مقصدم روزی می رسد از سفر.....و من هیچ نمی گویم از این...نامه های بی مقصد....
او همان امانتی نیست که کوه ها نکشیدند؟؟
(نوشته بالا قسمتی از کتاب خدا خانه دارد نوشته فاطمه شهیدی است که در مجله همشهری جوان شماره 127 چاپ شده)
لیلیت عزیزم!
سلام کریسمس مبارک،سالهایت چون شاخه های کاج سبز ،روزهایت چون چراغ های روی شاخه رنگی باد.نمی دانم چندمین سال است که برایت نامه می نویسم نامه هایی که به تو نمی رسند!لیلیت شاید اسم و شماره من در دفتر تلفن تو خط خورده باشد ولی هنوز هم هر کریسمس به حرفهای تو فکر می کنم،به شب آن مهمانی زیر سایه بید حیاطتان!
یادت هست؟نشستیم کف حیاط زا نوهایمان در حلقه دستها.تکیه دادیم به دیوار کوتاه پشت سر و گذاشتیم موهای بید دورو برمان برقصد.گفتی بیا عشقهایمان را روی یک سفره بریزیم. بعد هر دو با هم لقمه برداریم بی اینکه فکر کنیم این را تو آوردی یا من.
تو شروع کردی با شوق با اشک با التهاب از عشق گفتی از مسیح خودت آن مهربان ناصری تمام روح ۱۸ سالگیت را تسخیر کرده بود،همچنان که او مرا.
من خیره در سایه وهم انگیز رقص شاخه ها تمام سهم تورا از عشق خوردم،بی آنکه سهم خودم را برای تو در سفره بگذارم،بی آنکه حرفی از او بزنم.گفتی پس بگو،نتوانستم و نگفتم و تو قهر کردی سفره را بستی گرسنه رفتی من همانجا نشستم گریستم تا صبح.
***
لیلیت!من سالهاست به نیمه ناتمام آن مهمانی فکر می کنم،من سالهاست که دلم می خواهد آن حرفها را تمام کنم ولی باز هم می ترسم،درست همانطور که آنشب ترسیدم،اعتراف می کنم که ترسیده بودم.
عزیز!مسیح تو در دسترس بود،باور کردنی بود،نزدیک ،می شد به او دست کشید،لمسش کرد ولی مسیح من نبود.کسی اگر خار در چشمهایش باشد و استخوات در گلویش لمس کردنش آسان نیست،هست؟
مسیح من پیغمبری بود که با معجزه هم نمی شد باورش کرد.هر چیزی اگر می گفتم تو فکر می کردی تخیل شاعرانه من است و او خیال نبود،باور کن او شاعرانه تر از تخیل من است .
***
لیلیت من امشب باز برای اینکه تو را از نزدیک حس کنم ،تمام انجیل را ورق زدم،کلمه به کلمه مسیحیت را نفس کشیدم،بعد انجیل را بستم.خواستم بخوابم اما نشد.بالشم آهسته خیس شد.مسیح سختگیر من این سو ایستاده بود،مسیح سهل گیر تو آن سو و من لا به لای تصویر دو مرد می گریستم"حواریون نشسته بودند مسیح ات آب آورد پای همه را شست با مهربانی و لطفی که تنها از پسر مریم بر می آید." چه دوست داشتنی است لیلیت،این مرد،آدم دلش می خواهد بپرد دستش را ببوسد.کاش من پترس او بودم..لوقای او ..شمعون او ..حواری او ....ولی من نیستم.من یوحنای مسیحی هستم که پای حواری نمی شوید...که دست حواری می برد.
مرد را به جرمی آوردند.چشمش به مولا افتاد.دوستانش بود.از آنها که هر روز دامن عبایش را می بوییدند.جرم،جرم است.شمشیر را بالا برد.دست مرد بر زمین افتاد،خون چکان مرد ان را با دست دیگرش برداشت،ابن الکواء دشمنی است در انتظار فرصت جلو می آید و با نگاهی پر از رحم پر از دلسوزی می پرسد:دستت را که برید مرد؟ مرد که دست خون چکانش را با خود به خانه می برد بریده بریده در میان گریه می گوید:دستم را شجاع مکی برید،با وفایی بزرگوار...
