تبليغاتX
نـامــــه های بـــی مقصـد

نـامــــه های بـــی مقصـد

مقصدم روزی می رسد از سفر.....و من هیچ نمی گویم از این...نامه های بی مقصد....

روزگار غریبی است،چند وقتی است که ذهنم درگیر این مسئله است و از دیشب سردرگمیم تبدیل شده به یک سوال بزرگ!!!

دیشب اخبار ساعت 21 مجلس را نشان می داد،چند روز پیشش هم رییس جمهور احمدی نژاد در مورد بی ارزشی یک تکه کاغذ صحبت می کردند!!

آن تکه کاغذ بی ارزش همان کاغذی نیست که من و هزاران هزار جوان همسن و سالم برای بدست آوردنش تمام لحظات زیبای جوانیشان را می دهیم؟؟

چه پولهایی که خانواده ها برای همان مدرک نمی دهند!البته این پول خرج خرید یک تکه کاغذ جعلی از یک انسان شیاد نمی شود زیرا که پدر و مادرهای ما حتی آنهایی که بی سواد هم هستند می دانند مدرک جعلی به هیچ دردی نمی خورد!!!

نمی دانم،شاید خیلی از شما به حرفهای من بخندید و بگویید " تو که تا دیروز دل ای دل می کردی دیگه دم از سیاست نزن"

ولی این سیاست نیست این بی عدالتیه

این توهین به من و هزاران هزار دانشجو و حتی مردمی است که به این مسئولان اعتماد کرده اند.

جوانی را به خاطر یک کارت بازداشت می کنند!محاکمه می کنند!جریمه می کنند!کتک می زنند!

آنهم انسانی که تنها یک فرد عادی است!!

نه یک مقام کشوری و یک فرد با مسئولیتهای مملکتی،کردان یک ملت را فریب داد،و حتی زحمت عذر خواهی از مجلس را هم نکشید!!! وهمه ی ما را حواله کرد به روز قیامت!!!!

روز قیامت؟؟؟

من طرفدار سیاست منهای دین نیستم بلکه سیاست را در داخل دین می دانم ولی قرار نیست دزدان و جاعلان را محاکمه نکنیم!!

قوانین اسلام برای مجازات مشخص شده است و برای همه یکسان ولی انگار در بعضی زمینه ها می توان استثناء قائل شد!!!!!!!

من نه قصد جو سازی دارم نه رد دولت احمدی نژاد تنها یک انتقاد دارم و یک سوال:

چرا کردان به همین سادگی رفت؟بدون توبیخی و حتی عذر خواهی؟

اگر چه عذر خواهی او سودی به حال این مردم نداشت ولی منی که به دنبال یک تکه کاغذ بی ارزش سالها زمان گذاشته ام هم حق دارم این چنین بکنم؟؟ و آیا مرا هم به همین راحتی می بخشند؟؟

سیاست و مملکت داری بازیچه دست چه کسانی شده؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 18:35  توسط زهرا  | 

زهرا کریمی

شایسته سالاری در تمام جوانب   

زهرا کریمی در سکوت مطلق (حتی از جانب اقای خیابانی ) یک طلای تمیز برای کشورمون گرفت اونهم در زمانی که هر کدوم از ورزشکارها به یک بهانه ای و نم اشکی خودشون رو از مسئولیتها واشتباهاتشون تبرئه می کردند.

تنها مشکل اینجا بود که زهرا کریمی در رشته ووشو در جریان بازی های نمایش (غیر رسمی) المپیک این  طلا رو از حریف پر آوازه ی ویتنامیش گرفت اونهم اولین طلای ووشو ی ایران .

بعد می گن تبعیض نیست حالا تبعیض به کنار توی این قحطی برنز دیگه یه طلا خیلی می چسبید چرا دریق می کنن ؟؟؟والا ما که نفهمیدیم!!!

اگه بد می گم بگید بد می گی!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 2:30  توسط زهرا  | 

خدا خانه دارد.

 

لیلیت عزیزم!

سلام کریسمس مبارک،سالهایت چون شاخه های کاج سبز ،روزهایت چون چراغ های روی شاخه  رنگی باد.نمی دانم چندمین سال است که برایت نامه می نویسم نامه هایی که به تو نمی رسند!لیلیت شاید اسم و شماره من در دفتر تلفن تو خط خورده باشد ولی هنوز هم هر کریسمس به حرفهای تو فکر می کنم،به شب آن مهمانی زیر سایه بید حیاطتان!

یادت هست؟نشستیم کف حیاط زا نوهایمان در حلقه دستها.تکیه دادیم به دیوار کوتاه پشت سر و گذاشتیم موهای بید دورو برمان برقصد.گفتی بیا عشقهایمان را روی یک سفره بریزیم. بعد هر دو با هم لقمه برداریم بی اینکه فکر کنیم این را تو آوردی یا من.

