تبليغاتX
نـامــــه های بـــی مقصـد

نـامــــه های بـــی مقصـد

مقصدم روزی می رسد از سفر.....و من هیچ نمی گویم از این...نامه های بی مقصد....

خدا خانه دارد 2

وامشب بین تصویر 2 مرد چه سرگردانم :

مجسمه دردستهای مسیح تو بود مجسمه کبوتری گلی. دراو دمید.کبوترجان گرفت.پرواز کرد.همه ایمان آوردند درست همانطورکه یک معجزه باید باشد. پرواز دادن یک مجسمه آه! چقدرآدم دلش می خواهدبه این پیامبرایمان بیاورد.

 همام امد؛ آدم گلی.گفت((حرف!)) گفت((تشنه ام)).مسیح من گفت :بروخوب باش.خدا باخوبان است.همام  گفت نه بیش از این !من تشنه ام خوبان کی اند؟چه طورند؟

مسیح من می توانست بگوید مومن اند نماز می خوانند روزه و صدقه و خمس و...

مثل همه آنچه پیغمبران تاریخ گفته اند ولی نگفت.او که مثل همه نبود.

گفت" دنیا انها را می خواهد،نمی خواهندش!اسیرشان می کند جایشان را می دهند تا آزد شوند." گفت"اگر اجلی که خدا خواسته نبود لحظه ای جانشان در کالبد نمی ماند پر می کشیدند"

گفت "خوف مانند چوبی که می تراشند آنها را می تراشد مردم  می بینندشان می گویند آنها بیمارند و آنها بیمار نیستند می گویند دیوانه اند و آنها دیوانه چیز بزرگی هستند."

و گفت و گفت و گفت.همام چون صاعقه زده ای بیهوش شد خشک شد مجسمه شد و مرد.

دم مسیح تو کبوتر گلی را جان داد.دم مسیح من جان آدم گلی را گرفت،چه شباهتی!

از من نپرس چرا او با انسان چنین می کند ار من نپرس چرا او معلم تکلیفهای سخت امتحانهای شاق و جریمه های بزرگ است.دست روی دلم نگذار دلم زخم است.زخم تنهایی شاگردی که زیر نگاه غضبناک معلم سختگیرش عاشقانه از شوق می لرزد.

او پنهانی ترین لایه ها را هم زلال می خواهد.او کوچکی روحم را جریمه می کند حتی اگر هزار رکعت نماز همراه داشته باشم  وقتی عیسی انجیل متی نصیحتم می کند کودک می شوم همه چیز ساده وکودکانه می شود.مهربانانه باید همه را دوست بدارم.با یک اعتراف از گناهانم پاک  می شوم؛شاد می شوم می توانم از شادی برقصم.

روبه رو ی کتاب خطبه های او ناگهان بزرگ می شوم .او ناگهان تمام شادی های حقیر کودکانه ام را می گیرد و همه سختی های شگرفت،رنج های ژرف و اندو ههای سترگ را در کوله ام می ریزد.من باید از غم خلخالی که در دور دستها از پای زنی کشیده اند بمیرم،چون مرا بزرگ می خواهد.به جای شادی های کودکانه باید لذت بهجت های عمیق را بچشم .باید دیوانه امر عظیمی باشم.باید جانم را بدهم تا دنیا اسیرم نکند باید.....نمی دانم او،

                                      او همان امانتی نیست که کوه ها نکشیدند؟؟

 (نوشته بالا قسمتی از کتاب خدا خانه دارد نوشته فاطمه شهیدی است که در مجله همشهری جوان شماره 127 چاپ شده)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 1:37  توسط زهرا  | 

برگ ریزان

برگ ریزان بود،تنها به یاد داشت  که باران هم می بارید،وآسمان نیز بغضش شکسته بود.

زمان! چه واژه ی بی معنایی بود برای او ، برای او که تنها دوشنبه ها را می شناخت،هر روز دوشنبه بود و او دیگر زمان را نمی شناخت و به ان بها نمی داد.

سکون ! دنیا برای او ایستاده بود،ولی،ولی او می دیدید که به جای باران برف می بارد،بعد شکوفه و بعد نارنج،نارنجی آب دار و پر از وسوسه برای چیدنش!

