تبليغاتX
نـامــــه های بـــی مقصـد

نـامــــه های بـــی مقصـد

مقصدم روزی می رسد از سفر.....و من هیچ نمی گویم از این...نامه های بی مقصد....

لبخند که می زنی,دلم برای خودم می سوزد!!!!.............

 

اين ظهرها و بعد از ظهرهاي بهار،انگار حرفي دارند،لبخند مي زنند،خوب كه نگاهشان مي كنم،مي بينم،كه انگار راز دارند،فکر کنم يكي از همين شبها،كه من چشمانم سنگين شده بود،ماه چيزي در گوش يكي از همين جوانه هاي درختها گفته و جوانه،هم راز دار نبوده و .....

ببين،دلم خوش است.

به اينها بگو،تو بيا و بگو كه اين دل به اميد آمدن تو اين طور قرص و محكم ايستاده!

مي ترسم رازشان نگاه تو باشد!

"تو نگاه كردي به ماه و من خوابم برده بود،فقط....كاش بيدارم مي كردند تا رد نگاهت را می گرفتم و می آمدم و می آمدم و می آمدم تا می رسیدم به چشمانت!"

ببين،نگذار بهار تمام شود،گوش كن،گـــــــــوش كـــــــن! همين بهار بيا!

.

.

.

فصلها را كه بشماري زياد مي شود،من نمي شمارم،خودت بشمار، انصاف داشته باش،بعد به همه ي اين فصلها شبهاي زمستان را هم اضافه كن،روزهاي نبودنت را هم اضافه كن،بعد بگو به من......

مي يايي يا نه!

.

.

تو به مستی من هم بخند! بخند!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 17:48  توسط زهرا  | 

"هی!!! "مهربان جان!!....من هنوز سر رشته را نگه داشته ام!......

 

مي دوني دل خوش كردن به يه اسم يا حتي يه نشانه ي كوچيك يعني چي؟!

مي دوني هميشه چشم به ساعت داشتن يعني چي؟!

يا آدمها رو نگاه كني كه شايد شايد شايد........

                                                                                                            يعني چي؟!

.

.

.

اصلاً لازم نيست بعضي وقتها حرف مهمي بزنيد/بزني/بزنم ،اصلاً!!! فقط كافيه يك قدم بيايد/بياي/بيام جلو و فقط بگيد/بگی/بگم ....

                                    سلام!

.

.

.

همين طور كه بيشتر فكر مي كنم به اين نتيجه مي رسم كه از كودكي من اين آقاي کویین اسپیسی(kevin spacey) و دوست مي داشتم بسيار!

واقعاً اين آدم محشره!!

**همين جوري بي ربط**

.

.

.

اين روزها اين ياسها روي درو ديوار شهر غوغا مي كنند،امروز كه براي ثبت نام Active   رفتم مجتمع،به اين نتيجه رسيدم چه قدر دلم براي همين مجتمع ِ تيغ زن هم تنگ شده!

و اين هوا و ساعت 11 صبح!!

به تمام معني عاشقشم!

ديشب در حركتي انقلابي يك داستان كوتاه يا شایدم توصيف كوتاه از يك صحنه ي عاشقانه نوشتم!

اين ياسها من و بدجور وسوسه كردند! براي خودم هم عجيب بود كه اينقدر مشتاق باشم براي ايجاد يك عاشقانه زير داربست ياس!

كسي روشي سراغ نداره كه من بتونم يه چندتا شاخه ي ياس بچسبونم بالا سر ِ وبلاگم؟!

.

.

.

.

.

.

دوستان،خوانندگان التماس دعايي بسيار شديد خدمت همه ي شما دارم!

سشنبه امتحان دارم و به علتهای ذكر شده كل عيدم و توي آشپزخونه بسر بردم و هيچي درس نخوندم،پس دعا كنيد،هم براي ِ من و هم براي دوستانم كه امتحانم بخير و خوشي بگذرد.

.

.

.

اگه گفتي امروز بايد از كي عيدي مي گرفتيم؟!

آهان..آره...بگو!!!

آفرين!

ديگه تولد باباي ِ آدم كه بشه بايد يه عيدي توپ بده ديگه،مگه نه؟!

