تبليغاتX
"." نامه های بی مقصد

"." نامه های بی مقصد

"مقصدم روزی می رسد از سفر و من هیچ نمی گویم از این نامه های ِ بی مقصد!"

د.د! جواب تو یکی را نمی دهد!

 

نه عزیزم!

این ترکیبها هم جواب تو یکی را نمی دهد! حتی د.د*  هم نمی شود! حتی لال شدن هم دیگر جواب نمی دهد! از شوق لرزیدن هم!

و فقط تو کِیف می دهی که معبود باشی! یک ارباب! اربابی که من آرزو می کنم آنقدر سختگیر باشد که رحم به عبد ِ کوچکش نکند و بزند و بزند و بزند!

 

تو کیف می دهی،برای بهانه آوردن! بهانه تراشیدن! تو کیف می دهی برای بخشیدن! تو کیف می دهی برای ناز کردن و ناز کشیدن! تو کیف می دهی برای همان پرستیدن! معبود ِ من!

 

.

.

.

                     يَا أَكْرَمَ مَنِ اعْتَذَرَ إِلَيْهِ الْمُسِيئُونَ

.

.

.

 

 

پ.ن:ADSL من فعلاً قطع شده و سرعت dial up  هم روی ِ اعصابه! برای همین فعلا کمتر در نظرات شما حضور دارم،ولی خواندن شما رو از دست نمی دم! با عرض پوزش!

*حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه ی ِ مستور را بخوانید!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 18:36  توسط زهرا  | 

هیچگاه از او چشم نپوشید!

 

وقتی اینطور! حضور تو هجوم می آورد به تنهایی ِ من! دلم به حال اینهمه شادی های کودکانه ی خودم می سوزد!

حیف که نمی دانی و نمی بینی این خنده های شادمانه ی من را،از این حضور بی مقدمه ی تو!

اگرچه باز هم نمی دانم،تو می دانی و خود را به ندانستن می زنی یا نمی دانی و اینطور بی مهابا می تازی!

اینکه من صبوری کنم کمی مشکل است،چون صبر جزوی از صفات من نبوده ولی چه کنم که مجبورم به صبوری کردن!

صبوری کنم تا هجوم بعدی تو،صبوری کنم بابت دلتنگی هایم برای نامت،سلامت،حضورت!

برای چشمانت که کمیاب ِ کمیاب شده،برای لبخندت و سری که پائین است و چشمانی که روزی

می بینمشان،از نزدیک ِ نزدیک!

راستی اینکه من رسم ناز کردن را نمی دانم،از نظر تو که اشکالی ندارد؟!

بابت لحظه ی درنگم در جوابت هم،ببخش! ناگهانی بود،حق بده که کمی وقت می بُرد تا فرق خیال و واقعیت را بفهمم!

باورش مشکل است ولی وقتی تو آنطور محکم و پُر از منطقهای خشک ِ دنیایی حرف می زدی من ناز ِ تو را می دیدم و خریدار هم بودم!

.

.

.

من که هر بار این او را با نامی خواندم! مهربانم و عزیزکم و قدیس ِ من و آرزوی همیشه محال ِ من! تویی که سرت پائین است! و و و .....

چرا اینطور عاصیتان کرده؟!

شما که تنها نامش را شنیدید! نه چشمانش را دیدید! نه لبخندش را! نه رفتنش را و نه....

شما که تنها وصف ِ عاشقانه از او شنیدید و....زبانم لال! مگر وصف ِ دیگری هم می توان از او کرد!!!!

شما هم سخت می گیرید! و صبرتان.....

شما که تنها از این او،یک او می شناسید! نه نوازشهایش را دیده اید،نه ناز و مهرش را!

شما که ندیده اید وقتی تن ِ احساس من را نوازش می کند تا سرخی ِ مطلوبش را نبیند،دست

نمی کشد!

شما که ندیدید وقتی نگاه از من می دزدد،چه طور سنگ دل می نماید!

شما که از او جز تعریفهای ناقص و حقیر من چیزی نمی دانید! پس به او خرده نگیرید! ایراد از این من است! دست بکشید از این من! چشم بپوشید از این من! رها کنید این من و او را!....

نه! او را نه!هیچگاه از او چشم نپوشید!

.

.

جرم نکرده عفو کن و ماجرا نپرس!

