تبليغاتX
نـامــــه های بـــی مقصـد

نـامــــه های بـــی مقصـد

مقصدم روزی می رسد از سفر.....و من هیچ نمی گویم از این...نامه های بی مقصد....

اَنتَ الدَلیلُ...................آخرین نامه به او ! _همان تو _

 

من اهل خط زدن او نیستم،پس مجبورم تو را حذف کنم،خداحافظ عزیز ِ من! خداحافظ مهربانم!

چه قدر سخت است از پس اینهمه انتظار،بعد از بودن تو مجبورم تو را ترک بگویم،من اهل خط زدنش نیستم،دلم شکسته،ولی بهتر که بشکند،دلی که جای ِ کسی شد که او را به رسمیت نمی شناسد،بهتر است بشکند!!

به دل نگیر عزیزکم!

تقصیر حماقتهای عاشقانه است این الفاظی که به تو نسبت می دهم! هنوز دلبسته توام!ولی کاری از دلم نیز ساخته نیست! قرعه کشی نبوده که نام تو را انتخاب کنم یا او را! حکم است،دستور است!

برایم از هیچ قاموس ِ عاشقی نگو! به من لیلی بودنم را هم گوشزد نکن! مجبورم مجنون ِ گریز پای من!

تو آنقدر بزرگ نیستی که بخواهی مقابل او بایستی و من را مجبور کنی به انتخاب ِ یکی از شما!

عزیز ِ من می دانم! هیچ لیلی تا به حال به قد ِ من سنگ دل و عاشق و سر(دل)سپرده نبوده!

 

هیچ کس به قاعده ای که من تو را دوست دارم،کسی را دوست نداشته!*

 

_تو بزرگی،آنقدر بزرگ که سایه ات روی تمام کوچه پس کوچه های دلم افتاده! ولی قبول کن که تو به اندازه ی خالقت بزرگ نیستی! اصلاً قیاس اشتباهی است!_

تقصیر من نیست،این بازی ناز و نیاز اوست،تو هم وارد بازی شدی،ولی نخواه که حریف او باشی!

همین قدر که تو را خط بزنم،تمام توانم را می گیرد،پس لبخند نزن،چشمانت را هم ....بگذار همانطور کمیاب بماند،می ترسم از پایم که بلرزد! می ترسم!

"خیر ِ سرم آدمم"

مهربان ِ من،عزیز ِ من،عزیز کم،در بازی ناز و نیاز ما،اجبار حرف اول را می زند،نه او گوش ِ شنوایی برای حرف دل من دارد و نه رضایت قلبیم را می خواهد!

البته هیچ شرط و شروطی هم نداریم،فقط او....

 

پ.ن:دلم می خواست به جای ِ مِهر ِ من،مِهر ِ او را در دلت بنشانم،ولی انگار حقیرتر از آن بودم،این کارها برای ِ منی چون من بزرگ است!

عزیز ِ من،بعضی چیزها اصلند و بعضی فرع،اگر اصل را خط بزنی،فرع را هم دیگر نداری!

نه اینکه فکر کنی اینها را گفتم برای آوردن عذر ِ تقصیرم! این لیلی ِسنگ دل ِ تو، حتی به داشتن تقصیر هم اعتقادی ندارد!

من تو را از او خواستم،حضور ِ امروزت،گرمای ِ دلم،مایی که پایدار نبود،برای او بود،انصاف نبود کاری که کردی!!

 

"کشتن عشقی به خاطر عشق دیگه خیلی سخته"**

 

فکر می کردم شاید اشتباه کرده ام،شاید جایی راهی را اشتباه آمده ام،ولی اینطور نبود، باز هم من رَکب خوردم،بازهم بازیچه ی او شدم !

فکر نکن که شکایتی دارم،نه! راضیم! راضی ِ راضی! سعی می کنم به روی لبخندت چشمانم را ببیندم و .....

تا همیشه نه! شاید روزی برسد،با اوست! دعا کن بگذارد! شاید بازی ِ دیگری! شاید اینبار با تو،شاید روزی که تو دست برداشتی از این ناسازگاریت با او!

خدانگهدار  عزیز ِ من!

خدانگهدارت!!!

 

 

تمام شد!

همین؟!!

نه! نه!

 

 

 

 

*من او،یازده او!

**روی ماه خداوند را ببوس،ص104

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 17:41  توسط زهرا  | 

فَبِاَ يِّ الا ءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَان!

 

نشسته بودم روی تخت ،تکیه ام به دیوار ِ زیر پنجره بود،او نشسته بود روی صندلی،در مقابل من.