                                    السلام عليك يا ابا الصالح المهدي عج

.

.

.

گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند/نگاهدار سر رشته تا نگهدارد

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 23:33  توسط زهرا  | 

"کوچک جان" بزرگ می شود! ................. "ای جان ِ دلم!"

 

يك عدد "زَهْراء" آنهم از نوع نگاه گمنامي(كاغذ باطله)ناپديد شده،از يابنده خواهشمند است،سلام بنده را به ايشان برساند!

.

.

.

اينكه بيشتر دوستان و فاميلت در نيمه ي اول سال مخصوصاً اين دوماه اول يعني "فروردين و ارديبهشت" متولد شده باشند،خيلي خوبه،چون من  بچه هاي ِ بهار (و همچنين تابستان)خيلي دوست دارم ولي از يه نظر ديگه خانمان براندازه!!!

شما تصور كنيد كه در يك ماه،براي ِ چند نفر بخواهي هديه تولد بخري،و دلت هم بخواهد سنگ تمام بگذاري!!!

به قول خواهر گرامي بنده:

تولد من و كوچك جان (خواهر ِ كوچكترينم!) يك ضد حال اساسيه! چون آنهمه عيدي ميره پاي كادوي تولد!

والبته بنده به اين خواهر گرامي عرض كردم كه:

 تولد خودت كه يك شكست تجاري بزرگه! چون سرماهه و آدم مجبوره قسمت اعظم ماهانه اش و بده پاي كادو و چون اين بنده حقير كلاً در زمينه ي پس انداز در تعطيلات به سر مي برم،پس اين شكست بزرگيه اي براي ِ من!!!

.

.

.

توضيحات:آن دسته از دوستاني كه تولدشون و مي دونم نزديكه يه وقت خداي ِ نكرده به دل نگيرند و وقتي من با خون ِ دل هديه خريدم و براشون بردم بگن "نمي خوام" گفته باشم! از اين حرفها نداريم!

.

.

.

فردا تولد اين كوچك جانه! كه من نمي دونم چرا اينقدر سريع بزرگ مي شه،همين ديروز بود كه راه افتاده بود و قدش از نصف من هم كوتاه تر بود،ولي حالا!! اي دنيا!! داشتن يك كوچك جان در خانه يك خوبي داره كه تمام لحاظ نوجوانيت براي تو تكرار مي شود،همان لجبازي ها،همان خنده ها،همان كتابها و فيلمها و آهنگها!

اين كوچك جان ِ ما،داره قد مي كشه و بزرگ مي شه،منم  نمي دونم اين بچه ها چرا اينقدر عجله براي ِ بزرگ شدن دارن،ولي هر چه قدر هم بزرگ بشه،باز هم همان كوچك جان مي مونه،همونقدر پاك،همونقدر ساده،همونقدر دوست داشتني!

تولدت مبارك كوچك جان!

.

.

.

هزار هزار هزار هزار تا از اين چركهاي كف دست فداي ِ اين دوتا خواهر،فداي ِ يه رفيق بي كلك.....

 

                                                                                          يا علي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 23:59  توسط زهرا  | 

تا قسمتی خیال....تا قسمتی واقعیت! "جدی نگیر و بگیر!"

 

سكوت كه مي كني،دلهره مي گيرم،فكر مي كنم فكرت به كدام سو پر كشيده و بعد ناگهان حسود مي شوم،چه حس پليدي !! مي ترسم نكند فكرت كه پرواز كرد ديگر سوي ِ من برنگردد!

.

.

.

"با تو رفتم..بي تو باز آمدم!"

.

.

.

سرت كه پايين است،لبخند هم مي زني،صدايم مي كني صدايت مي پيچد در گوشم.

.

.

.

نوبت تو بود كه بازي كني،ولي...تو ترسيدي و كنار كشيدي!!

شايد تو اصلاً همبازي من نبودي!!!

ولي ولي ولي اگر ترسيده بودي!!!!!!!

همان بهتر كه "بي تو باز آمدم!!"

دلم از دست همه ي اين ترسهايت خون است.

.

.

.

