تبليغاتX
نـامــــه های بـــی مقصـد

نـامــــه های بـــی مقصـد

مقصدم روزی می رسد از سفر.....و من هیچ نمی گویم از این...نامه های بی مقصد....

[عنوان ندارد.................]

 

 

نه دیگه دلم رنگ می خواد و نه آهنگ و ....نه حتی حوصله دارم اول برم بشینم تو word خیلی خوشگل تایپ کنم و بعد کجش کنم و بعدراست و بعد قرمز بپاشم روش و بعد فاصله ی خطها رو تنظیم کنم وبعد...کپی و بزنم و بعد ....

 

حتی این آهنگ مزخرف آخری ساسی مانکنم نمی تونه بخندونتم...نیناش ناش.....حماقت هم عالمی داره.......

البته اگه تا همین الان چیز تازه تري نداده باشه بیرون....

دلم فقط همون کلاه قرمزی و می خواد....آخ که دلم می خواد یکي بیاد بهم بگه چِم شده؟؟!

چند روزه هی نگام سر می خوره رو کتابها و....دلم نمی کشه سمت هیچ کدومشون برم.....

اول فکر کردم از عواقب خوندن کافه پیانو و جمله ی" کی به کی یه علی؟" شه....که من هی می رم و می یام و می خونمش...همينجوری تا این اسم هی مزه کنه تو دهنم و هی حسرت بخورم که چه قدر منم دلم می خواست با علی دوست بودم...دوباره داغ "علی عابدینی" رو دلم بمونه!

ولی فکر کنم همین مرگمه!شدم مثل همون روزایی که این "ناتوردشت" ......رو خوندم....البته بدتر از اونم بودم....

وقتی اون صد سال تنهایی ِ..... خوندم....وقتی هم بستمش دیگه حتی بازش نکردم که دوتا اسم و حفظ کنم تا حداقل جلو دو تا آدم حسابی که اکثرشون عاشق این صد سال تنهایی ِ.....هستن کلاس بزارم......

توی صد سال آینده هم عمراً دوباره بازش کنم....."مثل ناقوسها برا ي که به صدادر می آیند" يا

" چرادنگ دنگ مي كنن" يا "چرازنگ مي ز نن" يا "كيه زنگم ي زنه؟" يا "بچه برو اون دروباز كن بين كيه"

كه خوب همه ي اينها از همینگوی خدابيامورز نيس فقط همون اوليه ي مال اين بنده خداست!!!

که من عجیب لج کردم بااین کتاب و تا حالا ۳ بار خوندمش و فصل آخر و بی خیال شدم...بابا.....

بی خیال...

من خیالمم نیست که بهم بخندن واسه اینکه به صدسال تنهایی می گم صد سال تنهایی ِ....., يا  بيتلها رو اصلا ني شناسم و كازابلانكا رو هنوز نديدم...

بي خيال بابا....

وقتي "من ِ‌او" رو خوندم،گفتم دمت گرم، زدي تو پوز اين ماركز.....

يا با اينكه كلي ارادت دارم خدمت جناب اگزوپري ولي عشق مي كنم با حافظم و اين بيت شعرش:

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت           ناز كم كن كه در اين باغ بسي چون تو شكفت

گل بخنديد كه از راست نرنجيم ولي                هيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

خوب ...بازم ي گم...جناب اگزوپري ِ جان ( به قول جناب صالح علاء ِ جان) بنده ي خدا اين شازده ي نحيف و كشوندي و كشوندي كه همين....

كه خوب...همينم همين!!!...دربست قبول دارمش....شازده تو مي گم اااا !

چه پرچونه شدم...دستم گرم شده و هينجور مي نويسم، اونم الان،شب امتحان infra 1 که دفعه ی قبل طی یک اتفاق بي سابقه در تاريخ مجتمع فني كامپيوتر بنده خراب شد و من خيلي زيبا از امتحان جستم....

و فردا دوباره بايد برم و در خدمت ايشانان باشم......

عجب!!!! از كجابه كجا رسيديم.......

اين روزها مد شده...........:

                                                                             To be continue

اصلاحيه:زين پس مي خوانيم

                 

 

                                                                             To be continued

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 19:28  توسط زهرا  | 

نقل این حرفها نبود....."دل"بری نمی دانستم.....

