آرام باش و تنها گوش كن،خوب ِ من!
مهربانترين ِمن،روزهاي با هم يكي بودنمان كوتاه بود،اندازه ي نه ماه فقط! و بدتر اينكه من از آن دوران هيچ به ياد ندارم،نه از حرفهايت،نه ترسهاي ِ تنهاييت،نه اذيتهاي ِخودم!!
.
.
.
.
بابا نبود،زمستان بود،كنار هم خوابيده بوديم،دستت در دستان من بود،مثل هر شب،آرام گفتم:
_از امشب ديگه دستت و نمي گيرم،همينجوري مي خوابم!!
آفرين،ديگه خوب بزرگ شدي!
ولي هم خودت مي دانستي هم من كه شبها باز هم دستت را مي گرفتم.
.
.
.
بابا نبود،شب بود،با صداي ِ جيغهاي محدثه از خواب پريدم،ترسيده بود،بلند بلند گريه مي كرد،تو در آغوشش گرفته بودي و سعي داشتي آرامش كني،من ترسيده بودم،تو ولي نبايد مي ترسيدي،
تو هميشه شجاع بودي!
.
.
.
بابا نبود،من خوابيده بودم،با صداي ِ مهربان تو بيدار شدم!
زهرا،عيد شده،پاشو!
_عيد اومد؟
آره عزيزم،اومد.
_من خواب بودم آخه!!!
اشكال نداره دخترم،اينارو داد كه بدم بهت!!
به من شيريني و "حسني نگو بلا بگو"دادي!
.
.
.
_الو مامان،بيا من و ببر،نمي خوام ....
زهرا جان،قربونت برم،من مي يام ديگه،رفتم ني ني برات بيارم،ماماني و عمه فاطمه رو اذيت نكني!!
_مــــــامـــــــان،خوب بگو منم بيام،اين فاطمه اذيتم مي كنه!!
بغض نكن دخترم،من بايد برم ديگه،مراقب باش!!بغض نكن ،مامان هم اينجا ناراحت مي شه گريه مي كنه،باشه؟
_زود مي ياي؟
آره دخترم
_با ني ني؟
آره عزيزم!
_باشه،زود بيا.
من مثل هميشه گريه نكردم،فقط بغض كردم و گلو درد گرفتم! فقط سه سالم بود.
.
.
.
زهرا جان،مامان،اين گچها تو جيبت چي كار مي كنه؟؟
_انداخته بودن زير ِ تخته،ديگه استفاده نمي شه!
از مدرسه آوردي؟!
_بله ديگه،ديگه نمي شه استفاده كرد!
كار ِ خوبي نكردي! اجازه گرفتي اصلاً؟
_نه....خوب مي رم فردا مي گيرم از خانم مشعوف.
فقط از خانوم مشعوف؟!
_پس كي ديگه؟! برم از خانوم مديرم اجازه بگيرم؟
نه دخترم،بايد بري از همه ي بچه هاي ِ ايران اجازه بگيري،اين خورده گچها مال ِ همه ي اونا هم هست!
_نه مامان،مال ِ كلاس ِ خودمونه!!!
پول ِ اينار و كلاس ِ شما كه نداده،اين گچها،نيمكتها و هرچي تو مدرسه ي شماست مال ِ همه است،چه جوري حالا مي خواي از همه اجازه بگيري؟!اگه يكي اجازه نداد چي؟!خدا مي گذره ازت؟!!
آنهمه عذاب وجدان براي ِ چند خورده گچ مي ارزيد به آنچه كه تو به دخترك هفت ساله ات ياد دادي،فرداي ِ آن روز با سه گچ درسته سر كلاس رفتم.
.
.
.
آرام آرام اشك مي ريختم و از رازهايم براي ِ تو مي گفتم،تو هم با نگاهت نوازشم مي كردي،چشمانت پر از اشك بود،دلت آتش گرفته بود،براي ِ غمهاي كوچك دختركت،غمهايي كه در مقابل سختي هايي كه تو كشيدي هيچ بود،حقير بود،ولي دل ِ تو آتش گرفت....
.
.
.
نمي دانم چرا هميشه به حرفهايم گوش مي كني،نمي دانم چرا با بدخلقي هايم مي سازي،نمي دانم چرا تاخير هواپيماي ِ بابا را از قبل مي داني،نمي دانم چرا براي ِ دو دقيقه دير كردن مهديه آنطور آشفته مي شوي، نمي دانم چرا اينقدر چشمانت خسته است،نمي دانم چرا اينقدر دستانت گرم است،نمي دانم چرا هنوز هم با اينهمه سن وقتي براي ِ بچه اي لالايي مي خواني من اول خوابم مي برد....
ولي مي دانم چرا الان اينهمه از اين غرور ِ احمقانه ام بدم آماده.....مي دانم....چون نمي گذارد همين الان به آغوشت بيايم و ببوسمت،همان دستهاي گرمت را....همان قلبت را كه زماني كنارش خوابيده بودم ....
ولي مي دانم تو فقط "مامان" مني،فقط مامان ِ زهرا.....
شايد بيست و يك سال پيش هم،چنين شبي همين ترس را داشتم،ترس دور شدن است تو را.....كنارم هميشه بمان،مثل همين بيست و يك سال......
نمي خواهم هيچ شب ِ تولدي را بي تو سر كنم..........
لبخند بزن قربانت بروم!!! فردا تولد من است!