گاهي من مي مانم و تمام داشته ها نداشته هايم،من مي مانم و آنچه كه روزگاري داشتم و اكنون ندارم،من مي مانم و تصويرهايي كه هر روز كدر تر مي شود،من مي مانم و چهره هايي كه كم كم از خاطرم فراموش مي شوند،من مي مانم و نامه هایي كه هنوز بي مقصدند،نامه هايي كه فقط نوشته مي شوند و آرزوي خوانده شدن را در تك تك واژه هايشان مي توان ديد!
.
گاهي دلم تنگ مي شود براي همان تصويرها،همان خاطره ها،همان چهره ها!!
.
گاهي دلم براي دل ِ خوش خيال ِ خودم مي سوزد،گاهي از "من" بودنم خسته مي شوم و گاهي............
.
گاهي تنهايي با تمام حجمش به حضور من هجوم مي آورد و بي رحمانه نبودنت را اثبات مي كند.....
.
گاهي نه!! هميشه دلم خوش است به حضور نگاهي كه رد نوازشش را بر روي جسم و روحم حس مي كنم،به چشماني كه برقشان تنهاييم را چراغاني مي كند،دلم خوش است به چشماني كه هربار سر بلند كنم،مي بينمشان،به لبخندي كه به اشكهاي گاه و بي گاهم مي زند،به دستي كه زخمهاي ِ حقيرم را مرهم مي گذارد!
.
دل ِ من هميشه قرص است به حضوري بي پايان،به وجودي بي همتا،به دلي عاشق،به معشوقي پر از ناز و اشتياق...
.
و من هميشه سرافكنده ام در پيش آن چشمها،و هميشه شرمنده ام در حضورش،هميشه زمان عشق بازي كه مي رسد،او برنده مي شود و من مي مانم اول خط،هميشه او باز مي گردد و كنارم مي نشيند،هميشه دل ِ خطاركار من را مي بخشد،هميشه سرقولش مي ماند و من.....
.
دلم مي لرزد براي لبخندهايش،براي چشمانش،براي حضورش،براي تمام عشقش....
.
فَبِاَ يِّ الا ءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَان!
+ نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 18:8  توسط زهرا
|
به سوي تو،به شوق روي تو،به طرف كوي تو...........
بخند با من،بخند،تازه پيدايت كرده ام همسفر جان!
انگار آينه شدي براي من،و تو چه قدر شكسته تر شدي،چه قدر پر زخم تر شدي،چه قدر.........
بخند همسفرم....
كي رود رخ ماهت از نظرم،نظرم،نظرم......
نگاه كه كردي،فهميدم،اين اَنگها به تو نمي چسبد، "تو مثل همه نيستي"
تو مثل من هستي و نيستي،من مثل تو هستم و نيستم!
يك دم از خيال من...نمي روي اي غزال من...دگر چه پرسي ز حال من...
تا هستم من اسير كوي توام،در آرزوي توام......................
اين من و تو و دل و طعم گس دهانمان و چشمان ِ نم گرفته و عطر دود غليظ همنشيني.
اين من و تو و خاطره و زخمهايي که هرچه عمیق تر می شود مشترك تر می شود!
بگو دختر،بگو!
بخراش!!!
تازه كن زخم من را...
بگذار من هم تازه كنم ...
بيا زخمهايمان را فقط براي خودمان نگه داريم،بيا براي خودمان خونش بيندازيم!
بيا جلوي همه ي همان چشمها كه اگر مي خواستند هم ما را نمي ديدند،عاصي شويم....
"اين زخمها سرمايه ي ماست" دختر!
خودت گفتي "اين سرنوشت ما بوده" خودت گفتي "از اول هم قرار بود،زخم برداريم....."
دلم مي خواهد تك تك واژه هايت را قاب بگيرم،بزنم سر در دلم، با ميخ.....
دلم مي خواهد بكوبمش بالاي در ِ دلم عزيزكم!
+ نوشته شده در پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 0:15  توسط زهرا
|
دوست داريد روشهاي آشتي كردن يك عدد باباي ِ زهرا رو با زَهْراء بدونيد؟!
1.اول در چند حركت به خواهرها پيغام مي دهيد كه بروند به زهرا بگويند:بيا بهت آنتي ويروس بدم.
2.دوباره به خواهرها مي گوييد بروند از زهرا بپرسند: با آنتي ويروسش چه كار كرده؟!
