تبليغاتX
نـامــــه های بـــی مقصـد

نـامــــه های بـــی مقصـد

مقصدم روزی می رسد از سفر.....و من هیچ نمی گویم از این...نامه های بی مقصد....

خدا كند تو بیایى

    از عمق ناپیداى مظلومیت ما، صدایى آمدنت را وعده مى‏داد. صدا را، عدل خداوندى صلابت مى‏بخشید و مهر ربانى گرما مى‏داد. و ما هر چه استقامت، از این صدا گرفتیم و هر چه تحمل، از این نوا دریافتیم. در زیر سهمگینترین پنجه‏ها شكنجه تاب مى‏آوردیم كه شكنج زلف تو را مى‏دیدیم. در كشاكش تازیانه‏ها و چكاچك شمشیرها، برق نگاه تو تابمان مى‏داد و صداى گامهاى آمدنت توانمان مى‏بخشید. رایحه‏ات كه مژده حضور تو را بر دوش مى‏كشید مرهمى بر زخمهاى نو به نومان بود و جبر جانهاى شكسته مان. دردها همه از آن رو تاب آوردنى بود كه تو آمدنى بودى. تحمل شدائد از آن رو شدنى بود كه ظهورت شدنى بود و به تحقق پیوستنى. انگار تخم صبر بودیم كه در خاك انتظار تاب مى‏آوردیم تا در هرم خورشید تو به بال و پر بنشینیم. سنگینى بار انتظار بر پشت ما، سنگینى یك سال و دو سال نیست سنگینى یك قرن و دو قرن نیست. حتى از زمان تودیع یازدهمین خورشید نیست. تاریخ انتظار و شكیبایى ما به آن ظلم كه در عاشورا بر ما رفته است بر مى‏گردد، به آن تیرها كه از كمان قساوت برخاست و بر گلوى مظلومیت نشست، به آن سم اسبهاى كفر كه ابدان مطهر توحید را مشبك كرد. به آن جنایتى كه دست و پاى مردانگى را برید. از آن زمان تاكنون ما به آب حیات انتظار زنده‏ایم، انتظار ظهور منتقم خون حسین. تاریخ استقامت ما از آن زمان هم دورتر مى‏رود، از عاشورا مى‏گذرد و به بعثت پیامبر اكرم مى‏رسد. هم او در مقابل همه جهل و ظلم و كفر و شرك و عنا و فسادى كه جهان آن زمان را پوشانده بود و عده مى‏فرمود كه كسى خواهد آمد. نامش نام من، كنیه‏اش كنیه من، لقبش لقب من، دوازدهیمن وصى من خواهد بود و جهان را از توحید و عدل و عشق و داد پر خواهد فرمود. اما تاریخ صبر و انتظار ما به دورترها بر مى‏گردد، به مظلومیت و تنهایى عیسى، به غربت موسى، به استقامت نوح و از همه اینها گذر مى‏كند تا به مظلومیت هابیل مى‏رسد. انتظار و بردبارى ما را وسعتى است از هابیل تاكنون و تا برخاستن فریاد جبرئیل در زمین و آسمان و آوردن مژده ظهور امام زمان (عج). آرى و در آن زمان هستى حیات خواهد یافت، عشق پر و بال خواهد گشود و در رگهاى خشكیده علم، خون تازه خواهد دوید. پشت هیولاى ظلم و جهل با خاك، انس جاودان خواهد گرفت، شیطان خلع سلاح خواهد شد، انسان بر مركب رشد خواهد نشست و عروج را زمزمه خواهد كرد. سید مهدى شجاعى    
+ نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1387ساعت 20:30  توسط زهرا  | 

توقیف همشهری جوان شایعه یا حقیقت؟؟؟

 

                                  

خبر گذاری های مختلفی خبر توقیف همشهری جوان را داده اند و لی

آیا این خبر درست است؟؟؟؟؟؟؟

 

                                            

چرا همشهری جوان؟؟؟؟

توی  قحطی مجله ی خوب و پر محتوی چرا باید گیر بدن به همشهری جوان؟؟؟ من نمی تونم ساکت باشم از همه ی

اونایی هم که این مجله رو دوست دارن می خوام ساکت نمونن،توی

این ۳ ساله همشهری جوان برای ما مثل یه دوست یه برادر یه خواهر

بود و تنهامون نذاشت حالا هم ما نباید تنهاش بذاریم!!!

 

اگه دوست داشتید بیشتر از این خبر اطلاعات کسب کنید به لینکهای زیر مراجعه کنید.

خبر گذاری ایرنا و توقیف همشهری جوان

آفتاب

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 11:59  توسط زهرا  | 

  روزم مثل روز همه ی مردمان می گذرد 

 اما،چون شب فرا می رسد یک واژه با یک واژه پریشانی من اغاز می شود 
 

 روز-روزهایم را باحدیث نفس می گذرانم 

  اما شب ،شبانگاه من غم می شوم و غم من

  همانا عشق تو در قلب من ثابت است و جای گرفته چنان که انگشت بر کف دست !!!!