از آن شب گویی خیلی گذشته بود،چهار فصل! ولی او در آن شب جا مانده بود،

   در آن شب که برگ ریزان بود و آسمان هم بغضش شکسته بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 1:32  توسط زهرا  | 

کدوم دلیل عاشق؟؟

کدوم دلیل عاشق چشاتو دیدنی کرد؟

کدوم صدا اسمتو برام شنیدنی کرد؟

 

کدوم ستاره رد شد از آسمونه فالم؟

کدوم ترانه گل کرد تو خلوت خیالم؟

 

کدوم دریچه از غیب تو رو به من نشون داد؟

کدوم دقیقه از عمر تو رو ندید و جون داد؟

 

نه از تو شکوه کردم نه از توقصه سا ختم  

 دقیق هام و با تو یکی یکی شناختم

 

 صدات بهشته محضه، من آدمم تو حوا 

 دوباره با تو تبعید دوباره با تو رسوا  

 

 

 صدام کن و دوباره حریر ماه و بردا 

 دوباره عاشقم کن برای آخرین بار

 

عبد الجبارکاکایی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 1:30  توسط زهرا  | 

خدا خانه دارد.

 

لیلیت عزیزم!

سلام کریسمس مبارک،سالهایت چون شاخه های کاج سبز ،روزهایت چون چراغ های روی شاخه  رنگی باد.نمی دانم چندمین سال است که برایت نامه می نویسم نامه هایی که به تو نمی رسند!لیلیت شاید اسم و شماره من در دفتر تلفن تو خط خورده باشد ولی هنوز هم هر کریسمس به حرفهای تو فکر می کنم،به شب آن مهمانی زیر سایه بید حیاطتان!

یادت هست؟نشستیم کف حیاط زا نوهایمان در حلقه دستها.تکیه دادیم به دیوار کوتاه پشت سر و گذاشتیم موهای بید دورو برمان برقصد.گفتی بیا عشقهایمان را روی یک سفره بریزیم. بعد هر دو با هم لقمه برداریم بی اینکه فکر کنیم این را تو آوردی یا من.

تو شروع کردی با شوق با اشک با التهاب از عشق گفتی  از مسیح خودت آن مهربان ناصری تمام روح ۱۸ سالگیت را تسخیر کرده بود،همچنان که او  مرا.

من خیره در سایه وهم انگیز  رقص شاخه ها تمام سهم تورا از عشق خوردم،بی آنکه سهم خودم را برای تو در سفره بگذارم،بی آنکه حرفی از او بزنم.گفتی پس بگو،نتوانستم و نگفتم و تو قهر کردی سفره را بستی گرسنه رفتی من همانجا نشستم گریستم تا صبح.

***

لیلیت!من سالهاست به نیمه ناتمام آن مهمانی فکر می کنم،من سالهاست که دلم می خواهد  آن حرفها را تمام کنم ولی باز هم می ترسم،درست همانطور که آنشب ترسیدم،اعتراف می کنم که ترسیده بودم.

عزیز!مسیح تو در دسترس بود،باور کردنی بود،نزدیک ،می شد به او دست کشید،لمسش کرد ولی مسیح من نبود.کسی اگر خار در چشمهایش باشد و استخوات در گلویش لمس کردنش آسان نیست،هست؟

مسیح من پیغمبری بود که با معجزه هم نمی شد باورش کرد.هر چیزی اگر می گفتم تو فکر می کردی تخیل شاعرانه من  است و او خیال نبود،باور کن او شاعرانه تر از تخیل من است .

***

لیلیت من امشب باز برای اینکه تو را از نزدیک  حس کنم ،تمام انجیل را ورق زدم،کلمه به کلمه مسیحیت را نفس کشیدم،بعد انجیل را بستم.خواستم بخوابم اما نشد.بالشم آهسته خیس شد.مسیح سختگیر من این سو ایستاده بود،مسیح سهل گیر تو آن سو و من لا به لای تصویر دو مرد می گریستم"حواریون نشسته بودند مسیح ات آب آورد پای همه را شست با مهربانی و لطفی که تنها از پسر مریم بر می آید." چه دوست داشتنی است لیلیت،این مرد،آدم دلش می خواهد بپرد دستش را ببوسد.کاش من پترس او بودم..لوقای او ..شمعون او ..حواری او ....ولی من نیستم.من یوحنای مسیحی هستم که پای حواری نمی شوید...که دست حواری می برد.

