

نه طاعت می پذیرفتم ،

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،

پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

سبحۀ، صد دانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

آواره و ، دیوانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،

سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

پروانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،

گردش این چرخ را

وارونه ، بی صبرانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم.

که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،

بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

در این دنیای پر افسانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم .

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!

و گر نه من بجای او چو بودم ،

یکنفس کی عادلانه سازشی ،

با جاهل و فرزانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !

شعر از :استاد رحیم معینی کرمانشاهی

+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت 16:51  توسط زهرا  | 

I love you

I love you for giving your heart to me

And trusting me with your pride

I love you for wanting me

And needing me by your side

 

I love you for the emotions

I never knew l had

I love you for making me smile

Whenever I feel sad

 

I love you for your thoughts of me

Where I’m always on your mind

I love you for finding that part of me

That I never thought I’d find

 

I love you for the way you are

And for how you make me feel

But most of all I love you

Coz I know you’re mine for real.

 

 

        

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 18:12  توسط زهرا  | 

خدا كند تو بیایى

    از عمق ناپیداى مظلومیت ما، صدایى آمدنت را وعده مى‏داد. صدا را، عدل خداوندى صلابت مى‏بخشید و مهر ربانى گرما مى‏داد. و ما هر چه استقامت، از این صدا گرفتیم و هر چه تحمل، از این نوا دریافتیم. در زیر سهمگینترین پنجه‏ها شكنجه تاب مى‏آوردیم كه شكنج زلف تو را مى‏دیدیم. در كشاكش تازیانه‏ها و چكاچك شمشیرها، برق نگاه تو تابمان مى‏داد و صداى گامهاى آمدنت توانمان مى‏بخشید. رایحه‏ات كه مژده حضور تو را بر دوش مى‏كشید مرهمى بر زخمهاى نو به نومان بود و جبر جانهاى شكسته مان. دردها همه از آن رو تاب آوردنى بود كه تو آمدنى بودى. تحمل شدائد از آن رو شدنى بود كه ظهورت شدنى بود و به تحقق پیوستنى. انگار تخم صبر بودیم كه در خاك انتظار تاب مى‏آوردیم تا در هرم خورشید تو به بال و پر بنشینیم. سنگینى بار انتظار بر پشت ما، سنگینى یك سال و دو سال نیست سنگینى یك قرن و دو قرن نیست. حتى از زمان تودیع یازدهمین خورشید نیست. تاریخ انتظار و شكیبایى ما به آن ظلم كه در عاشورا بر ما رفته است بر مى‏گردد، به آن تیرها كه از كمان قساوت برخاست و بر گلوى مظلومیت نشست، به آن سم اسبهاى كفر كه ابدان مطهر توحید را مشبك كرد. به آن جنایتى كه دست و پاى مردانگى را برید. از آن زمان تاكنون ما به آب حیات انتظار زنده‏ایم، انتظار ظهور منتقم خون حسین. تاریخ استقامت ما از آن زمان هم دورتر مى‏رود، از عاشورا مى‏گذرد و به بعثت پیامبر اكرم مى‏رسد. هم او در مقابل همه جهل و ظلم و كفر و شرك و عنا و فسادى كه جهان آن زمان را پوشانده بود و عده مى‏فرمود كه كسى خواهد آمد. نامش نام من، كنیه‏اش كنیه من، لقبش لقب من، دوازدهیمن وصى من خواهد بود و جهان را از توحید و عدل و عشق و داد پر خواهد فرمود. اما تاریخ صبر و انتظار ما به دورترها بر مى‏گردد، به مظلومیت و تنهایى عیسى، به غربت موسى، به استقامت نوح و از همه اینها گذر مى‏كند تا به مظلومیت هابیل مى‏رسد. انتظار و بردبارى ما را وسعتى است از هابیل تاكنون و تا برخاستن فریاد جبرئیل در زمین و آسمان و آوردن مژده ظهور امام زمان (عج). آرى و در آن زمان هستى حیات خواهد یافت، عشق پر و بال خواهد گشود و در رگهاى خشكیده علم، خون تازه خواهد دوید. پشت هیولاى ظلم و جهل با خاك، انس جاودان خواهد گرفت، شیطان خلع سلاح خواهد شد، انسان بر مركب رشد خواهد نشست و عروج را زمزمه خواهد كرد. سید مهدى شجاعى    
+ نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1387ساعت 20:30  توسط زهرا  | 

  روزم مثل روز همه ی مردمان می گذرد 

 اما،چون شب فرا می رسد یک واژه با یک واژه پریشانی من اغاز می شود 
 

 روز-روزهایم را باحدیث نفس می گذرانم 

  اما شب ،شبانگاه من غم می شوم و غم من

  همانا عشق تو در قلب من ثابت است و جای گرفته چنان که انگشت بر کف دست !!!!

( قیس عامرـخودمم دقیق نمی شناسمش این شعر رو توی کتاب سلوک از محمود دولت آبادی خوندم خود کتاب که فوق العاده بود)

+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 2:48  توسط زهرا  |