تبليغاتX
نـامــــه های بـــی مقصـد

نـامــــه های بـــی مقصـد

مقصدم روزی می رسد از سفر.....و من هیچ نمی گویم از این...نامه های بی مقصد....

عراقی(برای رویا)

 

ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی
چه کنم؟ که هست اینها گل باغ آشنایی

همه شب نهاده‌ام سر، چو سگان، بر آستانت

که رقیب ز در نیاید به بهانه‌ی گدایی

مژه‌ها و چشم یارم به نظر چنان نماید

که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی

در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟

به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی

سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟

که شنیده‌ام ز گلها همه بوی بی‌وفایی

ز کدام ملت است این به کدام مذهب هست این  ؟

که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چرایی؟

ز فراق چون ننالم من دل شکسته چون نی

که بسوخت بند بندم ز حلاوت جدایی
به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم

چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟

در دیر می‌زدم من، که یکی ز در در آمد

که درآ، درآ، عراقی، که تو خاص از آن مایی

 

لینک دانلودآهنگ عراقی با صدای امیر آرام


 

شعر بالا  را امیر آرام خوانده،اهنگ فوق الهاده ای داره،البته خواننده گمنامیه منم توسط یکی از دوستام باهاش آشنا شدم

که خوب می بینید اسم دوستم هم رویاست

من عاشق این شعر شدم

شاید اگر هر کس دیگه هم جای من بود با خوندن متن شعر عاشقش می شد چه برسه به اینکه آمیر آرام با صدای گرمش خوندتش.


باید از یه دوست تیزبین و دقیق(آقای هادی) تشکر کنم که غلطهای موجود در شعر را به من گوش زد کرد

امیدوارم غلط دیگه ای نباشه و اگر بود حتما به من اطلاع بدید.

+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت 17:45  توسط زهرا  | 

من............تو

                  سکوت تو

                         فرار من

                                 نگاه تو

                                       قرار من

                 صدای تو

                       سکوت من

                               نگاه من

                                       رفتن تو

                دل من و    

                      غصه ی تو

                             گوش من و

                                      قصه ی تو

                                                            سکوت من

                                                            سکوت تو

 


حتما خواستیم از هم کم نیاریم دیگه

اون گفت من گفتم

من نخواستم بشنوم

اون دیگه نگفت

من چشمهام و بستم

اون روش و برگردوند

اون رفت

من موندم

بام شد چرت و پرت می خواستم مثلا توضیح بدم و بگم یعنی چی اینایی که نوشتم ولی خوب انگار من نمی تونم مثل آدم رک و راست حرف بزنم!!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 17:12  توسط زهرا  | 

روزی مثل همین روزها

روزی بود،نمی دانم چه روزی

آفتاب بود

ستاره هم بود

حتی ماه هم بود

من بودم و خیال

خیال تو

روزی بود

یک روز

که تاریخش را نمی دانم

دل من بود و

لرزشی ساده

لرزید

دلم بی اختیار لرزید

و تو در آن نشستی

..............

................................

.......................................

بعد

خیلی بعد

روزها ی بعد

تو هنوز در قلبم بودی که رفتی

....

............

.......................

روز نبود

دیگر روز نیامد

آفتاب نیامد

ستاره نیامد

ماه نیامد

شب بود

از همان شب

که تاریخش را می دانم

شب شد

تو رفتی

لبهایم لرزید

چشمانم تار شد

و اشکم چکید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 14:41  توسط زهرا  | 

روزگار غریبی است،چند وقتی است که ذهنم درگیر این مسئله است و از دیشب سردرگمیم تبدیل شده به یک سوال بزرگ!!!

دیشب اخبار ساعت 21 مجلس را نشان می داد،چند روز پیشش هم رییس جمهور احمدی نژاد در مورد بی ارزشی یک تکه کاغذ صحبت می کردند!!

آن تکه کاغذ بی ارزش همان کاغذی نیست که من و هزاران هزار جوان همسن و سالم برای بدست آوردنش تمام لحظات زیبای جوانیشان را می دهیم؟؟

چه پولهایی که خانواده ها برای همان مدرک نمی دهند!البته این پول خرج خرید یک تکه کاغذ جعلی از یک انسان شیاد نمی شود زیرا که پدر و مادرهای ما حتی آنهایی که بی سواد هم هستند می دانند مدرک جعلی به هیچ دردی نمی خورد!!!

نمی دانم،شاید خیلی از شما به حرفهای من بخندید و بگویید " تو که تا دیروز دل ای دل می کردی دیگه دم از سیاست نزن"

ولی این سیاست نیست این بی عدالتیه

این توهین به من و هزاران هزار دانشجو و حتی مردمی است که به این مسئولان اعتماد کرده اند.

جوانی را به خاطر یک کارت بازداشت می کنند!محاکمه می کنند!جریمه می کنند!کتک می زنند!

آنهم انسانی که تنها یک فرد عادی است!!

نه یک مقام کشوری و یک فرد با مسئولیتهای مملکتی،کردان یک ملت را فریب داد،و حتی زحمت عذر خواهی از مجلس را هم نکشید!!! وهمه ی ما را حواله کرد به روز قیامت!!!!