فكر مي كنم گير كرده ام در يك چهار ديواري ِ شيشه اي  كه صدها چشم از بيرون شيشه ها به نظاره ام نشسته اند،بدتر از اينهمه چشم اين است كه مجبورم آنچه آن صد چشم مي خواهند را انجام دهم.

.

.

.

دا را خواندم،خيلي حرف دارم،ولي چيزي كه ديروز توي اتوبوس به ذهنم رسيد اين بود كه،

سيد زهرا حسيني با اينكه در جنگ كه محيطي مردانه بود حضور داشت و مجبور به برخورد با مردها بود،ولي همواره حجاب خود را بي كم و كاست حفظ كرد و مهمتر از همه اينكه از در معرض ديد نامحرم بودن فراري بود،نه از كار و فعاليت،ديروز توي BRT وقتي با چندين جفت چشم ِ.....كه دوخته شده بودند به قسمت خانمها مواجه شدم به اين فكر كردم كه يا ما _خانمها_ با اين قضيه كنار اومديم،يا همه ي ما مونديم توي رودروايسي تمدن!!! وگرنه با يه اعتراض ساده همون اول كار دوباره قسمت خانمها برمي گشت عقب.نمي دونم يكدفعه چرا دلم خواست گير بدم به اين قضيه!

(يه بار از يه خانمي شنيدم كه وقتي از راننده ي اتوبوس پرسيده چرا محل نشستن خانمها را جلو آوردند،راننده خنديده و گفته براي حمایت از گردن آقايون!!)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 0:45  توسط زهرا  | 

لبخند بزن !!! "فردا قرار است متولد شوم".............

 

آرام باش و تنها گوش كن،خوب ِ من!

مهربانترين ِمن،روزهاي با هم يكي بودنمان كوتاه بود،اندازه ي نه ماه فقط! و بدتر اينكه من از آن دوران هيچ به ياد ندارم،نه از حرفهايت،نه ترسهاي ِ تنهاييت،نه اذيتهاي ِخودم!!

.

.

.

.

بابا نبود،زمستان بود،كنار هم خوابيده بوديم،دستت در دستان من بود،مثل هر شب،آرام گفتم:

_از امشب ديگه دستت و نمي گيرم،همينجوري مي خوابم!!

 آفرين،ديگه خوب بزرگ شدي!

ولي هم خودت مي دانستي هم من كه شبها باز هم دستت را مي گرفتم.

.

.

.

بابا نبود،شب بود،با صداي ِ جيغهاي محدثه از خواب پريدم،ترسيده بود،بلند بلند گريه مي كرد،تو در آغوشش گرفته بودي و سعي داشتي آرامش كني،من ترسيده بودم،تو ولي نبايد مي ترسيدي،

تو هميشه شجاع بودي!

.

.

.

بابا نبود،من خوابيده بودم،با صداي ِ مهربان تو بيدار شدم!

 زهرا،عيد شده،پاشو!

_عيد اومد؟

 آره عزيزم،اومد.

_من خواب بودم آخه!!!

اشكال نداره دخترم،اينارو داد كه بدم بهت!!

به من شيريني و "حسني نگو بلا بگو"دادي!

.

.

.

_الو مامان،بيا من و ببر،نمي خوام ....

زهرا جان،قربونت برم،من مي يام ديگه،رفتم ني ني برات بيارم،ماماني و عمه فاطمه رو اذيت نكني!!

_مــــــامـــــــان،خوب بگو منم بيام،اين فاطمه اذيتم مي كنه!!

بغض نكن دخترم،من بايد برم ديگه،مراقب باش!!بغض نكن ،مامان هم اينجا ناراحت مي شه گريه مي كنه،باشه؟

_زود مي ياي؟

آره دخترم

_با ني ني؟

آره عزيزم!

_باشه،زود بيا.

من  مثل هميشه گريه نكردم،فقط بغض كردم و گلو درد گرفتم! فقط سه سالم بود.

.

.

.

زهرا جان،مامان،اين گچها تو جيبت چي كار مي كنه؟؟

_انداخته بودن زير ِ تخته،ديگه استفاده نمي شه!

از مدرسه آوردي؟!

_بله ديگه،ديگه نمي شه استفاده كرد!

كار ِ خوبي نكردي! اجازه گرفتي اصلاً؟

_نه....خوب مي رم فردا مي گيرم از خانم مشعوف.