 

 

نقل من.......نقل تقوا نبود.......که "او" او نبود و عطر یاس را نمی فهمید.......و من چه دل خوش کرده

بودم به قنوتش......

که او از چادرم گریزان بود و من ذوب در واژه های قنوتش بودم....

ولی...روزی که بی قنوت به رکوع رفت....من ِ روان در کلماتش...ریختم....

من رسم دلبری نمی دانستم و جرمم فقط همین بود....

من برای او.... "دل"بر نبودم ....که من رسم دلبری نمی دانستم....

 

و من فقط دل خوش بودم به قنوتت.....بی قنوت که به رکوع رفتی............

مرا ندیدی...ندیدی جاری شدم سوی مهرت....حتی...نم مهرت را هم نفهمیدی....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 13:25  توسط زهرا  | 

اخمت...غرورت...نگاهت.....!! ناز می کنی...تو ناز می کنی.....

 

_ چه عطر خاكي مي دهي .....

                          آخ خاكي شدم....

_ دل بكن از اين خاك دختر....عطر خاك را بچسب....

.

.

به اندازه ي همه ي بار گناهانم سبك شدم،پس هوايي تو بودم ! دلم،دردش تو بود .....كه اينطور مي زد....

تمام اين يكسال با من قهر بودي،همه ي همه ي اين يكسال...مي ترسيدم نگاهت كنم...مي ترسيدم كه دوباره  رها شوم در آغوشت...مي ترسيدم صدايت كنم...." قَهْر" مان پر رنگ و پر رنگ تر شد و تو با تمام دلگيريت هنوز نگاهم مي كردي و من سر بلند نمي كردم.............از چشمانت مي ترسيدم....

 

_ هميشه وقتي كاري مي كرديم،حرفي نمي زد،فقط نگاه مي كرد....نگاهش از صدتا حرف بدتر بود.....بيشتر از آقاجون ازش حساب مي بردم.......

من آرام به خواهرت لبخند مي زدم،مي دانم،بيست سال است با نگاه با من بازي مي كند.....با نگاه مرا راه مي برد.....با نگاه مرا مي چرخاند....با نگاه مرا باز مي گرداند.....يادت نيست...خودت به او گفته بودي مراقب ما هستي.....من كه گير به مرده و زنده نمي دهم.....كه تو اصلا مرده نيستي......خودت به او گفته بود هواي بچه هايش را داري.......

.

دلهره داشتم....

_ پيدايت مي كنم.....پيدايت مي كنم......

تو ناز مي كردي....آمده بودم منت كشي  و دير رخ نشان دادي....همانجا كه اول منزلگاه رسيديم....فكر كردم.......

_ چه كنم با اين ناز تو....ناز مي كني و نازكش هم داري.....

دلم ذوق ذوق مي كرد.....صداها همه سكوت شدند.....و من زمين را به ياد ندارم،بال هم نداشتم!

 بوي تو كه پيچيد....من مست شدم و بي بال پر كشيدم........ديگر نه مي ديدم و نه مي شنيدم......

 

_ اينجا نيست.....اينجا ست فكر كنم...بذار برم...

و جست و خيز كنان پريدم و پريدم......صداي تپشهاي حضورت مي آمد و من به دنبال عطر و صدا آواره شدم.......

 

_ نه...نه ......بسه....بذار پيدات كنم.....

دلم بازهم ترسيد...آمده ام مهماني ردم نكني؟!

.

.

.

تو كه جلوه كردي من مثل كودكان پريدم.....

_ديدي پيداش كردم.........

و انگشت سوي تو گرفتم.............

_ديدي پيدات كردم.......

و بعد قبل از آنكه آغوش بگشايي......سويت پر كشيدم........چه عطر خاكي مي دادي......طعم عطرت زير زبان دلم مانده....

آنهمه حرفم شد يك قطره....چكيد....و تو باز هم با همه ي غرورت نشسته بودي....با همان نگاهت....فقط گوشه ي لبانت به بالا رفت.......

_ خوش آمدي

من بيشتر در آغوشت فرو رفتم....

_ديدي آمدم...ديدي پيدات كردم......

