تبليغاتX
نـامــــه های بـــی مقصـد

نـامــــه های بـــی مقصـد

مقصدم روزی می رسد از سفر.....و من هیچ نمی گویم از این...نامه های بی مقصد....

"بهار" به روایت نامه های بی مقصد (7)

 

               پستي است به بلنداي هشتادوهفت،حوصله كن  برادر/خواهر  جان

 

روز هفتم

.

.

.

يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَيُحْيِي الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَكَذَلِكَ تُخْرَجُونَ ﴿۱۹﴾

زنده را از مرده بيرون مى‏آورد و مرده را از زنده بيرون مى‏آورد و زمين را بعد از مرگش زنده مى‏سازد و بدين گونه [از گورها] بيرون آورده مى‏شويد (۱۹)

 

                                                                                                  سوره ۳۰: الروم   

.

 

*فقط لذت با هم بودنش مي ماند!

.

.

نامه ها به ترتیب زمان ارسال گذاشته شده،دست همه ی فرستنده ها درد نکنه!

.

.

.

امروز،دقيقه ي نود بود براي نمره گرفتن،صدا را نمي شنوي؟!

_برگه ها را بالا بگيريد،زمان امتحان 87 رو به اتمام است....

من هم،ترسيدم،محض خاطر مشروط نشدن،رفتم گدايي نمره ، كجا؟! 

                                                                     بهشت بهشت بهشت!!!!!

 .

.

.

 

                                    بی دلیل و با دلیل....."عیدت مبارک"

.

.

.

 

محض عيدي: من عاشق الرحمن هستم،فرقي نمي كند،چه در غم و چه در شادي،خواستم به شما هم توصيه كنم،قبل از "يا مقلب..." قرآن را باز كنید و كمي الرحمن بخوانید،بعد وقتي رسيديد به"فَبِاَ يِّ الا ءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَان!"  كيف كنید! كيفتان را كه كرديد،من را ياد كنید!

.

.

.

توصیه ی نامه های بی مقصد: بسیار کلیک بفرمایید.ضرر نمی کنید.

نامه ها ب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 3:6  توسط زهرا  | 

"بهار" به روایت نامه های بی مقصد (6)

روز ششم

.

.

.

*فقط لذت با هم بودنش مي ماند!

.

.

.

.

.

 آخرین فرصت فرستادن نامه ها...تا پنجشنبه ساعت ۹ شب.

.

.

.

.

ديروز در يك حادثه كه در طول تاريخ بشريت بي سابقه بود،يك عدد زهرا،اتاق خودش را_كه به قول مادر گرامي به گند كشيده شده_ خانه تكاني كرد!

و اين يعني مي توان با اين حادثه يك جشن ملي به پا كرد،در پي اين عمليات غير منتظره،يك عدد لوستر توسط نردبان شكست و يك فروند مچ پا خورد شد!

لوستر كه خوب تقصير بنده نبود،تقصير نردبان بود،تخت وسط اتاق بود و من فكر كردم چرا انرژي خودم و صرف جلو كشيدن تخت كنم،براي همين با همان حس هركولي با نردبان رفتم روي تخت،بعد هم يك سري خورده شيشه روي سرم ريخت....لي لي لييييييي لي لي.......

.

.

.

ديروز بين همه ي اين عملياتها مجبور شدم بيرون برم،وقتي برگشتم با صحنه اي مواجه شدم كه دلم مي خواست با كله برم توي ديوار!!!!!

ديدم يك عدد خواهر،سيم مودم بنده را از زير موكت بيرون كشيده،و يك عدد مادر ِ مهربان،تخت،كمد،ميز،قفسه رو در چهار نقطه ي اتاق قرار داده!!!