فقط از خانوم مشعوف؟!

_پس كي ديگه؟! برم از خانوم مديرم اجازه بگيرم؟

نه دخترم،بايد بري از همه ي بچه هاي ِ ايران اجازه بگيري،اين خورده گچها مال ِ همه ي اونا هم هست!

_نه مامان،مال ِ كلاس ِ خودمونه!!!

پول ِ اينار و كلاس ِ شما كه نداده،اين گچها،نيمكتها و هرچي تو مدرسه ي شماست مال ِ همه است،چه جوري حالا مي خواي از همه اجازه بگيري؟!اگه يكي اجازه نداد چي؟!خدا مي گذره ازت؟!!

آنهمه عذاب وجدان براي ِ چند خورده گچ مي ارزيد به آنچه كه تو به دخترك هفت ساله ات ياد دادي،فرداي ِ آن روز با سه گچ درسته سر كلاس رفتم.

.

.

.

آرام آرام اشك مي ريختم و از رازهايم براي ِ تو مي گفتم،تو هم با نگاهت نوازشم مي كردي،چشمانت پر از اشك بود،دلت آتش گرفته بود،براي ِ غمهاي كوچك دختركت،غمهايي كه در مقابل سختي هايي كه تو كشيدي هيچ بود،حقير بود،ولي دل ِ تو آتش گرفت....

.

.

.

نمي دانم چرا هميشه به حرفهايم گوش مي كني،نمي دانم چرا با بدخلقي هايم مي سازي،نمي دانم چرا تاخير هواپيماي ِ بابا را از قبل مي داني،نمي دانم چرا براي ِ دو دقيقه دير كردن مهديه آنطور آشفته مي شوي، نمي دانم چرا اينقدر چشمانت خسته است،نمي دانم چرا اينقدر دستانت گرم است،نمي دانم چرا هنوز هم با اينهمه سن وقتي براي ِ بچه اي لالايي مي خواني من اول خوابم مي برد....

ولي مي دانم چرا الان اينهمه از اين غرور ِ احمقانه ام بدم آماده.....مي دانم....چون نمي گذارد همين الان به آغوشت بيايم و ببوسمت،همان دستهاي گرمت را....همان قلبت را كه زماني كنارش خوابيده بودم ....

ولي مي دانم تو فقط "مامان" مني،فقط مامان ِ زهرا.....

شايد بيست و يك سال پيش هم،چنين شبي همين ترس را داشتم،ترس دور شدن است تو را.....كنارم هميشه بمان،مثل همين بيست و يك سال......

نمي خواهم هيچ شب ِ تولدي را بي تو سر كنم..........

لبخند بزن قربانت بروم!!! فردا تولد من است!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 فروردین1388ساعت 23:3  توسط زهرا  | 

Godmother

 

 

۳/۱/۸۸

داخلي/خانه/ظهر

زهرا ظرفها را نمي شويد و همراه گوشي تلفن به طبقه ي بالا مي رود،با دوستش رويا حرف مي زند و بعد پايين مي آيد،ظرفها شسته شده.دوباره بالا مي رود و روي تخت مي خوابد و ادامه ي كتاب "دا" را مي خواند.كمي مي گذرد.

تــــــــــــــاپ

زهرا از جا مي پرد،كمي فكر مي كند،با خودش مي گويد:حتماً صداي ظرفها بوده.....ولي ظرفها كه تق صدا مي كنند!! حتماً مامان بوده! نه! پس چرا هيچ صداي ِ آخي نيامد؟

دوباره به كتاب بر مي گردد،كمي مي گذرد،در اتاق آرام باز مي شود،مادر اشك ريزان داخل مي شود با صدايي گرفته آرام مي گويد:زهرا،زهرا دستم آخ....

گريه مي كند،مادر اشك مي ريزد،زهرا مي لرزد،زهرا از جا كنده مي شود،به دست مادر با وحشت نگاه مي كند،دست ورم كرده و كبود شده،همه خوابند،زهرا به سمت اتاق پدرش مي دود،مادر آرام ناله مي كند:نه زهرا...بابا رو صدا نكن!!!

زهرا بي توجه بابا را صدا مي كند،بابا از خواب مي پرد،با تعجب به زهرا نگاه مي كند.....

