تبليغاتX
نـامــــه های بـــی مقصـد

نـامــــه های بـــی مقصـد

مقصدم روزی می رسد از سفر.....و من هیچ نمی گویم از این...نامه های بی مقصد....

نذر

مژده ای دل که مسیحا نفسسی می آید   

                                     که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید

از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش

                                             زده ام فالی و فریاد رسی می آید

 

نذر

به آسمان می نگرم

نذر می کنم

نذر هفت نگاه

هفت لبخند

هفت بار نشستن زیر بید مجنون

هفت شاخه گل سرخ

هفت شاخه بهار نارنج

 

نذر می کنم هفت انار را بشکافم

هفت نارنج را ببویم

هفت سیب سرخ را گاز بزنم

 

من نذر می کنم

    هفت روز زود تر از خورشید بیدار شوم

و هفت شب دیرتر از ماه بخوابم

 

نذر می کنم

هفت روز روزه بگیرم

  و  وقتی فاصله ها غروب کردند با نام تو افطار کنم

 

من نذر کرده ام اگر بیایی

هفتاد هزار سال کنارت بمانم

 

نذر کرده ام

 هفت بار الرحمن بخوانم

 

من نذر کرده ام

هفت شب هفتاد ستاره را بشمارم

 

من نذر کرده ام

هفت بوسه به روی خورشید

و هفت لبخند به روی ما بزنم

 

              من نذر کرده ام اگر بیایی

              هفت بار بمیرم و دوباره زنده شوم

              من نذر کرده ام اگر بیایی.....

                                                باید بیایی

                                                              باید بیایی

 

                                   هفت بار بیشتر عاشقت می شوم

هفت بار به دورت می گردم

هفت بار پیاده تا آسمان می روم

هفت بار تو را از خدایم می خواهم

                               هفتاد هزار بار شکر می گویم. 

+ نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت 15:34  توسط زهرا  | 

یک جرعه معجزه

 

راه بلند و طولانی می شود

و هرچه به انتظار پایانش می نشینم پایان نمی یابد دلم تنگ است قلبم می زند

 دست روی دست می کشم و انگشتانم را چنگ می زنم

قلبم تند تند می زند

دلم اشوب است

فاصله ها مرا دیوانه می کنند

و لحظه های دوری که تماما پریشانی اند

دلم آشوب می شود

آشوب به قلبم می رسد و سراسر وجودم را فرامی گیرد

و من می مانم و تنهایی و آشوب و دلتنگی

وقتی نیست

وقتی از او دورم

وقتی تنهایم

وقتی قلبم تند تند برای دیدینش می زند

ثانیه ها تبدیل به سالها می شوند

سالها می گذرد و من هنوز او را ندیده ام

اما

زمانی که او هست

در کنارم

اگرچه تنها حضورش هست و دلش با من نیست

و قلب من باز هم تند تند می زند

ساعتها تبدیل می شوند به ثانیه ها

به لحظه ای

به چشم بر هم زدنی

و من تا پلک می زنم

                    او دیگر نیست

گاهی بیشتر از انکه به معجزه ایمان داشته باشم 

                                                       به آن نیاز دارم

نیازی که دلم

                 قلبم

                     روحم

                           و تمام وجودم آن را  بی مهابا می طلبد

من نیاز به معجزه دارم

تا فاصله ها را کوتاه کنم

تا سالها را تبدیل کنم به یک لحظه

به یک چشم بر هم زدن

و

  لحظه ها را تبدیل کنم به سالها

  سالهایی که می تواند در کنارم باشد

 

        من معجزه می خواهم برای یک لحظه عاشقی

برای تنها یک لحظه عاشقی و بعد یک عمر زندگی با خاطره ی آن یک لحظه

من معجزه می خواهم تا معجزه کنم

تا او را عاشق کنم

تا حضورش را سراسر برای خود داشته باشم

تا تمام مزاحمان را پس زنم و با او

تنها

بی هیچ فاصله ای به تماشای معجزه بنشینم

من سراسر نیازم

نیاز به یک جرعه

به یک نفس

به یک دم

 

             عشق.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 23:35  توسط زهرا  | 

عجب صبری خدا دارد


اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه اول ،

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهانرا با همه زیبایی و زشتی ،

بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،

بر لب پیمانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین

زمین و آسمانرا

واژگون ، مستانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

نه طاعت می پذیرفتم ،

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،

پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

سبحۀ، صد دانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

آواره و ، دیوانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،

سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

پروانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،

گردش این چرخ را

وارونه ، بی صبرانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم.

که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،

بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

در این دنیای پر افسانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم .

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!

و گر نه من بجای او چو بودم ،

یکنفس کی عادلانه سازشی ،

با جاهل و فرزانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !

شعر از :استاد رحیم معینی کرمانشاهی

+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت 16:51  توسط زهرا  | 

I love you

I love you for giving your heart to me

And trusting me with your pride

I love you for wanting me

And needing me by your side

 

I love you for the emotions

I never knew l had

I love you for making me smile

Whenever I feel sad

 

I love you for your thoughts of me

Where I’m always on your mind

I love you for finding that part of me

That I never thought I’d find

 

I love you for the way you are

And for how you make me feel

But most of all I love you

Coz I know you’re mine for real.

 

 

        

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 18:12  توسط زهرا  | 

و من

 

وعشق بی اجازه به قلبم پا گذاشت (مقدمش مبارک)

وبی اجازه ذهنم را خاموش کرد

                                                       عشق جوشید و خوروشید

.

.

.

.

و ناگهان در چشمانم اشک شد و بی اجازه چکید

و در دلم خون شد و جوشید

و من ناظر مطلق بودم وتنها می نگریستم

.

.

.

.

روزها دوباره روشن شده و شبها مهتابی

پرندگان می خوانند

خورشید می تابد

ستارگام می درخشند

سهراب دوباره دچار است

به حس مبهمی که نمی دانم چیست!!

.............

              سکوت باید کرد

زندگی زیباست

ومن نمی دانستم

   نمی دانم چرا خورشید چند روزی است اینگونه بی پروا و زیبا می تابد

و نسیم بوی عشق می دهد

و من دمادم دوست دارم بگویم

                                 عشق عشق عشق.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 2:32  توسط زهرا  | 

زهرا کریمی

شایسته سالاری در تمام جوانب   

زهرا کریمی در سکوت مطلق (حتی از جانب اقای خیابانی ) یک طلای تمیز برای کشورمون گرفت اونهم در زمانی که هر کدوم از ورزشکارها به یک بهانه ای و نم اشکی خودشون رو از مسئولیتها واشتباهاتشون تبرئه می کردند.

تنها مشکل اینجا بود که زهرا کریمی در رشته ووشو در جریان بازی های نمایش (غیر رسمی) المپیک این  طلا رو از حریف پر آوازه ی ویتنامیش گرفت اونهم اولین طلای ووشو ی ایران .

بعد می گن تبعیض نیست حالا تبعیض به کنار توی این قحطی برنز دیگه یه طلا خیلی می چسبید چرا دریق می کنن ؟؟؟والا ما که نفهمیدیم!!!

اگه بد می گم بگید بد می گی!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 2:30  توسط زهرا  | 

 

حذف شد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 2:9  توسط زهرا  |