 

تو را به خدا نشکافید! نخواهید که بگویم! خود ِ این دل هم عادت کرده به این گونه شنیدن و گفتن!

نه اینکه حیا کند! نه اینکه بخواهد چیزی را در پرده بگوید! نه!!! دست ِ خودش نیست!

حیف ِ اوست که با نام،زمینی شود و با ترکیبهای سبک حقیر! حیف ِ اوست!

 

 

مجال من همان باشد که پنهان مهر او ورزم //کنار و بوس و آغوشش چگویم چون نخواهد شد

مجال من همان باشد که پنهان مهر او ورزم //کنار و بوس و آغوشش چگویم چون نخواهد شد

مجال من همان باشد که پنهان مهر او ورزم //کنار و بوس و آغوشش چگویم چون نخواهد شد

مجال من همان باشد که پنهان مهر او ورزم //کنار و بوس و آغوشش چگویم چون نخواهد شد

مجال من همان باشد که پنهان مهر او ورزم //کنار و بوس و آغوشش چگویم چون نخواهد شد

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 1:55  توسط زهرا  | 

همه می ترسند,اما من و تو!!.....اما "من!"

 

این روزها که تمام شود،بی هیچ بازگشتی می آیی!

مثل کارتونهای بچگی مان! یک صبح یا ظهر یا عصر یا یک شب!

از رو به رو می آیی،با یک کوله و سری که پائین است! و سایه ی تو کشیده می شود تا من،بعد سایه ات بلند و بلندتر می شود و از من می گذرد،تا تمام کوچه! تمام کوچه پر از سایه ی تو می شود و تو نزدیک و نزدیک تر می  آیی و سرت را....

.

.

.

اینکه من ماندنی هستم یا می شوم، زیاد مهم نیست! مهم تویی که نه ماندنی هستی و نه می شوی!

 

 

فکر می کردم تنها یک سلام راضیم می کند،ولی انگار این دل،تشنه تر از این حرفهاست! و تقصیر خودش هم نیست،حضور تو _بعد از آنهمه نبودن_ آنقدر هوس برانگیز هست که تشنه ای چون من را اینطور حریص کند،برای نوشیدنت!

 

 

به همسفرم گفتم،حیف که من آبی برای شنا نمی بینم!! حرف جرات را هم نزن،چرا که لبهای تشنه یِ من،برای بوسیدن ِ تجسم ِ دنیایی ِ حضور او،همیشه تشنه است!!! و تشنه ترس نمی شناسد!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 12:26  توسط زهرا  | 

فروخته شد به "او" به قیمت یک نگاه!

 

عزیز ِ من!

نه فقط برای ِ این "من"، که برای ِ خودت می گویم!

انکار گاهی سخت تر از هر شمشیری زخم می زند! و انکار ِ خود،آنهم از سر ِ ترس،روح تو را فلج

می کند!

پشت ِ دیوار انکار مخفی شده ای عزیزکم! بیرون بیا! رخ بنما که من _ تنها فدایی چشمان ِ تو _ به

قد ِ همه ی دنیا دچارت هستم.

.

.

.

*۸۸/۵/۲

بعد از ظهر ِ گرم یک روز تابستان!

من به دور از باد ِ خنک کولر،پشت دری بسته نشسته ام و به صدای یا کریم ها گوش می کنم.

سر ِ خدا خلوت است و من دوباره در زمان خلوتی اش به سراغش آمدم و ناگهان یاد تو افتادم!

جلو ایستاده بودی و تند تند می خواندی!

باید تمام نمازهایی که پشت سرت خواندم را قضا کنم! فکر کنم همه شان را محو تو شده بودم!

......."و قبل تر از نماز،تو اول وضو گرفتی یا من؟!"

پشت تو می دویدم و بعد قامت می بستم!

 

 

این روزها فراریم از زمان خلوتی،دلم می خواهد شلوغ ِ شلوغ سراغش بروم!

 

غروب که نزدیک می شود،دلم تنگ تر و تنگ تر می شود!

 

نوک ِ انگشتانم را بوسیدم و روی صفحه گذاشتم،روی نامش! روی نامت! بعد آرام گریستم!

 

 

من آن فریب که در نرگس تو می بینم//بس آبروی که بر خاک ره فرو ریزد*

 

ترس؟! آبرو؟!

حراج شد مهربانم! همه یکجا حراج شد!

*حافظ می گوید.