.
"راه طلايي"
3.يا در يك جاده ي خلوت مي زني كنار و در آينه نگاه مي كني و رو به زهرا (يا دختر قهر كرده تان)مي گوييد: مي خواي بشيني پشت فرمون ؟!!
اين راه 100% جواب مي دهد! من بشخصه تضمين مي كنم،مخصوصاً اگر اين عمل را چند بار تكرار كنيد!
*البته بستگي دارد به پدر مربوطه و ميزان علاقه اش به اتومبيلش ولي چون اكثر پدرها،ماشينهايشان را بسيــــــــــــــار دوست مي دارند،پس اين پيشنهاد بهترين راه براي اثبات ميزان پشيماني پدر از قهر با دختر است.
**البته بلانسبت شما،بماند كه دختر هم مثل سگ پشيمان بوده از قهر با پدر!
پ.ن:دوستان به يك الي دو عدد همشهري جوان با طرح جلد "علي دايي" نياز منديم،تنبلي كرديم و نخريديم،ناياب شد،با اين كار دل دو جوان را شاد كنيد.
پ.ن2:حالا كه داريد ثواب مي كنيد،عاجزانه درخواست مي كنم،اگر جايي نياز به نيروي كار در زمينه ي شبكه داشت دريغ نكنيد و خبرم كنيد،هم اكنون نياز مند ياري شما هستيم!
پ.ن3:يك ايده ي محشر كاري به ذهنم رسيده،هر كس پايه زدن يه كافه در يك مكان بكر هست بياد جلو،جدي مي گم!
+ نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 22:24  توسط زهرا
|
من هميشه به داشتن يك برادر فكر مي كردم،بچه كه بودم آرزوي ِ يه برادر بزرگ تر داشتم،برادری كه با هم فوتبال و هفت سنگ بازي كنيم يا بريم دوچرخه سواري و هزار تا بازي ديگه كه محدثه اهلش نبود.ولي كم كم كه بزرگ شدم و دوستام برام تعريف كردن كه اين داداشهاي بزرگ چه بلايي سر يه خواهر كوچك تر مي يارن،پشيمون شدم،امروز هم فكر مي كردم اگه الان يه برادر بزرگ داشتم من بايد با محدثه و مهديه تو يه اتاق مي رفتم و اين جناب آقا تو اتاق من جولان مي داد(من به هيچ وجه حاضر نيستم براي يك عدد داداش خواهرام و حذف كنم،حتي در آرزو!)تازه ممكن بود ADSL و كامپيوتر ِ نازنين من و هم صاحب بشه،و روزي هزار تا گير به من و كارهام بده!!!
" Very terrible "
يه بار كه سر موضوعي با مامان بحثم شده بود،يه دفعه زدم تو خاكي و گفتن از تخيلاتم!!
زهرا:اصلا مي دوني چيه؟! شما پسر دوستي اگه الان يه پسر بزرگ تر از من داشتي همچين بهش مي رسيدي! هر چي مي خواست بهش مي دادين،هر جا هم خواست مي ذاشتين بره! اين ماشينم بهش مي دادي......
مامان هم نمي دونم چرا اين تخيلات من و جدي گرفت،از عصبانيت سرخ شد و...
مامان:يعني چي؟! كي گفته؟! من پدر اون پسر و در مي يارم كه بخواد خود سر باشه؟! فكر كردي مي ذارم خيابون گرد بشه؟ با هركسي بگرده؟هر جا بره؟! من ماشين مي دادم؟! نخير زهرا خانوم!! آدمش مي كردم،فكر كردي مي ذارم هر غلطي دوست داره بكنه؟ هر چي خواست به شماها بگه؟ پس من و بابات چي كاره ايم؟ نصف آزادي كه به تو دادم و هم بهش نمي دادم،آدمش مي كردم!!!
"فقط به فعلها توجه كنيد!!! در همان لحظه بود كه من دلم براي داداش ِ تخليه ِ نداشته ام جزغاله شد!"
.
.
.
پ.ن:خدا بهش رحم كرد كه هيچ وقت به دنيا نياوردش! والا!
پ.ن۲:نه به hibernate بودنم،نه به اينهمه تند تند پست گذاشتنم،خدا آخر و عاقبت همه رو بخير كنه.
بلند بگو آميـــــــــــــــــــن!