 باز  نگاهت نوازشم كرد.....دل نمي كندم از آغوش تو.....تو هم رهايم نمي كردي....نگاهت به صورتم افتاد و چادر و ....

_چه خاكي شدي؟!

خنديدم......

_ رها كن انديشه ي خاك را.......

تو هم خنديدي.....درس پس مي دادم.....

فقط نگاه......نگاه ......نه حرفي ...... نه شكايتي....فقط من و تو بوديم و آغوش "نگاه" هايمان.....

لرزان بوسه از حضورت چيدم و لبهايم عطر تو را گرفت....

_ بلند شو دختر....زشته جلوي مهمان.....

_ مهمان نيست...خوديه!

و تو نگاهم كردي...يعني سكوت....يعني بلند شو دختر...

مهمان مهرباني داشتيم،ديدي كه آسوده در حضورش به آغوشت آمدم و.... اشك هم كه بود....

نه من ترسيدم كه لبهايش رنگ لبخند تمسخر بگيرد ودر دلش به رياي آشكار من بخندد ...و نه تو.....

تو هم كه جلوه كرده بودي.....

پس ديدي مهمان نبود....خودش صاحب خانه بود........

دركنارت كه نشستم .....سر كج كردم....آرام دوباره زمزمه كردم: ديدي آمدم....

_ از همان شب قبل ديده بودمت.....

ناز مي كني ...ناز

_ قول دادي بخواني.....

_ مي خوانم!

_ به كدام سو؟

_ سوي عاشقان

_ بلبل زبان شده اي................بي مهر........خاك اينجا تربت است.....دل بكن از اين خاك دختر.....

_ چشم....

چه سكوت شد،ناگاه.....من كنارت به سجده افتادم....دوباره ايستادم و .........ركوع هم كه بي قنوت نمي شود......تمام تنم عطر خاك گرفت....

آرام دوباره زمزه كردي:.....د ل ب ك ن ا ز ا ي ن خاك......دختر.....

مهمانمان آب آورد،بساط عيشمان كامل بود و دل من پر از حرف....آب روان شد........

تو را نه.....خود را شستم....شستم و دلم متبرك به بوي تو شد....

_بغلي...آن وري...پشت سري...

خنديدم...آمده ام مهماني...كلي حرف دارم....

_ فعلا به آنيكي برس....

من آب مي آوردم و خود را تبرك مي كردم...جست و خيز مي كردم ميان تو و دوستانت....

_ مي خواستي مفتكي كار بكشي يا من را نشانشان بدهي؟؟_

_ به كارت برس...

خنديدم.... _ چشمممممممممم...

_ زير پاهايم

_ نمي شود...رنگش خشك نشده....

_ روي رنگها نريز....بريز كنارش....

_ چشم....

سنگ مستطيل كوچكي بود....خاكستري...غريب ميان آنهمه سنگ سفيد و بزرگ ، شرم را در نگاهت   مي ديدم...ضريح خودت را ديگر نمي خواستي.....

 

.

.

.

 

_حرف كه نگذاشتي بزنم...

_ دفعه ي بعد...

زرنگ تر از من بودي، ولي ناز مي كردي.....ناز...

سبك شدم،نگاهت مهربان شده بود،چه قدر دلتنگت بودم،چه قدر دلم براي نگاهت تنگ شده بود.....

.

.

.

چه سفر و چه همسفري بود و چه ميزباناني.....همسفرم را ببینید و حظ ببرید....

صداي نگاهت از پشت در مي آيد و من ناز مي كنم و در را باز نمي كنم تا نگاهت بپيچد و ميان اتاقم بنشيند......تو نشسته اي رو به روي در.......من چه قدر تاب ناز دارم مگر؟!!

_بلبل زبان شده اي دختر.....

_ بودم....بلبل ِ تو بودم....بلبل تو.....

 

      

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 21:53  توسط زهرا  | 

سنگيني همه ي غمهاي دنيا كه بر دوشم است ....اين به كنار.....با فراق تو چه كنم؟!.....

 

 

گذشت....اينهمه روز گذشت و هنوز نگذشته.......هنوز او مي دويد.........

هنوز او مي نشست.....هنوز او مي كشيد....هنوز او مي بريد......