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 مرداد1388ساعت 19:23  توسط زهرا  | 

 

بحث ِ نبودن و نداشتن که نبود!

مشکل در نخواستن بود،من اهل سرگردانی میان دو عشق نیستم!

یا همسویشان می کنم یا رهایشان! و ساحت هر دو مقدس است و ساحت ِ یکی از آنها مقدس تر از دیگری! که اگر به من بود هر دو یکی می شدند!

.

.

.

سعی در افزایش غمم داشتم،دلم می خواست روی آن سود بیاید،با همین نوای ِ عجیب،که آدم ِ سالم بی غم را هم....

دراز کشیده بودم روی تخت ِ زیر پنجره و این هم مدام می خواند و منم کتاب ِ باریک با جلد ِ زرد ِ مستور۱ را با تار شدن های مدام چشمانم می خواندم!

"به خدا سوگند که دنیای شما در نزد من پست تر و حقیرتر است از استخوان ِ خوکی در دست ِ جذامی!"۲

دنیای ِ من!!!!

من باور می کنم مستور،این جمله را نوشته بود،باور می کنم که اتفاق آنقدرها هم تصادفی نمی افتد!

من باور می کنم هنوز اشک در بارگاه ِ او حرمت دارد! وای بر منی که برای غیر او ریختمش!

 

پ.ن:مرجان ِ عزیزم،راضیم کرد که سفید کنم،و چه خوب شد که راضیم کرد!چه خوب شد!

 

۱.استخوان خوک و دست های جذامی:مصطفی مستور

۲.امام علی علیه السلام

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 20:10  توسط زهرا  | 

.....

 

روزگار خیلی مزخرفیه!

اینکه به کی رای دادی می شه همه چی!

اینهمه فشار و فحش و دری وری و می تونستم تحمل کنم!

ولی اینکه به خاطر چادرم قبولم نکنه!!!

آخ زهرا ی ِِ من!

کاش می گفتن بیشعور،کاش می گفتن بی فرهنگ! کاش می گفتن...

فقط کاش نمی گفت تو معنی مرگ آدم ها  رو نمی فهمی!تو قد ِ یه نصفه آدم حق دوست داشتن نداری! تو قد ِ یکدوم از همین دخترای رنگ کرده قد حرف زدن نداری!تو .... تو معنی عشق و نمی فهمی!!!

محض خاطر چی؟!

به من بگو چی؟!!!

 

دلم شکسته! دلم خیلی شکسته! هیچ هیچ هیچ مرهمی درستش نمی کنه! اینقدر که شکسته!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 18:5  توسط زهرا  | 

پیشکشت همه نفسهام!

 

جسارت در حضور من سکوت می کند!

امروز من تمام هستی ام را زیر و کردم!

شکستم!

بندها را پاره کردم و یکجا! به جای همه ی سکوتهایم بلند ِ بلند سلام کردم!

اینبار به جای خود ِ خود ِ خودم!

و او به من،به خود ِ خود ِ من سلام کرد!

مهربانم،ماندنیت می کنم،که با تو،من آدم ِ بودنهای طولانی می شوم!

 

پ.ن:هه! عاشقانه نویس شدم!در همین راستا (+) و پست پایین را بخوانید و بخوانید و بخوانید!تقدیمیم را هم بشنوید و بشنوید و بشنوید!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 15:6  توسط زهرا  | 

به بلندای ٍ یـلـدا.....یا تو بخوان به نام دل به نام زخم تازه شده!بخوان به نام هرچه بوی ٍاو را می دهد

 

۸۸/۵/۱۹

12 ظهر

 

تو بوی خوشی می دادی که دیگر از هیچ کس نمی شنوم،تو آنقدر خوش بو بودی که من دل نبستم به بوهای دیگر!

.

.

.......... تقصیر من نبود که فراموشی فرزند فاصله است!

.

.

.

.

...............تقصير من است كه به جاي تو بار خاطراتمان را به دوش كشيدم!!!

.

.

6 عصر

 

.............. مثل قلت خوردن یک تیله بود،انگار شیب همه ی زمینهایی که من رویش تیله بازی می کردم به سمت او بود و سوی ِ همه ی تیله های او به سمت من!

.

.

اینهمه جسارت و شجاعت برای مردم این روزگار عجیب است،ولی باورش کنید!

.

.