و سيم مونده وسط اتاق!!! خوب حالا من چي كار كنم؟! بعد خواهر عزير خواب تشريف دارند،مادر جان هم،بنده خدا،مي خواد كل وسايل را خارج كند و سيم را زير كار رد كند! در هر صورت ماجرا يك جوري تمام شد،با كمي فريادهاي اينجانب،و البته كيس هم جان سالم به در برد،چون بنده طي همان حس هركولي تخت و بلند كردم و انگار پر قبای تخت گرفته به کیس و....... يه دفعه....."تق" ديدم كيس پخش زمينه!!!

خوب،در هر صورت،ما همه الان سالميم!فقط لوستر شكسته،اتاق بي فرشه،و بدن من كوفته است!

و ديگر هيچ!

 .

.

.

.

براي تو

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 13:27  توسط زهرا  | 

"بهار" به روایت نامه های بی مقصد (5)

 

روز پنجم

.

.

.

*فقط لذت با هم بودنش مي ماند!

.

.

.

 

يه پيشنهاد خوب براي خوشحال كردن دوستان و آشنايانتون دارم، بعد از سال تحويل!

SMS بزنيد! بله،مي دونم خسته نباشم،شما براي هر مناسبتي SMS  مي زنيد،ولي اينبار به جاي send to all  كردن،اسم دوستتون و بنويسيد و فقط ازش حالش و بپرسيد،بسيار شادتر مي شه!

قول مي دم،چون به اين نتيجه مي رسه كه بين اينهمه message ، send to all شده،يكي به يادش بوده!

.

.

براي بلاگفا 

.

براي مهران مديري


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 2:13  توسط زهرا  | 

"بهار" به روایت نامه های بی مقصد (4)

 

روز چهارم

.

.

.

*فقط لذت با هم بودنش مي ماند!

.

.

.

اين پست كمي بلنده،ولي براي من عزيزه،مي خواستم براي دوتا خواهر جانهايم را هم بگذارم،ولي فكر كردم بهتره همان شب تولدشان يه پست مخصوصشان بروم،مخصوصاً كه تولد هر دوشون نزديك به هم هست و البته "كمر شكن!" هم هست.

.

.

.

.

(در مورد فرستادن نامه هاي بي مقصدتون.

براي هر كس يا هر چيز كه دوست داريد بنويسيد،چه با نام فرستنده چه بي نام،اين نامه يكجور يادآوري يا خداحافظي با 87 هست،نامه هاتون و به صورت خصوصي يا ميل يا پست سفارشي يا پيك،

يا اس ام اس،يا چاپار،يا كبوتر ،يا تلگراف،يا با حروف مورس،يا با دود،يا با هر وسيله ي ارتباطي كه به ذهنتون مي رسه به دست من برسونيد.

                                                                                با تشكر نامه هاي بي مقصد.)

 .

.

.

براي رويا

.

براي نفيسه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 0:39  توسط زهرا  | 

"بهار" به روایت نامه های بی مقصد (3)

 

روز سوم

.

.

.

*فقط لذت با هم بودنش مي ماند!

.

.

.

دلم را خوش كرده ام به حرفهايت،به نويدهايت، به اميدهايت!

نااميدم نكن در غروبي كه سراسر دلتنگي است!

اگرچه حتي لايق منتظر بودن هم نيستم!

 .

.

.

.

.

براي زَهْراء

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 23 اسفند1387ساعت 18:42  توسط زهرا  | 

"بهار" به روایت نامه های بی مقصد (2)

 

روز دوم

.

.

.

*فقط لذت با هم بودنش مي ماند!

.

.

.

.

صبحهاي عيد بوي خودشان را مي دهند،بوي عجيبي كه من مانندش را در هيچ روزي نشنيدم!

بوي كارتونهاي شبكه يك،بوي نم باران،بوي عيدي هايي كه هر روز صبح مي شماري،بوي كيف نويي كه شب بالاي سرت گذاشتي و خوابيدي،بوي تنبلي هاي "كيف آور"

بوي ناخنك زدن به شيريني و آجيل،بوي خوش با هم بودن.

.

.

.

.