-دستت را بریده تو باز هم به این نامها او را می خوانی؟؟
-چرا نخوانم؟چرا نگویم شجاع مکی؟چرا نگویم بزرگوار با وفا؟ابن الکواء عشق او با گوشت و خونم آمیخته است.
من یوحنای، مسیحی هستم که دست را می برد،دل را می برد.من به شمشیرش بوسه می زنم حتی اگر لبه اش زبانم را ببر ولی انصافا لیلیت،این مرد آیا باور کردنی است؟از این حرفهای عجیب آیا می شد آن شب برای جان گرسنه تو لقمه ای گرفت؟؟ من آن شب از اینکه چشمهای تو انکارم کنند ترسیدم.دیدن انکار در چشمهای دوست زخم بدی است نیست؟مسیح من سختگیر تر از آن بود که تو حتی باورش کنی،گیرم که تو از لرزش صادقانه صدای من او را باور کردی،بعد می شد هیچ جور جوابت را داد؟؟تو اگر نه با لب با چشم حتما می پرسیدی چه طور می شود عاشق تیغی بود که برای بریدن دستت بالا رفته است؟ومن چه بی جواب بودم آنشب و چه عاشق.
(نوشته بالا قسمتی از کتاب خدا خانه دارد نوشته فاطمه شهیدی است که در مجله همشهری جوان شماره 127 چاپ شده،ادامه متن را تا روز ولادت امام علی اماده می کنم و در اختیارتون قرار می دهم.)
13 رجب نزدیک است و این بهترین بهانه است برای صحبت در مورد بزرگترین مرد تمام اعصار.
"چرا ما بی وتن شدیم؟می خواهم برگردم ایران.دوست دارم برگردم تهران و هم انجا همه ی پاسدارها را بغل بگیرم و هاگ کنم،تا می خواهند بگویند روسریت را جلو بیار،آستینشان را ببوسم،..............
.............
من دلم برای همه چیز وتن تنگ شده...............
.
.
.
راستی حالا که دوباره نامه ا م را می خواندم،یادم آمد که تای وطن ،دسته دارد.اما من بدون دسته نوشتم.البته شاید هم وتن من دسته نداشته باشد تا من نتوانم بگیرمش...برای همین درستش نکردم! دسته مال گرفتن با دست است.وتن من دسته ندارد،باید با همه ی تن ان را هاگ کرد،بغلش کرد......"
متنی که خواندید از کتاب بی وتن بود جدید ترین کتاب رضا امیر خانی واین قسمت،بخش مورد علاقه ی من بود،شخصیت اول داستان نامش ارمیا معمر است.و شخصیت یکی دیگر از کتابهای این نویسنده به نام ارمیا هم هست.تعریف کردن داستان کتاب به نظرم سودمند نیست و ارزش کتاب را پایین می آورد من پیشنهاد می کنم این کتاب را بخونید و نظرتون را بگید.