 

هنوز من نبريده ام......من نبريده ام............

اينجا كجاست ليلي من.....ليلي من كجاست؟.....

منم و اين صحرا.....به استقبلام نمي آيي....

منم و اينهمه غربت.....ليلاي من....نبودي.....نبودي كه ما را به اسرات بردند....

نبودي كه دخترت رفت....

نبودي كه ............

ليلاي من چه جاي گلايه......بيا به استقبال اين مجنون ِ بي قرارت......

بيا كه از قبيله ي ما فقط من مانده ام....بيا و بگو از مادر...بيا و از ياس برايم بگو.....

من بار غم همه ي آفرينش را به دوش دارم...بيا  كه با ديدنت بارم سبك مي شود...

ليلاي من......همين جا بود كه من ديدم....ديدم افتاد....ديدم دستانش را.................

.................چشمانش را نديدم....................

فقط تو را ديدم و قد خميده....فقط صداي مادر را شنيدم....................

آخ.....بگو از جوانكت....بگو از كودكت.....حسين من بگو از خودت..........

از عطر وجودت...از صداي قدمهايت.... حسينم از حسينم بگو......

بگو به عباسم .....كوه ادبم نيامدي.......ولي ما مانديم و چشم انتظاري ديدنت.......

ما مانديم و عطش ديدارت......

حسينم بگو از هفتاد و دوتنت.....بگو از  خودت.....بگو از بابا....بگو از حسنم......

بگو من با اين دشت چه كنم....؟ بگو من با اين خونهاي تازه چه كنم؟!!

بگو بني هاشم كجاست؟! بگو من با فراق علي تو چه كنم.....

حسينم به مادر بگو......حاجت روا شد.....بگو اين پاداش ماست.....

بگو اين دشت.....اين دشت...

من مانده ام و اين دشت.........بگو چه كنم؟!

 

                                         من مانده ام و   "ما رايت الا جميلا"

 

 

 

 

 

 

 

(من بودم و تنها نگاه و حسرت.....شما هم اینجا كربلا را ببینید.

 اگرچه هر عاشقی امروز بی چشم کربلا را می بیند.......)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 12:51  توسط زهرا  | 

......عین خیالمم نیست که لیلی 2 خط بود و زهرا یه خط....... به خدا...." زَهْراء "...

 

توي اين باد وبارونها كه مي گيره..حتماً دريا طوفان مي شه..اونوقت تو اونجا چي كار مي كني...چند روزه حتي تلفن هم نكردي،عادت داريم به دريا رفتنت و تلفن نكردنت! باشه..عمدي نيست..مي دونم وسط دريا تلفن گيرت نمي ياد.... ولي ديروز زير بارون فكر كردم..

آنجا هم باران مي بارد؟؟

.

.

.

من عاشق زهراء بودم _ هستم_ ...

ز ه ر ا....چه خوش طنين...نمي دونم هيچ اسمي هست كه اينقدر زيبا روي زبان جاري شود يا نه؟!

.

.

.

....بچه تر كه بودم،شبهاي بي خوابيم پر بود از بازيهاي خيالي! و قشنگ ترينشون زهراء گفتن بود...

فكر مي كردم،هر كس چه طور زهراء مي گه و هميشه تو برنده بودي...

زَهْراء

با "زَ" که تاکید می کردی روش  و "ه" كه ساكن مي خورد و "را".............

...

.........محدثه با تو بازي مي كرد..

        _يه اسم دختر كه دوست داري؟

        _ زَهْراء

        من دلم غنچ مي رفت براي زَهْراء گفتنت......................

توي همان شبها فكر مي كردم،اسم دخترم را زهراء مي گذارم،بعد فكر مي كردم..مگه من دختر دارم...؟!!!

.

.

.

تمام دهخدا رو مي گشتم و مي گشتم و مي رسيد به .....

زهراء : ع (بفتح زا) مونث ازهر، درخشان،درخشنده روي،سفيد روي و لقب فاطمه دختر رسول (ص)

تو دقيقاً به فتح "زا" مي گفتي،مونث ازهر...........