۳/۱/۸۸

داخلي/خانه/شب

مادر با دست كچ گرفته بر مي گردد.

دست مادر شكسته!

۴/۱/۸۸

داخلي/خانه/صبح

صحنه با دستهايي شروع مي شود كه در حال خورد كردن گوشت است،بعد دستها شروع به شستن ظرفها مي كند ميوه ها را مي شويد،  دو پيمانه برنج در سيني مي ريزد و پاك مي كند،برنجها را خيس مي كند،در سماور آب مي ريزد،ميوه ها را بادستمال تميز مي كند،به خورشت سر مي زند،كم كم نما بزرگتر مي شود،زهرا خورشت را مزه مزه مي كند.

۴/۱/۸۸

داخلي/خانه/ظهر

زهرا مي پزد مي شويد مي روفت!

۴/۱/۸۸

داخلي/خانه/شب

زهرا مي پزد مي شويد مي روفت.

۵/۱/۸۸

داخلي/خانه/بعد از ظهر/اتاق خواب محدثه و مهديه

هر دو در حال خوردن ِ ميوه هستند،محدثه سرش را بالا مي آورد و نگاهي گذرا به مهديه كه ميخكوب شده مي اندازد،با لحني پر از آرامش و افتخار مي گويد:زهرا گفت اگه ظرفهاي ظهر و نشوري مغزت و با همين گوشت كوب مي ريزم رو سينك ظرف شويي...

مهديه نگاهش روي ميوه ي محدثه ثابت مي ماند.

۶/۱/۸۸

داخلي/خانه صبح

زهرا مي پزد مي شويد ميميرد.

                                                          پايان

.

.

.

.

.

نكات مبهم

چرا مامان ِ زهرا اصرار بر اين داشت كه باباي ِ زهرا بيدار نشود؟؟

_چون اصولاً خانمهاي ايراني براي خواب ظهر شوهرهايشان احترام بسياري قائلند!!

 

چرا باباي ِ زهرا ،زهرا را با تعجب نگاه كرد؟؟

_چون باباي ِ زهرا چند روزي است با زهرا حرف نمي زند و همين طور بلعكس،به صورت واضح تر اين دو با هم در قهري بدون دعوا به سر مي برند،دليل نپرسيد چون گفتني نيست!!! چرا؟! چون خود ِ زهرا هم دقيق نمي داند و از آن دست قهرهايي است كه فقط  يك عدد زَهْراء و يك عدد باباي ِ زَهْرائ از آن سر در مي آورند.خانه در سايه ي قهر اين دو كمي تاريك شده.

اين مسئله كه همه ي بار روي دوش زهراست كمي اغراق آميز نيست؟؟!!

_    [سوت]  جانم؟!چي فرموديد؟! لطفاً سوال بعدي!

ببخشيد به جشنواره فجر مي رسه؟

_اين جزوه نكات مبهم بود؟

نه يه نكته ي مبهم بود كه در ذهن من بود!

_لطفاً سوال بعدي!!!

از منظر يك  ......

_ببخشيد من فعلا! بايد از محضر شما مرخص بشم،خدانگهدار.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت 22:23  توسط زهرا  | 

Game

 

خواب مي ديدم كه ديدمت دوباره،به رويت خنديدم و تو هم مهربان تر از هميشه خنديدي!(هميشه نه،اولين بار بود كه آنطور مهربان در چشمانم مي خنديدي)

تو نشسته بودي و بندهاي كفشت را مي بستي،من روبه رويت ايستادم،خواستم شروع كنم به حرف،تو دوباره خنديدي،صدايي من را راهنمايي مي كرد و مي گفت كه چه كار كنم،بعد هم صدا گفت:الان شروع مي كند با تو به حرف زدن،الان به تو مي گويد....

خواستم شروع كنم،چشمم كه به چشمانت افتاد شروع كرديم به خنديدن...

كـــــــــــــــــــــــــــــــــــــات

تمام شد،همه بازي بود،تو بازيگر بودي،من نقش خودم را بازي مي كردم تو هم نقش او را،من ترسيدم،من ناله زدم....