اتل متل يه بابا
دلير و زار و بيمار
اتل متل يه مادر يه مادر فداکار
اتل متل بچه ها که اونا رو دوست دارند
آخه غير اون دو تا هيچ کسي رو ندارند
بابا مامان رو مي خواد بابا عاشق اونه
به غير بعضي وقت ها بابا چه مهربونه
وقتي که از درد سر دست مي ذاره رو گيج گاش
اون باباي مهربون فحش ميده به بچه هاش
همون وقتي که هر چي جلوش باشه مي شکنه
همون وقتي که هر کي پيشش باشه ميزنه
غير خدا و مادر هيچ کسي رو نداره
اون وقتي که بابا جون موجي ميشه دوباره
دويدم دويدم سر کوچه رسيدم
بند دلم پاره شد از اون چيزي که ديدم
بابام ميان کوچه افتاده بود رو زمين
مامان هوار ميزد شوهرمو بگيريد
مامان با شيون و داد مي زد توي صورتش
قسم مي داد بابا رو به فاطمه به جدش
بابا رو دوره کردند بچه هاي محله
بابا يهو دويد زد به ديوار با کله
هي تند و تند سرشو بابا ميزد تو ديوار
قسم مي داد حاجي رو حاجي گوشي رو بردار
نعره هاي باباجون پيچيد يهو تو گوشم
الو الو کربلا جواب بده به گوشم
مامان دويد و از پشت گرفت سر بابا رو
بابام با گريه مي گفت کشتند بچه ها رو
بعد مامانو هولش داد خودش خوابيد رو زمين
گفت که مواظب باشيد خمپاره زد بخوابيد
تو سينه و سرش زد هي سرشو تکون داد
رو به تماشاچيا چشماشو بست و جون داد
بعضي تماشا کردند بعضي فقط خنديدند
اونايي که از بابام فقط امروز ديدند
سوي بابا دويدم بالا سرش رسيدم
از درد غربت او هي به خودم پيچيدم
درد و غربت بابا نشونه هاي درد
درد و غربت بابا غنيمت از نبرد
شرافت و خون و دل نشانه هاي مرد
اي اون هايي که امروز داريد بهش مي خنديد
براي خنده هاتون طردشو مي پسنديد
امروزشو نبينيد بابام يه قهرمانه
يک روز به هم ميرسيم بازي داره زمونه
موج بابام کليد قفل در بهشته
يه روزپشيمون ميشيد که ديگه خيلي ديره
گريه هاي مادرم يقتونو مي گيره
بالا رفتيم ماست بود پايين اومديم دوغ بود
مرگ ماها تو اغما کي ميگه دروغ بود
نورای جانان بزیرگان او دختر جوان ترکیه ای بود که در سال98 به بهانه ی اختلال در سیستم آموزشی این کشور و به اتهام داشتن حجاب اسلامی از جلسه امتحان پایان ترم یکی از درسهایش توسط پلیس بیرون کشیده شد و مورد ضرب وشتم قرار گرفت.نورا که آن زمان دانشجوی سال دوم مهندسی پزشکی بودبعد از شش ماه زندان به کانادا پناهنده شد،اما بعد از 10 سال به کشورش بازگشت تا دوباره در صدر اخبار قرار بگیرد وبه دعوت یکی از مجریان و چهره های ضد دینی ترکی به نام فاتح التایلی در برنامه ای شرکت کرد.و با تمسخر این مجری مواجه شد اما چنان جواب او را داد که باعث تعطیلی موقت این برنامه شد، آلتایلی در واسط برنامه از نورا پرسید تو چرا با وجود کشوری مانند ایران که می توانست به تو بیشتر اهمیت بدهد به کانادا رفتی؟
گفت:من ایران و آیت الله حمینی را خیلی دوست دارم واگر بلایی سرم نیاورند،می خواهم بگویم آیت الله خمینی را حتی بیشتر از آتا ترک دوست دارم چون او برخلاف آتا تورک استقلال ملتش را حفظ کرد،من به کانادا رفتم چون می خواستم مبارزه خود را در خارج از ترکیه و کشوری غیر اسلامی ادامه بدهم.
چی می تونم بگم؟اصلا اجازه دارم حرفی بزنم؟ چه چیزی باعث شده ک یک دختر اینهمه سختی و دوری را تحمل کند؟
وظیفه؟؟تکلیف؟؟
ایمان؟؟ یا شاید هم مهمتر از همه عشق؟؟؟
من باید چه کنم؟باید خجالت زده باشم،یا افتخار کنم به هم کیشی مثل او.
وَ هُوَ الذی یُنَزِلُ الغَیثَ مِنَ بَعدِ مَا قَنَطوُا وَ یَنشُرُ رَحمَتَهُ وَ هُوَ الوَلِیﱡ الحَمیدُ(28 شوری)و اوست خدایی که باران را پس از نومیدی خلق می فرستد و رحمت ونعمت خود را فراوان می گرداند و اوست خداوند محبوب الذات ستوده صفات.