اول راهنمايي كه براي اولين بار عربي خوندم.....ديدمش...ازهر.....فكر كردم.....خدايا من اين كلمه رو كجا ديدم؟!.........آهان يادم اومد  زَهْراء مونث "ازهر"است......بسيار روشن،درخشان...

دوباره امروز دهخدا رو نگاه كردم...

 ازهران :خورشيد و ماه....... زَهْراء مفرد مونث اينها است.....

.

.

.

عين خيالم هم نبود كه آخر دهخدا،توي نامهاي مردان و زنان بزرگ، زهراء نصف خط بود و زليخا 9 خط نصفه كه مي شد 4/5 خط.....

يا ليلي 2 خط بود......

من فقط حرف به حرف اسمم و مزه مزه مي كردم  و فكر مي كردم خوش طنين تر از اين هم هست...؟!!!

تو بگو خود شيفته ام ولي من........نه درست گفتي من شيفته ي اسمم هستم....و چه قدر دوست دارم من را به نام بخوانند،براي همين توي دبستان هميشه شاكي بودم از همشاگردي هام،چون به فاميل صدام مي كردند....دبستان بود ديگه!!!!

.

.

.................... زَهْراء.....طنين اش بپيچد و بپيچد و بپيچد.....

تو زَهْراء مي گفتي _ مي گويي _ با حمزه ي آخرش..هميشه برنده مي شدي _ مي شوي _....

....

........ من گريه مي كردم و تو مي گفتي: زَهْراء .. زَهْراء...گريه نكن...بريم آب بازي؟!.........

زَهْراء گفتنت روي نوار ضبط شده،همان نواري كه صداي بچگي ام روشه....

همان نواري كه با خط خودت روش نوشته اي: صداي زهراء خانم كوچولوي قشنگ من............

با "ي" كشيده....با "ي" كه سر تاسر آن خط را گرفته.....

.

آنجا هم باران مي بارد؟؟؟

..

.

.درخشان،درخشنده روي ،سفيد روي.....

و هيچ كدام از اينها مهم نبود....حتي همان مونث ازهر...فقط همان آخري براي من كافي بود...

براي زَهْراء خانم كوچولوي تو كافي بود.....

آخر جمله ي دهخدا نوشته بود:

                                           لقب حضرت فاطمه دختر رسول (ص)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 18:22  توسط زهرا  | 

...زهرا در باران آمد...آمد...آمد....او نیامد....او در باران "هم" نیامد.......

 

7:10 صبح،تاكسي...

ناخوش احوال بودم، بي خوابي شب قبلش همه ي توانم را گرفته بود ،4:30 خوابيده بودم و 6:30 با درد معده بيدار شده بودم...صندلي عقب نشستم همراه خانمي و پسر جواني هم جلو نشست،كه كاشف به عمل آمد كه دوست راننده است..من اينقدر حالم بد بود كه حواسم به هيچ چيز نباشد و ناخوداگاه حرفهاي اين دونفر راشنيدم!

_ديگه باهاش تماس نگرفتي؟!

_نه ديگه بعد عروسيم ازش خبر ندارم....يه چند بار missed call انداخت ولي من بهش زنگ نزدم....

_اااااااا حيف شد پس...حالا اگه عقد بودي يه چيزي.. ولي ديگه وقتي ازدواج مي كني....ديگه نمي شه كاري كرد...

_آره.....

من فقط گوشي هاي  mp3 player  كردم توي گوشم و سعي كردم فقط گوش كنم.....

زمستوووووووون...تن عريون باغچه چون بيابون...درختا...با پاهاي برهنه زير بارون......

نمي دوني تو كه عاشق نبودي....چه سخت ...........

سرم و تكيه دادم به پشتي صندلي ، فقط به خودم فكر كردم...به اينكه چه جوري از پله ها برم بالا..چه جوري در كلاس و باز كنم...چه طوري جزوه بنويسم...اصلا چه طوري از ماشين پياده بشم و دوباره تاكسي بگيرم....

چشم كه باز كردم...نگاهم به آينه افتاد و نگاه پسرك راننده.....

دوباره چشمانم را بستم.....سياه بود.....جلوي چشمانم سياه بود.....

باز چه خورده اي بگو.....مست و خراب مي روي....خانه به خانه كو به كو.......

.

.......بوسه ز كه ربوده اي.......