( قیس عامرـخودمم دقیق نمی شناسمش این شعر رو توی کتاب سلوک از محمود دولت آبادی خوندم خود کتاب که فوق العاده بود)

+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 2:48  توسط زهرا  | 

کودکیم

کودکیم در خاطراتم جا مانده
 دلم برای تمام معصومیتم تنگ شده

روحم را سیاهی ها کشتند

   و قلبم قربانی

                دوری و بی وفایی شد

تنهایم

و بی یاور

و تنها امیدم انتظار است

انتظار انتظار انتظار

آری من منتظرم

نمی دانم اگر منتظرنباشم باید چه کنم؟؟؟؟

          من با انتظار به دنیا آمده ام

                                               لحظه لحظه ام سرشار است از عطر غیبت است 

 غیبتی که شفاف تر از هر بودن است

                                                      زندگیم وقف انتظار است

                                                             بگو اگر منتظر نباشم چه کنم؟؟!!

(تقدیم به امام منتظران)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 14:40  توسط زهرا  | 

لحظه ی بعد لحظه ی دیدار

انتظار!!!!!

عجیب ترین واژه و زیباترین حس برای آنان که عاشقند!!

چه تفاوت دارد؟؟کی می آید و با چه می آید ؟!!

مهم آمدن است و دیدن

و امید به اینکه لحظه ی بعد لحظه ی دیدار است!!

آری

من منتظرم عمری است که منتظرم و همیشه می دانم لحظه ی بعد لحظه ی دیدار است

قرار است بیایی

تنها ستاره ام

خورشید آسمانم

تو می آیی از پس شبهای تیره دوری

روزها چشم به راه می دوزم  و گوشم منتظر ندای آسمانی است

و شبها

       دلتنگ خورشید می شم و به ماه دل خوش می کنم

  تو تنها امیدی برای ما که تنهاییم

                               پس بیا

                                       همین لحظه

(تقدیم به امام منتظران)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 20:49  توسط زهرا  | 

فاصله ها

و من عاشقانه ترین عاشقانه ها را برای تو نوشتم،و تو نخوانده رفتی،من ماندم و نامه هایم....

 

            صدای فاصله ها می آید  

              صدای لرزش ثانیه ها ی دوری

صدای رفتن دلها

               صدای ماندن خاطره ها

عزیزز ترین خاطره ام تو چنان نرم و شفافی که من همیشه فکر می کنم هستی!

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 9:50  توسط زهرا  | 

روز آمدن

تو روزی می آیی و من نمی دانم چه روزی است ولی آن روز روز آمدن توست،تو آرام می آیی.........

آه...

  من،من نشسته ام به انتظارت،به انتظار تو

                                            و روز آمدنت..

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 9:49  توسط زهرا  | 

سلام

_سلام

_سلام

من بودم و تو

              و من فاصله ها را کوتاه کردم با یک سلام !

نزدیک و نزدیک تر شدم،

نزدیک و نزدیک تر شدی

دست دراز کردم تا لمست کنم

                 ولی....

                             خاطره بودی

                                                           نرم و شفاف
+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 9:48  توسط زهرا  | 

سکوت

سکوت تنها صدای میان ما بود و تو آن را شنیدی؟؟؟

    من شنیدم،می دانم تو در میان هیاهویی

 و من آرام نشسته ام در این گوشه و می نگرم به خاطرات گذشته

                    فاصله ی من و تو به اندازه ی یک سلام است

                                                چه نزدیک و چه دور!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 9:48  توسط زهرا  | 

قرار

از همان ابتدا قرارمان این نبود،قرار که نه تو گفتی :من خدا باشم و تو مخلوق.تو خدا شدی هنور هم هستی و من همیشه مخلوقم،تا اینجا خوب بود،راحت بود،آسان بود،ولی بعد_کمی بعد_نمی دانم چه طور عشق آمد؟!می خواستم یک قراری بگذارم که تو معشوق باشی و من عاشق،ولی دیر شد!تو عاشق شدی و من معشوق! خیلی سخت شد!! من نمی فهمیدم!دوباره یک قراری گذاشتیم،قرار شد تو از عشقت بنویسی و من هم بخوانم،آن وقت من اگر توانستم من هم از عشقم بنویسم،تو نوشتی،یک کتاب،من خواندم،هنوز هم می خوانم،سالهاست! هزاران بهار وزمستان گذشته و من هنوز می خوانم،هر روز عاشق تر از روز قبل.

قرارمان این نبود،تو زرنگی کردی،تو خدا بودی و من مخلوق این را همه می دانستند! چه نیازی بود به رخ کشیدن عجز من؟؟!! اینهمه عاشقانه لازم نبود،

آنقدر عاشقانه نوشتی که همه ی عاشقانه ها تمام شد،حال من کدامین عاشقانه را بنویسم ؟؟؟؟

                                                              من از چه بنویسم؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 19:8  توسط زهرا  |