براي اميرخاني 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 23:45  توسط زهرا  | 

"بهار" به روایت نامه های بی مقصد (1)

 

روز اول

.

.

.

*فقط لذت با هم بودنش مي ماند!

.

.

.

.

تو را با كدامين نام صدا كنم؟!.......

.

 براي باباي زَهْراء

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 14:54  توسط زهرا  | 

"بهار" به روایت نامه های بی مقصد

 

قرار گذاشتم در اين چند روز باقي مانده "براي" بنويسم،شما را هم دعوت كردم،تا "براي" بنويسيد!

فكر كن اين "براي"...

مثل حلاليتي است كه قبل از رفتن به زيارت مي گيري!

مثل التماس ِ دعا گفتن به مسافر قبل از زيارت است!

مثل بوسيدن عروس و داماد قبل از رفتن به خانه شان است!

مثل آرزو كردن قبل از فوت كردن شمع تولد است!

مثل فاتحه خواندن قبل از باز كردن حافظ است!

مثل رنگ كردن تخم مرغ است!

مثل گل كاشتن در باغچه است!

مثل گلاب پاشيدن روي مزار عزيزي است!

مثل هم زدن آش نذري و نيت كردن است!

مثل گريه كردن و بعد نذري خوردن است!

مثل صبحها بي اختيار بلند شدن و عاشقانه به آسمان نگاه كردن است!

مثل چشم گذاشتن است!

مثل پيدا كردن و ساك ساك كردن است!

مثل هفت سين چيدن است!

مثل بوي كفش نو است!

مثل بوي پول تا نشده است!

مثل لبخند زدن است!

مثل به آب سپردن غمهاست!

مثل شستن زخمهاست!

مثل انتظار است!

تو اصلاٌ فكر كن مثل "يا علي" گفتن است!

.

.

.

.

.

 

"براي" به قول دوستي نامه اي بي مقصد است،"براي" ات را كه نوشتي،بفرست به آدرس نامه هاي بي مقصد،با فرستنده يا بي فرستنده،فرقي نمي كند و برگشت نمي خورد،پنجشنبه 29 اسفند،بيا و نامه ها را بخوان!

شركت براي عموم آزاد است.

*فقط لذت با هم بودنش مي ماند!

 

 

                            

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 9:14  توسط زهرا  | 

بخوان به نام دل!

 

گاهي بعضي آنچنان بر دل مي نشينند،كه دلت برايشان پرپر مي زند و هر لحظه ي خوشي آنها تو را خوشنود تر از خوشي هاي خودت مي كند،آنقدر شاد مي شوي از لبخندشان كه دلت مي خواهد قهقه بزني از خوشي،در اين ميان تو فكر كن بفهمي او عاشق شده،دلسپرده به دلداري و سيراب از جام عشق است!

اگر خودم عاشق مي شدم و محبوبم را كنارم مي ديدم،شايد به اين حد خشنود نبودم،در ميان اينهمه لحظه هاي سخت،بين اينهمه غم كه يكجا به قلبم حجوم آورده بود،شاد ترين خبر بود،دلم زنده شد،حسودي نكردم،نه! فقط دلم خواست،دلم خواست آنگونه پاك دل ببازم!

.

.

.

براي سمانه و حميد

 

روزگاري نه تو ليلي بودي و نه او مجنون!

تو دختركي بودي و او پسركي كه شايد حتي نامش قيس هم نبود

فقط نمي دانم چه طور ناگاه تو ليلي شدي و او مجنون!

نه به مكتب رفتيد و نه براي هم مثنوي گفتيد و نه او بيابان گرد شد و نه تو موي پريشان كردي!

انگار از اول مي دانستيد رسم عاشقيتان را!

انگار از روز اول به انتظار نگاهش بودي و ....

او هم،انگار به انتظار حضور تو بود!

دلسپردي و دلسپرد!

نه ديگر تو "تو" بودي و نه او "او"

شديد "ما" !