و زن فرياد مي زد..... كله پاچه نخوريد...ورزش كنيد....

و من فكر مي كردم كاش يك لحظه ساكت مي شد.....فقط يك لحظه.............

.

.

.

كلاس تمام شد و من آسوده تر شدم....خنديدم....و بازگشتم در باران..

بي چتر .... خيس خيس...پاك پاك.....

و چادرم تماماً خيس بود...و من بدون ترس از خيس شدن كيفم و كتابهايم راه مي رفتم و مي خواستم جفت پا بپرم در گودال آب.....

همه مهربان بوديم با هم...چتر دختر راگرفتم تا چادرش را سرش كند و او هم مرا مهمان چترش كرد،من هم چه مي كردم؟! در جواب محبتش...زير چترش ماندم...تاكسي كه آمد بي خداحافظي سوار شدم.....نشد خداحافظي كنم،دلم مي خواست شيشه را پايين بكشم و برايش دست تكان بدهم...ولي.......

اگر اينجا آمدي خداحافظ........

 

پ.ن: چشمه كجاست تا كه من....آبكشم سبو سبو.... آبكشم سبو سبو........ آبكشم سبو سبو......

 

 

 

 

(هزار بار گفته بودم که من "من ِ من ِ من ِ " اهل بازی نیستم...با من بازی نکن...چون خودم بهتر می دانم که جز زنم.......

گوش ندادی......مثل همیشه...هر کار که دوست داشتی کردی...من که شکایتی از باران و خیس شدن و اشک و خواندن و دل ای دل نداشتم......

فقط گفتم بازی نه...من بازی نمی کنم......تو بی حرف ...بدون هیچ حرفی من و هول دادی توی بازی..........حالا که می خوام جر بزنم چشم غره نرو......این طوفان و تو به پا کردی.....)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 20:57  توسط زهرا  | 

همه چیز عوض شده....بی دلیل...بی ربط....."یادت باشد بی من رفتی!"

من زيبا نبودم! من هيچگاه زيبا نبودم و تو هم مي دانستي....

.

.

و هر روز به بهانه اي انگشتت را سوي كسي مي گرفتي و اشاره مي كردي....و زيبايي اش را به رخم مي كشيدي.....

.

.

.

من زيبا نبودم ولي هيچگاه فكر كردي كه ممكن است حسود باشم؟!

........سر بلند كردم تا نگاه كنم..نه به سمت اشاره ي تو ....به سوي ديگري تا شايد خودم "زيبايي" پيدا كنم....ولي..........

                                  كور شدن بهتر از ديدن آن برق غيرت بود...........

بي اعتنا به اشكهايم....دوباره اشاره كردي و اينبار نگاه نكردم....

سر پايين انداختم و خيره به سقوط اشكهايم شدم.......

.

.

.

پ.ن:هيچ چيز ديگه مثل قبل نيست.نه من نه دلم نه روحم و حتي آرامشم...نمي دونم آرامشم و كجا جا گذاشتم!

پ.ن2:اين روزها عاشقانه نوشتن گناه شده!

همينجوري: يه آقا پسري و توي همين وبلاگ بازيا شناختم كه سن و سال كمي داشت و كارها ي جالبي انجام مي داد،مثلا عاشق هر كي مي شد به اسم خودش و اون دختر خانم يه وبلاگ مي زد...وقتي هم دوست مي شد كه ديگه هيچي...فكر كنم سايت مي زد...بعد  دو تا پست ننوشته مجبور مي شد بره يه وبلاگ بزنه به اسم خودش و يه پسوند مثل "بي وفا" يا "تنها مانده" يا "چرا رفتي؟"

 يا "من و تنها نذار رو قلبم پا نذار...."

كه من اين آخري و بسيار مي پسنديدم....

البته اين وبلاگها هم دوام چنداني نداشت و خوب نام جديد و وبلاگ و ....چرخه ي جالبي بود....جالب اينكه همواره هم عاشق بود (به تمام معنا خجالت مي كشم اين اصطلاح و براي هر نوع حسي به كار ببرم،واقعا خجالت آوره) و هميشه بعد از بهم خوردن رابطه تقصير گردن نفر قبل مي انداخت......اين آقا پسر از من راهنمايي مي خواست براي اينكه چه طور دوست دخترشون ( از اين كلمه هم متنفرم) بيشتر عاشقش بشه!!