مرد را به جرمی آوردند.چشمش به مولا افتاد.دوستانش بود.از آنها که هر روز دامن عبایش را می بوییدند.جرم،جرم است.شمشیر را بالا برد.دست مرد بر زمین افتاد،خون چکان  مرد ان را با دست دیگرش برداشت،ابن الکواء دشمنی است در انتظار فرصت جلو می آید و با نگاهی پر از رحم پر از دلسوزی می پرسد:دستت را که برید مرد؟ مرد که دست خون چکانش را با خود به خانه می برد بریده بریده در میان گریه می گوید:دستم را شجاع مکی برید،با وفایی بزرگوار...

-دستت را بریده تو باز هم به این نامها او را می خوانی؟؟

-چرا نخوانم؟چرا نگویم شجاع مکی؟چرا نگویم بزرگوار با وفا؟ابن الکواء عشق او با گوشت و خونم آمیخته است.

من یوحنای، مسیحی هستم که دست را می برد،دل را می برد.من به شمشیرش بوسه می زنم حتی اگر لبه اش زبانم را ببر ولی انصافا لیلیت،این مرد آیا باور کردنی است؟از این حرفهای عجیب آیا می شد آن شب برای جان گرسنه تو لقمه ای گرفت؟؟ من آن شب از اینکه چشمهای تو انکارم کنند ترسیدم.دیدن انکار در چشمهای دوست زخم بدی است نیست؟مسیح من سختگیر تر از آن بود که تو حتی باورش کنی،گیرم که تو از لرزش صادقانه صدای من او را باور کردی،بعد می شد هیچ جور جوابت را داد؟؟تو اگر نه با لب با چشم حتما می پرسیدی چه طور می شود عاشق تیغی بود که برای بریدن دستت بالا رفته است؟ومن چه بی جواب بودم آنشب و چه عاشق.

(نوشته بالا قسمتی از کتاب خدا خانه دارد نوشته فاطمه شهیدی است که در مجله همشهری جوان شماره 127 چاپ شده،ادامه متن را تا روز ولادت امام علی اماده می کنم و در اختیارتون قرار می دهم.)

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 13:25  توسط زهرا  | 

13 رجب

13 رجب نزدیک است و این بهترین بهانه است برای صحبت در مورد بزرگترین مرد تمام اعصار.

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 13:24  توسط زهرا  | 

بی وتن

"چرا ما بی وتن شدیم؟می خواهم برگردم ایران.دوست دارم برگردم تهران و هم انجا همه ی پاسدارها را بغل بگیرم و هاگ کنم،تا می خواهند بگویند روسریت را جلو بیار،آستینشان را ببوسم،..............

.............

من دلم برای همه چیز وتن تنگ شده...............

.

.

.

راستی حالا که دوباره نامه ا م را می خواندم،یادم آمد که تای وطن ،دسته دارد.اما من بدون دسته نوشتم.البته شاید هم وتن من دسته نداشته باشد تا من نتوانم بگیرمش...برای همین درستش نکردم! دسته مال گرفتن با دست است.وتن من دسته ندارد،باید با همه ی تن ان را هاگ کرد،بغلش کرد......"

 

متنی که خواندید از کتاب بی وتن بود  جدید ترین کتاب رضا امیر خانی واین قسمت،بخش مورد علاقه ی من بود،شخصیت اول داستان نامش ارمیا معمر است.و شخصیت یکی دیگر از کتابهای این نویسنده به نام ارمیا هم هست.تعریف کردن داستان کتاب به نظرم سودمند نیست و ارزش کتاب را پایین می آورد من پیشنهاد می کنم این کتاب را بخونید و نظرتون را بگید.