تو شروع کردی با شوق با اشک با التهاب از عشق گفتی  از مسیح خودت آن مهربان ناصری تمام روح ۱۸ سالگیت را تسخیر کرده بود،همچنان که او  مرا.

من خیره در سایه وهم انگیز  رقص شاخه ها تمام سهم تورا از عشق خوردم،بی آنکه سهم خودم را برای تو در سفره بگذارم،بی آنکه حرفی از او بزنم.گفتی پس بگو،نتوانستم و نگفتم و تو قهر کردی سفره را بستی گرسنه رفتی من همانجا نشستم گریستم تا صبح.

***

لیلیت!من سالهاست به نیمه ناتمام آن مهمانی فکر می کنم،من سالهاست که دلم می خواهد  آن حرفها را تمام کنم ولی باز هم می ترسم،درست همانطور که آنشب ترسیدم،اعتراف می کنم که ترسیده بودم.

عزیز!مسیح تو در دسترس بود،باور کردنی بود،نزدیک ،می شد به او دست کشید،لمسش کرد ولی مسیح من نبود.کسی اگر خار در چشمهایش باشد و استخوات در گلویش لمس کردنش آسان نیست،هست؟

مسیح من پیغمبری بود که با معجزه هم نمی شد باورش کرد.هر چیزی اگر می گفتم تو فکر می کردی تخیل شاعرانه من  است و او خیال نبود،باور کن او شاعرانه تر از تخیل من است .

***

لیلیت من امشب باز برای اینکه تو را از نزدیک  حس کنم ،تمام انجیل را ورق زدم،کلمه به کلمه مسیحیت را نفس کشیدم،بعد انجیل را بستم.خواستم بخوابم اما نشد.بالشم آهسته خیس شد.مسیح سختگیر من این سو ایستاده بود،مسیح سهل گیر تو آن سو و من لا به لای تصویر دو مرد می گریستم"حواریون نشسته بودند مسیح ات آب آورد پای همه را شست با مهربانی و لطفی که تنها از پسر مریم بر می آید." چه دوست داشتنی است لیلیت،این مرد،آدم دلش می خواهد بپرد دستش را ببوسد.کاش من پترس او بودم..لوقای او ..شمعون او ..حواری او ....ولی من نیستم.من یوحنای مسیحی هستم که پای حواری نمی شوید...که دست حواری می برد.

مرد را به جرمی آوردند.چشمش به مولا افتاد.دوستانش بود.از آنها که هر روز دامن عبایش را می بوییدند.جرم،جرم است.شمشیر را بالا برد.دست مرد بر زمین افتاد،خون چکان  مرد ان را با دست دیگرش برداشت،ابن الکواء دشمنی است در انتظار فرصت جلو می آید و با نگاهی پر از رحم پر از دلسوزی می پرسد:دستت را که برید مرد؟ مرد که دست خون چکانش را با خود به خانه می برد بریده بریده در میان گریه می گوید:دستم را شجاع مکی برید،با وفایی بزرگوار...

-دستت را بریده تو باز هم به این نامها او را می خوانی؟؟

-چرا نخوانم؟چرا نگویم شجاع مکی؟چرا نگویم بزرگوار با وفا؟ابن الکواء عشق او با گوشت و خونم آمیخته است.

من یوحنای، مسیحی هستم که دست را می برد،دل را می برد.من به شمشیرش بوسه می زنم حتی اگر لبه اش زبانم را ببر ولی انصافا لیلیت،این مرد آیا باور کردنی است؟از این حرفهای عجیب آیا می شد آن شب برای جان گرسنه تو لقمه ای گرفت؟؟ من آن شب از اینکه چشمهای تو انکارم کنند ترسیدم.دیدن انکار در چشمهای دوست زخم بدی است نیست؟مسیح من سختگیر تر از آن بود که تو حتی باورش کنی،گیرم که تو از لرزش صادقانه صدای من او را باور کردی،بعد می شد هیچ جور جوابت را داد؟؟تو اگر نه با لب با چشم حتما می پرسیدی چه طور می شود عاشق تیغی بود که برای بریدن دستت بالا رفته است؟ومن چه بی جواب بودم آنشب و چه عاشق.

(نوشته بالا قسمتی از کتاب خدا خانه دارد نوشته فاطمه شهیدی است که در مجله همشهری جوان شماره 127 چاپ شده،ادامه متن را تا روز ولادت امام علی اماده می کنم و در اختیارتون قرار می دهم.)

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 13:25  توسط زهرا  | 

سوره تماشا

به تماشا سوگند
 و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است

حرفهایم ،مثل یک تکه چمن روشن بود.
من به آنها گفتم:
                    آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد................
                                                                                 سهراب
+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت 13:41  توسط زهرا  | 

کسی می آید

من خواب دیده ام که کسی می آید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد
و کفشهایم هی جفت می شود
و کور شوم اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی خواب نبودم دیدم
کسی می آید
کسی می آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست............
                                                                       فروغ فرخ زاد
+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت 13:40  توسط زهرا  |