و شما فكر كنيد من در چه وضع فجيعي قرار داشتم. من بايد اول به اين آقا كوچولو مي فهموندم كه بسيار "كشكي" عاشق شده و بعد بايد بهش ثابت مي كردم ساختن وبلاگ نهايت فداكاريه يه عاشق براي معشوقش نيست و اعصاب خورد كن تر اينكه اين آقا پسر اصلا هيچ دليلي براي عاشق شدن نداشت...من حتي مي تونستم تحمل كنم كه بگه عاشق زيبايي اون دختر شده ولي اين آقا فقط مي گفت عاشقم آخ عاشقم واخ......(مي دونم كه گاهي عشق يك لحظه مي ياد و خانه و كاشانه را به آتش مي كشه و..... ولي قبول كنيد عشق هميشه از يه نقطه ي مشترك سرچشمه مي گيره،البته منظورم يه عشق درست و اصوليه! لطفاً نگيد كه عشق حساب و كتاب نمي شناسه!بحث من چيز ديگه اي! با تشكر (لبخند) )

من ِ بيچاره هم اعصاب درستي در اين زمينه ها ندارم،و واقعا يه حس مرموز و توي من به وجود مي ياد،و من فكر مي كنم كاش يه هفت تير تو دستم بود...يا يكم زهر...الانكه دقيق تر فكر مي كنم مي بينم واقعا كشتن با زهر شيرين تر از خون ريزيه!!!

 

پيام اخلاقي:پدرها و مادرها لطفا به بچه هاتون طرز صحيح استعمال عشق و ياد بديد...

                                                                                روابط عمومي نامه هاي بي مقصد

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 21:23  توسط زهرا  | 

خیال نیست!!.....به من نگو خیال "پرداز"!!! من می بینم...می بینم.....

 

سرت را پايين انداختي و من چشم دوختم به دستهايت

جاي نگاهم روي بند بند انگشتانت ماند

و تو دستهايت را مشت كردي و نگاهم جا ماند همانجا !

.

.

.

.

.

.

.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 11:49  توسط زهرا  | 

من جر نزدم.....به خدا....تقصیر خودت بود....

پر از حرف مي شوم براي تو

بي صدا و بي سخن

و به ياد همه ي لبخندهاي تو كه نديدم

                                  مي خندم

خاطره هايمان بال بال مي زند....

و دلم تنگ مي شود براي همه ي همه ي آنها

نگاهم مهربان مي شود با خيابان

امروز كه آسمان هم بلاتكليف است

و خدا بي صدا تر از هميشه براي من فرياد مي زند....

و چه شيرين است وقتي مي بينم فقط براي من است!

به قول یغما هميشه يكي مي ماند و يكي مي رود

و من قبل از آنكه بيايي دلتنگ رفتنت هستم!

.

.

.

پ.ن:قرار بود فقط همبازي باشيم

     فكر كنم من جر زدم

     يادم رفت بازي فقط بازي است!

.

.

روي صندلي آخر اتوبوس،اون بالا نشسته بودم،تكيه داده بودم به پنجره.يغما گلرويي مي خواندم و بعد يكدفعه همه ي نوشته ي بالا از دلم به دستم هجوم آورد......

 


 
+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت 20:19  توسط زهرا  | 

جمعه است يا يكشنبه!

 

همه ي پولهاي صندوق را به مرد داد.....

بعد آتش گرفت........ آتش گرفت........

در كليسا را بست و رفت كه مجاور شود..........

.

.

.

بازگشت...با شانه هايي افتاده....دلي تب دار....

دست برد به قفل سرد و سياه در.....سينه اش سنگين بود.............

جمعه است يا يكشنبه!

توان پاهايش رفت،روي پله هاي سنگي جلوي در نشست....

تكيه به در كرد و چشم به آسمان دوخت....

قطره قطره......روي پله هاي سرد مي ريخت....

آرام زمزمه كرد: مي آيد........مي آيد....

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 بهمن1387ساعت 16:57  توسط زهرا  | 

نامه هاي قدیمی‌تر