+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 12:28  توسط زهرا  | 

موج بابا

اتل متل يه بابا

دلير و زار و بيمار

اتل متل يه مادر يه مادر فداکار

اتل متل بچه ها که اونا رو دوست دارند

آخه غير اون دو تا هيچ کسي رو ندارند

بابا مامان رو مي خواد بابا عاشق اونه

به غير بعضي وقت ها بابا چه مهربونه

وقتي که از درد سر دست مي ذاره رو گيج گاش

اون باباي مهربون فحش ميده به بچه هاش

همون وقتي که هر چي جلوش باشه مي شکنه

همون وقتي که هر کي پيشش باشه ميزنه

غير خدا و مادر هيچ کسي رو نداره

اون وقتي که بابا جون موجي ميشه دوباره

دويدم دويدم سر کوچه رسيدم

بند دلم پاره شد از اون چيزي که ديدم

بابام ميان کوچه افتاده بود رو زمين

مامان هوار ميزد شوهرمو بگيريد

مامان با شيون و داد مي زد توي صورتش

قسم مي داد بابا رو به فاطمه به جدش

بابا رو دوره کردند بچه هاي محله

بابا يهو دويد زد به ديوار با کله

هي تند و تند سرشو بابا ميزد تو ديوار

قسم مي داد حاجي رو حاجي گوشي رو بردار

نعره هاي باباجون پيچيد يهو تو گوشم

الو الو کربلا جواب بده به گوشم

مامان دويد و از پشت گرفت سر بابا رو

بابام با گريه مي گفت کشتند بچه ها رو

بعد مامانو هولش داد خودش خوابيد رو زمين

گفت که مواظب باشيد خمپاره زد بخوابيد

تو سينه و سرش زد هي سرشو تکون داد

رو به تماشاچيا چشماشو بست و جون داد

بعضي تماشا کردند بعضي فقط خنديدند

اونايي که از بابام فقط امروز ديدند

سوي بابا دويدم بالا سرش رسيدم

از درد غربت او هي به خودم پيچيدم

درد و غربت بابا نشونه هاي درد

درد و غربت بابا غنيمت از نبرد

شرافت و خون و دل نشانه هاي مرد

اي اون هايي که امروز داريد بهش مي خنديد

براي خنده هاتون طردشو مي پسنديد

امروزشو نبينيد بابام يه قهرمانه

يک روز به هم ميرسيم بازي داره زمونه

موج بابام کليد قفل در بهشته

يه روزپشيمون ميشيد که ديگه خيلي ديره

گريه هاي مادرم يقتونو مي گيره

بالا رفتيم ماست بود پايين اومديم دوغ بود

مرگ ماها تو اغما کي ميگه دروغ بود


ابولفضل سپهر
+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 12:20  توسط زهرا  | 

حذف شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 15:34  توسط زهرا  | 

وظیفه؟تکلیف؟ ...............ایمان یا عشق؟؟؟؟؟؟؟؟

نورای جانان بزیرگان  او دختر جوان ترکیه ای بود که در سال98 به بهانه ی اختلال در سیستم آموزشی این کشور و به اتهام داشتن حجاب اسلامی  از جلسه امتحان پایان ترم یکی از درسهایش توسط پلیس بیرون کشیده شد و مورد ضرب وشتم قرار گرفت.نورا که آن زمان دانشجوی سال دوم مهندسی پزشکی بودبعد از شش ماه زندان به کانادا پناهنده شد،اما بعد از 10 سال به کشورش بازگشت تا دوباره در صدر اخبار قرار بگیرد وبه دعوت یکی از مجریان و چهره های ضد دینی ترکی به نام فاتح التایلی در برنامه ای شرکت کرد.و با تمسخر این مجری مواجه شد اما چنان جواب او را داد که باعث تعطیلی موقت این برنامه شد، آلتایلی در واسط برنامه از نورا پرسید تو چرا با وجود کشوری مانند ایران که می توانست به تو بیشتر اهمیت بدهد به کانادا رفتی؟

گفت:من ایران و آیت الله حمینی را خیلی دوست دارم واگر بلایی سرم نیاورند،می خواهم بگویم آیت الله خمینی را حتی بیشتر از آتا ترک دوست دارم چون او برخلاف آتا تورک استقلال ملتش را حفظ کرد،من به کانادا رفتم چون می خواستم مبارزه خود را در خارج از ترکیه و کشوری غیر اسلامی ادامه بدهم.

چی می تونم بگم؟اصلا اجازه دارم حرفی بزنم؟ چه چیزی باعث شده ک یک دختر اینهمه سختی و دوری  را تحمل کند؟

وظیفه؟؟تکلیف؟؟

ایمان؟؟ یا شاید هم مهمتر از همه عشق؟؟؟

من باید چه کنم؟باید خجالت زده باشم،یا  افتخار کنم به هم کیشی مثل او.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 15:33  توسط زهرا  | 

باران

 

 

وَ هُوَ الذی یُنَزِلُ الغَیثَ مِنَ بَعدِ مَا قَنَطوُا وَ یَنشُرُ رَحمَتَهُ وَ هُوَ الوَلِیﱡ الحَمیدُ(28 شوری)و اوست خدایی که باران را پس از نومیدی خلق می فرستد و رحمت ونعمت خود را فراوان می گرداند و اوست خداوند محبوب الذات ستوده صفات.

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت 13:42  توسط زهرا  | 

نامه هاي قدیمی‌تر