نگاهم به پاهایش بود،اتاق تاریک ِ تاریک بود و پاهای او می درخشید!

"چه پرستیدنی بود پاهایش!"

دلم "غنچ" می رفت برای ترکهایش،دلم می خواست لبهایم را روی ترکهایش بگذارم و آرام ببوسم،دلم می خواست،سرم را روی آنها بگذارم و آرام آرام اشک بریزم،بی صدای ِ بی صدا!!!

مست حضورش بودم،دیوارها را یکی یکی می شکستم!

از تخت پایین آمدم،روبه روی پاهایش روی زمین نشستم،او می گفت و من هنوز خیره بودم!

دلم می لرزید،می ترسیدم،تیشه را آرام بالا بردم! آرام...آرام.......

بسم الله........یا علی!

 

 

 

لبهای من به پاهایش نرسیده در آغوشش بودم،سرم روی شانه اش بود،در گوشم آرام زمزمه می کرد،من مات صدایش بودم،مات ِ عطر تنش،داغ می شدم از شرم!!!

آنچه می گفت من نبودم،ولی او بیش از اندازه مادر بود که من ِ واقعیه "من" را ببیند!

.

.

.

به من می خندید،لبخندی که همیشه به گریه کردنهایم می زد،لبخندی که همیشه به حماقتهایم می زد،من دیوارها را شکستم!

و او تنها خندید به اعتراف ساده ی من و به روی خودش هم نیاورد!

دستانش جان می داد برای بوسیدن و بوییدن!

من از دردهای ِ حقیرم گفتم و او دوباره به شعارهای ِ مثلاً روشنفکرانه ی من خندید!!!

"برو صورتت و بشور!"

گفته بودم؟!

عاشقانه ی من و بابا در همین کلمات خلاصه نه! گسترده می شود،بال می گیرد،پرواز می کند! مثنوی می شود.

 

دلتنگی:دلم برای پاهایش،دستانش،لبخندش،نجوایش،دلم برایش تنگ شده! همین الان! که اگر خوب گوش کنم،صدای نفسهایشان را می شنوم!

 

"نترس! تو "هم" بشکن!"

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 تیر1388ساعت 1:42  توسط زهرا  | 

می روم که نمانم!

 

نمانم در همینجا و در همین سیاهی،می روم که بارم را در جایی دیگر زمین بگذارم!

نمی شود اعتراف کنم و بعد با چند سکه کفاره بدهم،حتی با چندین هزار هزار سکه هم پاک نمی شود،سنگین است،این بار سنگین تر از این حرفهاست!

می ترسم نشنود،می ترسم اینبار نپذیرد و من بمانم و این بار سنگین!

گاهی فکر می کنم شاید طلبیدنی در کار نیست،شاید دلش می خواهد دلم را بسوزاند،عزیزانش را به رخم بکشد و .....

رسم عاشقی آن نبود که من کردم و شکستم و شکستم و به خدا که دل نبریدم!!!

ریختم همه ی آبرویم را ولی مهری که بود را پاک نکردم،ماند،حالا منم و شرمندگی و ترس از رفتن و شوق به رفتن!

این آخرین بارهای ِ من زیاد شده،اینقدر زیاد که حتی خودم هم باورشان ندارم،ولی تو بیا و این بار هم قبول کن که آخرین بار بود و بگذار که برگردم،راهم بده و در را ببند،بگذار فقط نگاهت کنم،بگذار گوشه ای بنشینم و زانوانم را در آغوش بگیرم و سرم را تکیه دهم به درگاهی ِ خانه ات و به جای سکه های نداشته ام اشک بدهم و .... "اینها را جای کفاره قبول می کنی؟!"

 

پ.ن:بی دل می روم،با باری به سنگینی همه ی عمرم،امید بسته ام به رحمانیش،به غفوریش،امیدبسته ام به تنها یک نگاه ِ دوباره اش!

.

.

.

بردن نامش هم لیاقت می خواهد ،ولی میلادش هزاران هزار بار مبارک،این معلم سختگیر امتحانهای دشوار،این مرد که هنوز هم 13 رجب متولد می شود و هیچگاه نمی رود و جاریست،نه در زبانها که در دلها و جانها و فکرها.

*خدا خانه دارد..

**خدا خانه دارد..

 

.

.

.

سیزده من هم رسید!

دلبستنم به سیزده محض خاطر تجلیش در این روز بود،مثل عاشق ِ ساده و سر به هوایی که هر روسری ِ آبی او را به یاد معشوقش می اندازد.