+ نوشته شده در دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 15:27  توسط زهرا
|
من ترك كرده بودم،ولي اين قضيه ريشه در من دارد،نمي توانم فراموشش كنم يا براي مدت طولاني تركش كنم،همه ي اينها بر مي گردد به جايي كه من از آن برآمدم و بزرگ شدم،خانواده!
.
.
.
من اصلاً اهل اين چيزها نبودم،هيچ وقت،دوست نداشتم،فراري بودم،بابا فكر مي كرد در حق من محبت مي كند،فكر مي كرد من را در شادي خود شريك كرده! خيلي اصرار كرد تا مصرف كنم،قبول نمي كردم،ولي يه روز گرم تابستان............
.
.
.
اوايل خوب بود،دوتايي با هم مصرف مي كرديم،از وقتي من هم شروع به مصرف كرده بودم،بساط بابا هم كامل شده بود،يخ فراوان،پسته،تخمه،ميوه........
كم كم من پايبند شدم!
.
.
.
هوا گرم بود،ليوان بخار گرفته هر لحظه وسوسه ام مي كرد،من طعمهاي جديد و به بابا پيشنهاد مي كردم،بابا هم لذت مي برد،پيش مي رفتيم،بدون توجه به عواقبش،من حرفه اي تر از بابا شده بودم،مصرفم بالا رفته بود،چند برابر بابا مصرف می کردم،بابايي كه همه ي عمرش را اسير آن بود.
كم كم اسير شدم!
.
.
.
انگار تازه چشمهاي بابا باز شده بود،به من غر مي زد،از مصرف زيادم شاكي شده بود،مي گفت ظاهرم در حال تغيير است،مي گفت روز به روز دارم چاق تر مي شوم،و اين اصلا خوب نيست،ولي من بيشتر از اين حرفها گرفتار شده بودم.
من اسير شده بودم!
.
.
.
بابا ترك كرد،اول مصرفش را كم كرد و بعد هم "بعد از يك عمر" ترك كرد و بوسيد و گذاشت كنار،ولي من!!!!!!
نگرانم بود،من اراده نداشتم،از خانه پايم را كه بيرون مي گذاشتم،دلم مي خواست،هوس مي كردم،بعد هم آنقدر مي گشتم تا آن چيز دلخواهم را پيدا كنم!
من فرو رفتم!
.
.
.
به خودم آمدم،از آينه مي ترسيدم،زياده روي هايم تاثير وحشتناكي روي ظاهرم داشت،چاق شده بودم.
كنارش گذاشتم،بي ترس!دوباره بالا آمدم.
.
.
.
من به گرما حساسم،يعني گرمايي هستم،اين روزها فكر مي كنم اون حس لعنتي برگشته،مي ترسم نتونم جلوي خودم و بگيرم و دوباره برگردم،اگرچه دلم برايش تنگ شده،نبودش را در زندگيم حس مي كنم،مي ترسم اين توبه را بشكنم،مي ترسم،حس مي كنم تنها چيزي كه عطش اين روزهاي من را از بين مي برد همين است!
هميـــــــــــن است!
.
.
.
پ.ن:اگر شما هم مثل من گرفتاريد به اینجا و اینجا مراجعه كنيد!
پ.ن2:حتي تصويرش هم من را غلغلك مي دهد،من استوايي این را ترجيح مي دهم.
+ نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 21:19  توسط زهرا
|
"دلم تب داشت"
.
.
.
مولايَ يا مولايَ اَنْتَ الدٌَليلُ
نمي توانستم براي "او" بنويسم،حقير بودم،دل سپردم به امير،چه كسي شايسته تر از امير است براي گفتن از مولا.
اَنْتَ الدٌَليلُ
.
.
.
يك روز پر كاري يعني اينكه بدون هيچ هماهنگي و پيش زمينه اي به تو بگويند بيا از اين آدمها عكس بنداز و تو و دوست جونت بموني كه اااا !!! عكس بندازيم؟! بلا نگيريد شماهااااااا !!!!!!
بعد فِرت و فِرت از آدمهايي عكس بندازي كه مدام غُر مي زنن كه:عزيزم يا خانوم مي شه عكس نندازيد!
بعد مسئول بر گرده بگه:خانم من يه 5،6 تا عكس از در مي خوام،10،20 تا از ديوار،30،40 تا از آسمون 50،60 تا هم از دماغ اون آقاهه!