_اين كه بازي نبود!!! خودم بودم! تو بودي؟!تو كه بازي نمي كردي،اصلاً تو نبودي،تو بازيگر بودي،نه! اين كه درست نيست! چرا مي خندي؟!....شما اصلاً كي هستيد؟ آقاي بازيگر؟! نه،صبر كنيد،جمع نكنيد!!! يعني چي تمام شد؟! مگه الكيه؟مگه فيلمه؟خوب من كه بازيگر نيستم،من اصلاً بازي نمي كردم!! صبر كنيد!! من واقعا عاشق شده ام!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت 15:6  توسط زهرا  | 

گفت:مي آيد...مي آيد.....گفتم:"ديگر آمدن هم نمي خواهم....مي خواهم بيايد و بماند،بماند"

 

فكر مي كني فرقي براي ِ اين روزها مي كند كه تو باشي يا نباشي؟؟ در هر حال مي گذرند،ولي  تا به حال فكر كرده اي كه ممكن است براي ِ من فرق بكند!!!

من مانده ام در همان روز اول،من جامانده ام در همان روز،كه تو سلام كردي و من جواب دادم،من ماندم در همان روز كه تو نگاه كردي و من سلام نكردم،من ماندم در همان روز كه تو نگاهش كردي و من سلام كردم،من ماندم در همان روز كه تو خنديدي و من اخم كردم،من ماندم در همان روز كه تو اخم كردي و من نگاهت نكردم،من ماندم در همان روز كه نگاهت كردم و تو سرت پايين بود،بعد تو نگاه كردي و من رو بر گرداندم،من ماندم در همان روز كه تو رفتي و منم رفتم،نه تو رفتن من را نگاه كردي نه من رفتن تو را كه همچنان سرت پايين بود و لبخند نمي زدي!!!!!

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

کمی فریاد

روزهاي آخر سالم پر شد از حيرتي بزرگ! حيرت كردم از اين مردمان،كه بي بهانه و با بهانه دل مي شكنند! تهمت مي زنند!

اين چند روزه ورد زبانم اين بود:

در اين شب سياهم گم گشت را مقصود      از گوشه اي برون آي اي كوكب هدايت

اينجا،همينجا كه من نوشته ام! خانه ي من است،كسي حق تجاوز به آن را ندارد،كسي حق ندارد من را به خاطر خانه ام بازخواست كند يا آزارم دهد،من نه! همه ي ما كه اينجا خانه داريم،تو را به خدا دست از اين "ايراني بازي "هايتان برداريد!!!!

چه سودي مي بريد از آزار ديگران؟!

از زهر ريختن به كام دلشكستگان!!! اگر اين بندگان خدا هم بگذرند،آيا خدا از تويي كه اينطور دلت آشوب مي خواهد مي گذرد؟!!

آيا از تويي كه اينطور به راحتي تهمت مي زني مي گذرد؟!

از همه ي اينها هم كه بگذريم،از تويي كه ادعاي عاشقي مي كني مي گذرد؟! اين جرم بزرگيست! اينكه ادعا كني عاشقي و هنوز الفباي عشق را هم نمي داني!!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 فروردین1388ساعت 18:36  توسط زهرا  | 

"من در بهار هم به انتظارت نشستم".... حالا تو فصلها را بشمار!!!

 

به رويا گفتم:نه تا بهار خيلي زياده،چه برسد به ارديبهشت!

گفتم:تو دعا كن به بهار نكشد اين انتظار ِ من!!!

.

.

.

الان،من در بهار ايستاده ام در "عيد" ولي هنوز  اين ساعتها طعم انتظار مي دهد!

.

.

.

.

.

.

دوستش داشتم،بي آنكه به حرف ديگراني توجه كنم كه مدام بدگوييش را مي كردند،بسيار هم دوستش داشتم،نديدمش!هيچ گاه! ولي همواره گوشه ي دلم بود،و هميشه دلم مي گرفت از اين بدگويي ها!او هم براي خودش عاشقي بود،كه امروز معشوقش به ديدارش شتافت.

نامه ي عاشقانه اش را به معشوقش در اینجا بخوانيد.

.

.

.

.

تنم مي لرزيد،صحبتهايشان با بوق قطع مي شد،ولي من كم آشنا نبودم با آنچه مي گفتند!