مثل سنگی که روزی معشوقی به آن تکیه کرده و از آن پس،همه ی سنگها برای تو عزیز می شود محض خاطر یادآوری یک لحظه نفس تازه کردن معشوق و گردی که از حضورش بر سنگ نشسته،محض خاطر آنکه شاید این سنگ همان سنگ باشد،محض خاطر عاشقی.

.

.

.

التماس دعا ،التماس "د ع ا"

یا علی!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 تیر1388ساعت 18:16  توسط زهرا  | 

لبخند بزن !!! "فردا قرار است متولد شوم".............

 

آرام باش و تنها گوش كن،خوب ِ من!

مهربانترين ِمن،روزهاي با هم يكي بودنمان كوتاه بود،اندازه ي نه ماه فقط! و بدتر اينكه من از آن دوران هيچ به ياد ندارم،نه از حرفهايت،نه ترسهاي ِ تنهاييت،نه اذيتهاي ِخودم!!

.

.

.

.

بابا نبود،زمستان بود،كنار هم خوابيده بوديم،دستت در دستان من بود،مثل هر شب،آرام گفتم:

_از امشب ديگه دستت و نمي گيرم،همينجوري مي خوابم!!

 آفرين،ديگه خوب بزرگ شدي!

ولي هم خودت مي دانستي هم من كه شبها باز هم دستت را مي گرفتم.

.

.

.

بابا نبود،شب بود،با صداي ِ جيغهاي محدثه از خواب پريدم،ترسيده بود،بلند بلند گريه مي كرد،تو در آغوشش گرفته بودي و سعي داشتي آرامش كني،من ترسيده بودم،تو ولي نبايد مي ترسيدي،

تو هميشه شجاع بودي!

.

.

.

بابا نبود،من خوابيده بودم،با صداي ِ مهربان تو بيدار شدم!

 زهرا،عيد شده،پاشو!

_عيد اومد؟

 آره عزيزم،اومد.

_من خواب بودم آخه!!!

اشكال نداره دخترم،اينارو داد كه بدم بهت!!

به من شيريني و "حسني نگو بلا بگو"دادي!

.

.

.

_الو مامان،بيا من و ببر،نمي خوام ....

زهرا جان،قربونت برم،من مي يام ديگه،رفتم ني ني برات بيارم،ماماني و عمه فاطمه رو اذيت نكني!!

_مــــــامـــــــان،خوب بگو منم بيام،اين فاطمه اذيتم مي كنه!!

بغض نكن دخترم،من بايد برم ديگه،مراقب باش!!بغض نكن ،مامان هم اينجا ناراحت مي شه گريه مي كنه،باشه؟

_زود مي ياي؟

آره دخترم

_با ني ني؟

آره عزيزم!

_باشه،زود بيا.

من  مثل هميشه گريه نكردم،فقط بغض كردم و گلو درد گرفتم! فقط سه سالم بود.

.

.

.

زهرا جان،مامان،اين گچها تو جيبت چي كار مي كنه؟؟

_انداخته بودن زير ِ تخته،ديگه استفاده نمي شه!

از مدرسه آوردي؟!

_بله ديگه،ديگه نمي شه استفاده كرد!

كار ِ خوبي نكردي! اجازه گرفتي اصلاً؟

_نه....خوب مي رم فردا مي گيرم از خانم مشعوف.

فقط از خانوم مشعوف؟!

_پس كي ديگه؟! برم از خانوم مديرم اجازه بگيرم؟

نه دخترم،بايد بري از همه ي بچه هاي ِ ايران اجازه بگيري،اين خورده گچها مال ِ همه ي اونا هم هست!

_نه مامان،مال ِ كلاس ِ خودمونه!!!

پول ِ اينار و كلاس ِ شما كه نداده،اين گچها،نيمكتها و هرچي تو مدرسه ي شماست مال ِ همه است،چه جوري حالا مي خواي از همه اجازه بگيري؟!اگه يكي اجازه نداد چي؟!خدا مي گذره ازت؟!!

آنهمه عذاب وجدان براي ِ چند خورده گچ مي ارزيد به آنچه كه تو به دخترك هفت ساله ات ياد دادي،فرداي ِ آن روز با سه گچ درسته سر كلاس رفتم.

.

.

.

آرام آرام اشك مي ريختم و از رازهايم براي ِ تو مي گفتم،تو هم با نگاهت نوازشم مي كردي،چشمانت پر از اشك بود،دلت آتش گرفته بود،براي ِ غمهاي كوچك دختركت،غمهايي كه در مقابل سختي هايي كه تو كشيدي هيچ بود،حقير بود،ولي دل ِ تو آتش گرفت....