تو نام او را زمزمه مي كردي و او حضور تورا دوره !

آنقدر زلال شدي كه وقتي نگاهت مي كردم ، تصوير خود را در تو مي ديدم!

نگاهت مي كردم و دلم مي خواست اينهمه عشق و پاكيت را از بر كنم.

چه زيباست دل سپردن تو،چه شكوهي دارد اين خيال!

خيال ديدن تو در كنار محبوبت!

و من شيفته ي تمام پاكيت هستم،در بارگاه عشق!

.

.

.

.

.

محض عيدي بود،كم بودنش را  به بزرگي خودت ببخش!

.

.

.

.

اطلاعيه : فكر كردم ، توي اين چند روز باقيمانده از امسال،براي هر كسي چيزي بنويسم،شايد تنها كاريه كه در حال حاضر از دستم بر مي ياد،هر كس كه ديدم و امسال به نحوي در زندگي من تاثير داشته.

دعوتنامه:از همه ي دوستان به صورت رسمي دعوت مي كنم،كه اگر دوست دارند،بنويسند و من شب عيد همه ي نوشته ها را در وبلاگ قرار مي دهم،هر كدام از دوستان هم خواستند،مي توانند دوستي را دعوت كنند(بدون محدوديت)،ورود براي عموم هم آزاد است! چه وبلاگ دارها،چه بي وبلاگها!

 

محض تكرار:اين يك دعوت رسمي بود!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 15:24  توسط زهرا  | 

کارم از گریه گذشته است......

 

مهربان جان! اينجا لحظه ها بوي دلتنگي مي دهند ، ثانيه ها طعم بي تابي دارند،من روزه ام!

محض خاطر تو!

قرار گذاشته ام تو كه بيايي،فاصله ها كه غروب كنند،از دست تو آب بنوشم!

مهربان جان! تو مي داني صبر يعني چه؟!

به من تكليف صبر داده اند!

مهربانم،اينجا،بغض كه مي كنم،آسمان هم مي بارد،اينجا هر لحظه چشمانم به راه است،مي ترسم بيايي و من، آمدنت را نبينم!

مهربانم،آب چه طعمي دارد!نه بگو آب در دستانت چه طعمي دارد؟! بگو هوا با حضورت چه بويي مي گيرد؟!

بگو به من آيا مي شود روزي آرام آرام تو قطره هاي اشكم را پاك كني!!!

مهربانم،غمت را سپردم به دوست،گفتم به او بگويد و چاره اش را بفرستد!

مهربان جان،نمي خواني اين نامه ها را،مي دانم،ولي محض خاطر خودت،مراقب چشمانت باش!

محض خاطر من نه،من كه هيچم،من را اصلاً حساب نكن،محض خودت مي گويم،به اين هوا اعتماد نكن،دروغ گوست!

سوز غربت مي آيد،البته اينجا!

كاش آنجا كه تو هستي نيايد!

شبها دلم خوش است به آسمان،دلم خوش است كه شايد تو هم لحظه اي به آسمان نگاه كني و من در اينجا رد نگاهت را ببينم و...........!

مهربانم،اينجا كه به من تكليف صبر داده اند،مركب نداده اند! من با چيز ديگري مي نويسم.

مهربانم،نامهرباني بس است،تكليف صبر داده اند ولي دلم كه تكليف نمي فهمد!!!!

دلتنگي كه مي آيد،بي قرار مي شوم!

مهربان جان! اينجا به من مي خندند،به گريه هايم،به زمزمه هايم،به خيالهايم!!

مهربان جان بيا و به اينها بگو من ديوانه نيستم!

اگرچه دروغ چرا،اين روزها كمي ديوانه تو شدم!فقط كمي!

مهربان جان،من تكليفم را مي نويسم،ولي تو به هواي اين تكليف سنگين نامهربان نشو!

                                                                                               

زهرا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 16:49  توسط زهرا  | 

نامه هاي قدیمی‌تر