حتما نبايد مثل من عاشق گوگل باشي تا اسامي كه آنها مي گفتند را شنيده باشي،نه! با هر كلمه ي ساده اي كه در گوگل بزني و بعد جستجو را فشار بدهي،به احتمال زيادي به آنها مي رسي!!!(و يا هر موتور جستجوي ديگري!) خيلي وقتها در آمار وبلاگ،ورودي هايي را مي ديدم كه با جستجوهايي شنيع و يا فجيع وارد وبلاگ ِ من شده اند!!!!

وحشتناك بود براي ِ من،وقتي لينك ورودي را كليك مي كردم و ليست بلند بالايي از نتايج وحشتناك مي ديدم!!!

نتايجي كه دلم را فقط نه،روحم را در هم مي شكست!! به راحتي مقدس ترين ركن يك جامعه،خانواده را،آلوده به گناههايي غير قابل بخشش مي كردند،و اين شهوت پرستان ِ بي هويت،به تنها چيزي كه فكر نمي كردند،قداستي بود كه زير پا مي گذاشتند و حتي حتي حتي خود را هم فنا مي كردند!!!

آنچه اين مردمان مي گفتند،مو را بر تن بشريت راست مي كرد،اين درجه ي پستي را در كجا سراغ داريد؟!!

داستانها و عكسها و فيلمهايي كه همه نه براي ارضاي جسماني جوانان نادان يا بي اطلاع است،بلكه براي از هم پاشيدن كانوني است كه تنها سنگر محكم مقابل فسادي است كه دامنگير دنياي امروز است،با از بين بردن همين سنگر،همين پناهگاه،با از بين بردن قبح گناههايي اين چنيني،به چيزي مي رسند كه زماني در كربلا به آن نرسيدند!!!

بيشتر از آنكه از آمدن عيد خوشحال باشم،از اينهمه قدرت و اقتدار كساني خوشحال بودم كه توانستند اين كانون فساد را كه در بغل خانه هاي ما! در اينجا لانه كرده بود پيدا كنند،به اميد روزي كه ريشه ي اينها را از اين زمين بر كنيم!

خبر كامل را اینجا بخوانيد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 فروردین1388ساعت 1:46  توسط زهرا  | 

"بهار" به روایت نامه های بی مقصد (7)

 

               پستي است به بلنداي هشتادوهفت،حوصله كن  برادر/خواهر  جان

 

روز هفتم

.

.

.

يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَيُحْيِي الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَكَذَلِكَ تُخْرَجُونَ ﴿۱۹﴾

زنده را از مرده بيرون مى‏آورد و مرده را از زنده بيرون مى‏آورد و زمين را بعد از مرگش زنده مى‏سازد و بدين گونه [از گورها] بيرون آورده مى‏شويد (۱۹)

 

                                                                                                  سوره ۳۰: الروم   

.

 

*فقط لذت با هم بودنش مي ماند!

.

.

نامه ها به ترتیب زمان ارسال گذاشته شده،دست همه ی فرستنده ها درد نکنه!

.

.

.

امروز،دقيقه ي نود بود براي نمره گرفتن،صدا را نمي شنوي؟!

_برگه ها را بالا بگيريد،زمان امتحان 87 رو به اتمام است....

من هم،ترسيدم،محض خاطر مشروط نشدن،رفتم گدايي نمره ، كجا؟! 

                                                                     بهشت بهشت بهشت!!!!!

 .

.

.

 

                                    بی دلیل و با دلیل....."عیدت مبارک"

.

.

.

 

محض عيدي: من عاشق الرحمن هستم،فرقي نمي كند،چه در غم و چه در شادي،خواستم به شما هم توصيه كنم،قبل از "يا مقلب..." قرآن را باز كنید و كمي الرحمن بخوانید،بعد وقتي رسيديد به"فَبِاَ يِّ الا ءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَان!"  كيف كنید! كيفتان را كه كرديد،من را ياد كنید!

.

.

.

توصیه ی نامه های بی مقصد: بسیار کلیک بفرمایید.ضرر نمی کنید.

نامه ها ب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 3:6  توسط زهرا  | 

نامه هاي قدیمی‌تر