.

.

.

نمي دانم چرا هميشه به حرفهايم گوش مي كني،نمي دانم چرا با بدخلقي هايم مي سازي،نمي دانم چرا تاخير هواپيماي ِ بابا را از قبل مي داني،نمي دانم چرا براي ِ دو دقيقه دير كردن مهديه آنطور آشفته مي شوي، نمي دانم چرا اينقدر چشمانت خسته است،نمي دانم چرا اينقدر دستانت گرم است،نمي دانم چرا هنوز هم با اينهمه سن وقتي براي ِ بچه اي لالايي مي خواني من اول خوابم مي برد....

ولي مي دانم چرا الان اينهمه از اين غرور ِ احمقانه ام بدم آماده.....مي دانم....چون نمي گذارد همين الان به آغوشت بيايم و ببوسمت،همان دستهاي گرمت را....همان قلبت را كه زماني كنارش خوابيده بودم ....

ولي مي دانم تو فقط "مامان" مني،فقط مامان ِ زهرا.....

شايد بيست و يك سال پيش هم،چنين شبي همين ترس را داشتم،ترس دور شدن است تو را.....كنارم هميشه بمان،مثل همين بيست و يك سال......

نمي خواهم هيچ شب ِ تولدي را بي تو سر كنم..........

لبخند بزن قربانت بروم!!! فردا تولد من است!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 فروردین1388ساعت 23:3  توسط زهرا  | 

"بهار" به روایت نامه های بی مقصد (7)

 

               پستي است به بلنداي هشتادوهفت،حوصله كن  برادر/خواهر  جان

 

روز هفتم

.

.

.

يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَيُحْيِي الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَكَذَلِكَ تُخْرَجُونَ ﴿۱۹﴾

زنده را از مرده بيرون مى‏آورد و مرده را از زنده بيرون مى‏آورد و زمين را بعد از مرگش زنده مى‏سازد و بدين گونه [از گورها] بيرون آورده مى‏شويد (۱۹)

 

                                                                                                  سوره ۳۰: الروم   

.

 

*فقط لذت با هم بودنش مي ماند!

.

.

نامه ها به ترتیب زمان ارسال گذاشته شده،دست همه ی فرستنده ها درد نکنه!

.

.

.

امروز،دقيقه ي نود بود براي نمره گرفتن،صدا را نمي شنوي؟!

_برگه ها را بالا بگيريد،زمان امتحان 87 رو به اتمام است....

من هم،ترسيدم،محض خاطر مشروط نشدن،رفتم گدايي نمره ، كجا؟! 

                                                                     بهشت بهشت بهشت!!!!!

 .

.

.

 

                                    بی دلیل و با دلیل....."عیدت مبارک"

.

.

.

 

محض عيدي: من عاشق الرحمن هستم،فرقي نمي كند،چه در غم و چه در شادي،خواستم به شما هم توصيه كنم،قبل از "يا مقلب..." قرآن را باز كنید و كمي الرحمن بخوانید،بعد وقتي رسيديد به"فَبِاَ يِّ الا ءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَان!"  كيف كنید! كيفتان را كه كرديد،من را ياد كنید!

.

.

.

توصیه ی نامه های بی مقصد: بسیار کلیک بفرمایید.ضرر نمی کنید.

نامه ها ب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 3:6  توسط زهرا  | 

"بهار" به روایت نامه های بی مقصد (6)

روز ششم

.

.

.

*فقط لذت با هم بودنش مي ماند!

.

.

.

.

.

 آخرین فرصت فرستادن نامه ها...تا پنجشنبه ساعت ۹ شب.

.

.

.

.

ديروز در يك حادثه كه در طول تاريخ بشريت بي سابقه بود،يك عدد زهرا،اتاق خودش را_كه به قول مادر گرامي به گند كشيده شده_ خانه تكاني كرد!

و اين يعني مي توان با اين حادثه يك جشن ملي به پا كرد،در پي اين عمليات غير منتظره،يك عدد لوستر توسط نردبان شكست و يك فروند مچ پا خورد شد!

لوستر كه خوب تقصير بنده نبود،تقصير نردبان بود،تخت وسط اتاق بود و من فكر كردم چرا انرژي خودم و صرف جلو كشيدن تخت كنم،براي همين با همان حس هركولي با نردبان رفتم روي تخت،بعد هم يك سري خورده شيشه روي سرم ريخت....لي لي لييييييي لي لي.......

.

.

.