10:30 شب

 

عاشق ضعیف نیست،حقیر  "هم" نیست!

.

.

من آدم ِ بودنهای طولانی نیستم! من برای رفتن آمدم! زمین گیرم نکن!

.

.

۸۸/۵/۲۰

12:55 صبح!

 

وجدانم ذُق ذُق می کند و این یعنی خیلی خوب!

 

 

پیوست نامه:خیلی خیلی بلند است،شکایت نکنید،ادامه ی مطلب برای کسانی است کمی پُر حوصله تر هستند! شرمنده ی چشمانتان!

پ.ن۲:خیلی وقت بود که سکوت کرده بودم!

پ.ن۳:برایم دعا کنید!محتاج ِ اشکم!           

پ.ن۴:می دونم عنوان،از حد ِ معمول تجاوز کرده! ولی عادت کنید به این دیوانه بازی ها!

پ.ن۵:در همین راستا (+)   (+) (+)

 

 *تقدیم به همه!

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 1:28  توسط زهرا  | 

مُهر و موم شد به نام......"سیــــــــــس!!"

 

کلمات ردیف نمی شوند،فرار می کنند!تو حساب کن،اجازه ندارم برای گفتن!نه اینکه فکر کنی راز مگویی می دانم،نه!

فقط ......

(کلمه اش در خاطرم نیست،هرکاری می کنم به یادم نمی یاد!!!)

 

ناپیوسته اند!

صافات...فتح...ردا..معجزه.............

 

 

وَ إِذَا رَأَوْا آيَةً يَسْتَسْخِرُونَ ﴿۱۴﴾ الصافات*

تو را باکدامین معجزه اثبات کنم؟! که تو خود معجزه ی آشکاری!

 

*باور کن!

پ.ن:کلمه یادم افتاد:رخصت!

پ.ن۲:کامنتهای پست قبلی پاسخ داده شد.از تبریکات همه ممنونم.

به قول زهرا همچنان بعد نوشت که در اینجا همچنان پ.ن معنی می شود:ساعت ارسال پست چه جالب شده!

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 مرداد1388ساعت 3:3  توسط زهرا  | 

رُژ ٍ گونه!

 

شازده کوچولو نگاهش و از روی ِ صورت گل انداخته ی دخترک برداشت و به آسمون نگاه کرد،دخترک،کمی سرش و بالا آورد و سعی کرد به صورت شازده نگاه کنه،دستاش روی دامنش می لرزید.

شازده آروم گفت:فکر می کنی،اگه تو رو ببرم به سیاره ام،گلم حسودیش بشه؟!

دخترک سرش و کمی دیگه بالا آورد و به صورت شازده دقیق شد،چشمهای شازده رو به آسمون بود و دخترک بدون خجالت به صورت شازده دقیق شد!

ظریف و رنگ پریده بود،نه مثل چوپان ِ ده آفتاب سوخته بود،نه مثل باغبان و کشاورز تنومند و محکم!

یه شازده ی کوچولو بود!

_ چی فکر می کنی؟!

دخترک آروم گفت:بله؟

شازده سرش و پایین آورد و به دخترک نگاه کرد،دخترک دوباره گل انداخت.

_ فکر می کنی گلم حسودیش بشه؟!

_ مگه گلها حسودیشون می شه؟!

_ خوب هر گلی که اهلیش کنی حسودی هم می کنه!

_ اهلی؟! اهلی کردن یعنی چی؟!

_یعنی ایجاد علاقه کردن،تو اگه...

دخترک از روی زمین بلند شد و دامنش و تکوند،سرش و بلند کرد و زل زد تو چشمهای شازده.

_ بی خیال بابا شازده جون! مارو باش! اَنتر و مَنتر کی شدیم! بیـــــــــــشین تا اهلیت کنم! فِنچول!

 

 

با تشکر از آنتوان دوسنت اگزوپری بابت قرض دادن شازده ی نازنینش به زهرای ِ نامه های بی مقصد!و عذر خواهی فراوان بابت زمانه،هم از آنتوان هم از شازده ی نازنین!

 

پ.ن*:من یک دنیا حرف نگفته دارم،من پتانسیل ِ یک انفجار هسته ای را دارم!راکتورها را آتش کنید!

 

 

 

*:پیوست نامه.

 

 

*تقدیم به همه!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 1:21  توسط زهرا  | 

نامه های قدیمی‌تر