بعد تو 4،5 ساعت يه ضرب سر پا باشي بعد فقط يه كيك و سانديس بدن بهت كوفت كني(دور از جون)بيشتر از همه هم بُدُويی،بعد ناهاري هم كه واسه تو سفارش دادن و نَدَن بهت بخوري،تو هم بموني تو رودروايسي كه: بابا،اون ناهار منه كه داريد مي پيچونيداااا!!! آقا..خانوم...كه لم دادي،من از صبح دارم بالا پايين مي پرم و يه لنگه پا وايسادم و چيريك چيريك عكس مي ندازم.
بعد كل راه و به دلت صابون بزني كه وقتي رسيدي تهران مي ري با دوست جونت يه جا دلي از عزا در مياري،وقتي هم رسيدي به علت "ضيق" وقت به يه آقاي از دماغ فيل افتاده ي گارسون بگي واست كيك شكلاتي بياره و خواهش كني سريع آماده كنه،و آقاي از دماغ فيل افتاده ي گارسون با كلي عشوه و ادا و ناز و كلاس بگه: رفتن كيك بيارن!
و بعد از سالي كه كيك مي يارن تو با نون كنجدي مواجه مي شي كه روش شيره ريختن!!!!!!!!!!!
بعد اين از دماغ فيل افتاده ي گارسون يه ضرب به ميز بغليت كه دو عدد خانوم شيك هستند سرويس بده و تو بموني و دوست جونت و تيپ خوشگل كارگريتون!
اي بسوزه پدر شكم!
با اينهمه توضيحات به من حق مي ديد برم تو مغازه و 7up وردارم و بگم:دلستر از اين كوچيك تر نداريد؟!
بعد پسره ي چَپُول با يه لحن مزخرفي بهم بگه:اين كه اصلاً دلستر نيست....
منم يه فحش خانواده دار ِ حسابي و به زور قورت بدم و فقط يه لبخند كج از سر گيجي و خستگي بزنم!!بعد همين پسرك چَپُول كه صبر كرده تا مغازه خالي بشه و جنسش را بخواهد من را "كلم" هم حساب نكنه و يك نوشيدني "خلاف شرع و قانون مملكت" طلب كند!
و مغازه دار محترم هم بگويد:تو هم مثل بابات مي خواي اين و بخري وايميستي تا همه برن بيرون؟!
هِر هِر هِر هِر هِر هِر هِر هِر هِر هِر هِر هِر هِر هِر هِر هِر هِر هِر هِر هِر هِر هِر هِر هِر
و بعد تو به تصوير خودت در يخچال مغازه خيره بشي و فكر كني:نه،نه،اين فقط يه كابوسه! من هستم!
+ نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 0:4  توسط زهرا
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 0:35  توسط زهرا
هشدار:اين پست پر از نيش و كنايه است!
شما اگر مي خواهي غمت را فرياد بزني،دل ِ پر خونت را داد بزني،بزن!
عزيزِ ِ من باكي نيست،تو هم از غمت بگو!
اصلا گريه كن،آدميم،در غم هم شريكيم!
ولي اگر گاهي يكي خواست آن بينها،كمي هم بخندد،توي ِ سرش نزن،مي فهمي؟!
شما كه اينقدر روشن فكر و روشن ديده و روشن چهره و روشن خانه و .... هستي! اين را بدان،دنيا نه با زار زدنهاي تو مي ايستد،نه تغيير مي كند،نه منفجر مي شود!
عزيز ِ من اين دنيا جان سخت تر از اينهاست.
همان خدايي هم كه آن بالا نه!!! همين كنار دست من و شما نشسته هم بيشتر از اشك ريختن،لبخند مي زند!
عاشق شدي كه فقط زار بزني؟!ناله كني؟شكوه كني!!!
عاشق يعني تكه تكه هم كه شدي نگي العطش! فهميدي؟!
براي ِ خودم رفتم بالاي منبر؟!
الان مي يام پايين،ولي عشق اگر زجر هم داشته باشد،دردش از آن دردهايي نيست كه بخواهي فريادش بزني،اگر عاشق شدي و ترسيدي،قيد آدم بودن خودت را هم بزن!