ديروز بين همه ي اين عملياتها مجبور شدم بيرون برم،وقتي برگشتم با صحنه اي مواجه شدم كه دلم مي خواست با كله برم توي ديوار!!!!!

ديدم يك عدد خواهر،سيم مودم بنده را از زير موكت بيرون كشيده،و يك عدد مادر ِ مهربان،تخت،كمد،ميز،قفسه رو در چهار نقطه ي اتاق قرار داده!!!

و سيم مونده وسط اتاق!!! خوب حالا من چي كار كنم؟! بعد خواهر عزير خواب تشريف دارند،مادر جان هم،بنده خدا،مي خواد كل وسايل را خارج كند و سيم را زير كار رد كند! در هر صورت ماجرا يك جوري تمام شد،با كمي فريادهاي اينجانب،و البته كيس هم جان سالم به در برد،چون بنده طي همان حس هركولي تخت و بلند كردم و انگار پر قبای تخت گرفته به کیس و....... يه دفعه....."تق" ديدم كيس پخش زمينه!!!

خوب،در هر صورت،ما همه الان سالميم!فقط لوستر شكسته،اتاق بي فرشه،و بدن من كوفته است!

و ديگر هيچ!

 .

.

.

.

براي تو

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 13:27  توسط زهرا  | 

"بهار" به روایت نامه های بی مقصد (5)

 

روز پنجم

.

.

.

*فقط لذت با هم بودنش مي ماند!

.

.

.

 

يه پيشنهاد خوب براي خوشحال كردن دوستان و آشنايانتون دارم، بعد از سال تحويل!

SMS بزنيد! بله،مي دونم خسته نباشم،شما براي هر مناسبتي SMS  مي زنيد،ولي اينبار به جاي send to all  كردن،اسم دوستتون و بنويسيد و فقط ازش حالش و بپرسيد،بسيار شادتر مي شه!

قول مي دم،چون به اين نتيجه مي رسه كه بين اينهمه message ، send to all شده،يكي به يادش بوده!

.

.

براي بلاگفا 

.

براي مهران مديري


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 2:13  توسط زهرا  | 

"بهار" به روایت نامه های بی مقصد (4)

 

روز چهارم

.

.

.

*فقط لذت با هم بودنش مي ماند!

.

.

.

اين پست كمي بلنده،ولي براي من عزيزه،مي خواستم براي دوتا خواهر جانهايم را هم بگذارم،ولي فكر كردم بهتره همان شب تولدشان يه پست مخصوصشان بروم،مخصوصاً كه تولد هر دوشون نزديك به هم هست و البته "كمر شكن!" هم هست.

.

.

.

.

(در مورد فرستادن نامه هاي بي مقصدتون.

براي هر كس يا هر چيز كه دوست داريد بنويسيد،چه با نام فرستنده چه بي نام،اين نامه يكجور يادآوري يا خداحافظي با 87 هست،نامه هاتون و به صورت خصوصي يا ميل يا پست سفارشي يا پيك،

يا اس ام اس،يا چاپار،يا كبوتر ،يا تلگراف،يا با حروف مورس،يا با دود،يا با هر وسيله ي ارتباطي كه به ذهنتون مي رسه به دست من برسونيد.

                                                                                با تشكر نامه هاي بي مقصد.)

 .

.

.

براي رويا

.

براي نفيسه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 0:39  توسط زهرا  | 

"بهار" به روایت نامه های بی مقصد (3)

 

روز سوم

.

.

.

*فقط لذت با هم بودنش مي ماند!

.

.

.

دلم را خوش كرده ام به حرفهايت،به نويدهايت، به اميدهايت!

نااميدم نكن در غروبي كه سراسر دلتنگي است!

اگرچه حتي لايق منتظر بودن هم نيستم!

 .

.

.

.

.

براي زَهْراء

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 23 اسفند1387ساعت 18:42  توسط زهرا  | 

"بهار" به روایت نامه های بی مقصد (2)

 

روز دوم

.

.

.

*فقط لذت با هم بودنش مي ماند!

.

.

.

.

صبحهاي عيد بوي خودشان را مي دهند،بوي عجيبي كه من مانندش را در هيچ روزي نشنيدم!

بوي كارتونهاي شبكه يك،بوي نم باران،بوي عيدي هايي كه هر روز صبح مي شماري،بوي كيف نويي كه شب بالاي سرت گذاشتي و خوابيدي،بوي تنبلي هاي "كيف آور"

بوي ناخنك زدن به شيريني و آجيل،بوي خوش با هم بودن.

.

.

.

.

براي اميرخاني 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 23:45  توسط زهرا  | 

نامه هاي قدیمی‌تر