روز قیامت؟؟؟

من طرفدار سیاست منهای دین نیستم بلکه سیاست را در داخل دین می دانم ولی قرار نیست دزدان و جاعلان را محاکمه نکنیم!!

قوانین اسلام برای مجازات مشخص شده است و برای همه یکسان ولی انگار در بعضی زمینه ها می توان استثناء قائل شد!!!!!!!

من نه قصد جو سازی دارم نه رد دولت احمدی نژاد تنها یک انتقاد دارم و یک سوال:

چرا کردان به همین سادگی رفت؟بدون توبیخی و حتی عذر خواهی؟

اگر چه عذر خواهی او سودی به حال این مردم نداشت ولی منی که به دنبال یک تکه کاغذ بی ارزش سالها زمان گذاشته ام هم حق دارم این چنین بکنم؟؟ و آیا مرا هم به همین راحتی می بخشند؟؟

سیاست و مملکت داری بازیچه دست چه کسانی شده؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 18:35  توسط زهرا  | 

من،همان زاغچه ی کوچک و ساده!!

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حر فی از جنس صدا نشنیدم.

هیچ چشمی،عاشقانه به زمین خیره نبود.

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.

هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.

                                                          سهراب

 

انگار من همان زاغچه هستم،هیچ کس صدای من را نمی شنود و به من نمی نگرد،من کوچک و ساده بال می زنم و به همه می نگرم که چه بی تفاوت از کنارم می گذرند و آواز مرا نشنیده خاموش می کنند.

20 سال است این زاغچه اینگونه زیسته، ساده ی ساده!

و حال مرا به جرم سادگیم مواخذه می کنند.من به آنها راست می گویم و آنها به من تهمت دروغ گویی می زنند شاید گوشهایشان به دروغ عادت کرده!

من به روی آنها لبخند می زنم،لبخندی ساده مانند لبخندی که نخستین بار به روی مادر و پدرم زدم

ولی آنها لبخند مرا خنجری می بینند زهر آگین!

دل من را شکسته اند،مرا آزار داده اند!

من به آنها گفتم دل آزرده شده ام،گفتم،چون دلم تحمل این کینه را ندارد،ولی آنها مرا راندند!

اگر شکایتم را اینجا نوشته ام برای این است که شاید به گوششان برسد و دل من از این بغض خالی شود!

فکر می کنم شاید من اشتباه کرده ام قصد آنها آزار من نبوده،

                                             ولی عقلم هم مرا مسخره می کند،برای اینهمه  حماقت.

فریاد می زنم،می خندم،می پرم،و همه ی اینها دلیلی می شود برای اینکه آزارم بدهند،با آنها سخن گفتم صادقانه ولی آنها............

دل من شکسته است!

می شنوید؟؟؟

دل من را شکسته اید!!!!

چرا؟

چه کرده ام با شما؟ که باید با من اینچنین کنید؟

جز آنکه آنگونه بودم که هستم،جز آنکه صادقانه سخن گفتم؟

ولی شما گویی طاقت راست شنیدن نداشتید!

واقعا نشنیدی؟صدای شکستن دلم را نشنیدی؟

تقصیر من است

من،همان زاغچه ی کوچک و ساده!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 آبان1387ساعت 16:22  توسط زهرا  | 

با من سخن بگو

تنها یک کلام بگو!!

با یک کلام زندگی را آغاز کن

برایم بگو

از هرچه می خواهی بگو

تنها بگو

با من سخن بگو

از هر آنچه که می خواهی

و مرا بنگر

که شیفته ام و تنها به تو می نگرم

و منتظر برای تنها یک کلام

                               از سوی تو

 

تنها یک کلام بگو

با یک کلام عشق را آغاز کن

من ساکتم

مرا به جرم سکوت از عشق محروم نکن

اگرچه سکوت در قاموس عاشقی بزرگترین جرم است

ولی سکوتم از ....

نمی دانم

بگذر از من

تو سخن بگو

لب بگشا

تنها با یک سخن

تو بگو

تو بگو!!!

تا من عاشقی را آغاز کنم

تو بگو

تا من هم برایت بگویم

تو بگو

 تا من دست از هراسم بکشم و هر چه عشق دارم به تو ارزانی کنم

با من سخن بگو.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 آبان1387ساعت 1:55  توسط زهرا  | 

امروز

نگاه می کردم به مردم،به همه ی آنهایی که می رفتند و یا می آمدند!

فکر می کردم کدام یک از آنها به همانی که من فکر می کنم می اندیشند

ویا کدام یک از آنها به تو می اندیشند،من از خدا تنها می خواهم آنچه را که دلم می خواهد و قلبم

فریاد می زند،نمی توانم دلتنگ نباشم اگرچه مامور به صبرم ولی چه کنم دل است و بی تابی.

.

.

.

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

                                             بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

دلم می خواهد روزی برسد این شعر را بخوانم و به تو بنگرم و بگریم،دلتنگی بس

است،انتظار پایان می یابد می دانم،من آنچه را بخواهم بدست می آورم می دانم چون می خواهم

و قلبم تو را فریاد می زند و دنیا باید کر باشد که نیازم را نشنود و تو را به من ندهد.

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387ساعت 14:21  توسط زهرا  |