"بايد به او مي گفتم ايماني كه عشق را ممنوع كند،ايماني كه حق طلبي را خفه كند،خضوع به شيطان است.ايمان بايد زاينده ي عشق باشد.بايد موجب وصل شود.بايد موجد شادي باشد.راه به آشنايي بگشايد.ريشه ي مصيبت و فراق را بخشكاند.اُ ف بر مومنان غافل از عشق."۱
اُف!
"بي خيال نيش و كنايه! من آدم نيش و كنايه زدن نيستم،باور كن!"
۱.کیمیا خاتون
+ نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 13:54  توسط زهرا
|
اين ظهرها و بعد از ظهرهاي بهار،انگار حرفي دارند،لبخند مي زنند،خوب كه نگاهشان مي كنم،مي بينم،كه انگار راز دارند،فکر کنم يكي از همين شبها،كه من چشمانم سنگين شده بود،ماه چيزي در گوش يكي از همين جوانه هاي درختها گفته و جوانه،هم راز دار نبوده و .....
ببين،دلم خوش است.
به اينها بگو،تو بيا و بگو كه اين دل به اميد آمدن تو اين طور قرص و محكم ايستاده!
مي ترسم رازشان نگاه تو باشد!
"تو نگاه كردي به ماه و من خوابم برده بود،فقط....كاش بيدارم مي كردند تا رد نگاهت را می گرفتم و می آمدم و می آمدم و می آمدم تا می رسیدم به چشمانت!"
ببين،نگذار بهار تمام شود،گوش كن،گـــــــــوش كـــــــن! همين بهار بيا!
.
.
.
فصلها را كه بشماري زياد مي شود،من نمي شمارم،خودت بشمار، انصاف داشته باش،بعد به همه ي اين فصلها شبهاي زمستان را هم اضافه كن،روزهاي نبودنت را هم اضافه كن،بعد بگو به من......
مي يايي يا نه!
.
.
تو به مستی من هم بخند! بخند!
+ نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 17:48  توسط زهرا
|
مي دوني دل خوش كردن به يه اسم يا حتي يه نشانه ي كوچيك يعني چي؟!
مي دوني هميشه چشم به ساعت داشتن يعني چي؟!
يا آدمها رو نگاه كني كه شايد شايد شايد........
يعني چي؟!
.
.
.
اصلاً لازم نيست بعضي وقتها حرف مهمي بزنيد/بزني/بزنم ،اصلاً!!! فقط كافيه يك قدم بيايد/بياي/بيام جلو و فقط بگيد/بگی/بگم ....
سلام!
.
.
.
همين طور كه بيشتر فكر مي كنم به اين نتيجه مي رسم كه از كودكي من اين آقاي کویین اسپیسی(kevin spacey) و دوست مي داشتم بسيار!
واقعاً اين آدم محشره!!
**همين جوري بي ربط**
.
.
.
اين روزها اين ياسها روي درو ديوار شهر غوغا مي كنند،امروز كه براي ثبت نام Active رفتم مجتمع،به اين نتيجه رسيدم چه قدر دلم براي همين مجتمع ِ تيغ زن هم تنگ شده!
و اين هوا و ساعت 11 صبح!!
به تمام معني عاشقشم!
ديشب در حركتي انقلابي يك داستان كوتاه يا شایدم توصيف كوتاه از يك صحنه ي عاشقانه نوشتم!
اين ياسها من و بدجور وسوسه كردند! براي خودم هم عجيب بود كه اينقدر مشتاق باشم براي ايجاد يك عاشقانه زير داربست ياس!
كسي روشي سراغ نداره كه من بتونم يه چندتا شاخه ي ياس بچسبونم بالا سر ِ وبلاگم؟!
.
.
.
.
.
.
دوستان،خوانندگان التماس دعايي بسيار شديد خدمت همه ي شما دارم!
سشنبه امتحان دارم و به علتهای ذكر شده كل عيدم و توي آشپزخونه بسر بردم و هيچي درس نخوندم،پس دعا كنيد،هم براي ِ من و هم براي دوستانم كه امتحانم بخير و خوشي بگذرد.
.
.
.
اگه گفتي امروز بايد از كي عيدي مي گرفتيم؟!
آهان..آره...بگو!!!
آفرين!
ديگه تولد باباي ِ آدم كه بشه بايد يه عيدي توپ بده ديگه،مگه نه؟!
السلام عليك يا ابا الصالح المهدي عج
.
.
.
گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند/نگاهدار سر رشته تا نگهدارد
+ نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388ساعت 23:33  توسط زهرا
|