تبليغاتX
نامه های بی مقصد

نامه های بی مقصد

مقصدم روزی می رسد از سفر.....و من هیچ نمی گویم از این...نامه های بی مقصد....

من و کافکا و دیدگاههای مشترک!

 

یکی از عزیزترین و گرانبهاترین سرمایه های من می دونید چیه؟!

یه آرشیو از سروش جوان!!!

در واقع من الان چند سالیه که جوان شدم،ولی زمانی که سروش جوان می خوندم تازه واسه خودم نوجوان شده بودم!نمی دونم هنوز کسی هست که سروش جوان یادش باشه،یا نه؟! اگه بود بیاد یکم با هم از خاطرات سروش جوان بگیم.

امروز دنبال یه مقاله در مورد پائلو کوئیلو می گشتم،که یاد سروش جوان افتادم،یادم اومد مقاله ی خیلی جالبی در مورد پائلو توی سروش خونده بودم و همون زمان هم کلی از مقاله کیفور شده بودم.(مقاله مال ِ سال 82 بود،کیف کردید؟!عجب ذهن پویایی دارم؟!)

شروع کردم به ورق زدن مجله ها تا رسیدم به یه سری نامه،که روزهای تولد یا مرگ نویسنده های معروف در مجله چاپ می شد،و نویسنده نامه ها نیما زاغیان بود.

یادمه یه نامه ای بود به سنت اگزوپری که خیلی بعد خوندنش ذوق زده شدم ،شایدم یکی از دلایل علاقه ی من به نامه نوشتن از همینجا شروع شده،البته بماند که علاقه ی من به نامه ریشه در خیلی مسائل دارد!

در همین جستجو رسیدم به یک مسئله خیلی جالب تر!

هیچ وقت فکر نمی کردم کافکا افکارش در زمینه ی نامه اینقدر به من نزدیک باشه!!!

 

افسوس که نامه ها به مقصد نمی رسند،زیرا نامه ها را در میان راه اشباح می نوشند.۱

 

در هر حال ما هم واسه خودمون یه جمله ی قصار از بین نوشته های یک نویسنده ی کله گنده پیدا کردیم و الان مثلاً روشن فکر شدیم!(چون من شنیدم کافکا خیلی کله گندست و مسخش خیلی ها رو ترکونده!)

البته بنده هرگونه کپی برداری و الهام گیری از این جناب را تکذیب می کنم،چون خدای ِ من شاهد است که بنده با کمک قوه ی تخیل و فکر روشن بین و خلاق خودم به این نام رسیدم!!!

حالا کافکا هم سرسوزنی از این نِعَمات داشته و بهره ای هم برده!

نمی شه که چون ایشون کافکا هستند و بنده زهرا بخواهیم،من و این نام پر مایه ی "نامه های بی مقصد" و زیر سوال ببریم! می شود؟! نمی شود دیگر!!

.

.

.

تبریکات:عید همگی مبارک،میلاد امام جواد(ع) خیلی خیلی خیلی مبارک!اگرچه من یکی اینقدر بی معرفتم که هیچی از ایشون نمی دونم،ولی فکر کنم اینقدر مهربون هستن که ببخشن!التماس دعا!

همینجوری دور ِ هَمی:یا off های من به هیچ کس نمی رسه یا هیچ کس جواب ِ off های من و نمی ده!

اگه اولیه که هیچی ولی اگه دومیه بابا خیلی دیگه.....آخرشید!

 

 

۱.از همین آقا کله گنده بود! کافکا جان!

 

 

+ فرستاده شده  جمعه 12 تیر1388ساعت 0:30  توسط زهرا  | 

تو بوی خوش ِ نا می دهی!

 

تو بوی کهنگی می دهی،بوی عشقهای فرسوده،تو بوی قلبهای نیمکت مدرسه ی راهنمایی دخترانه را می دهی،بوی دو حرف انگلیسی و یک قلب و یک تیر،یک حرف خوشگل انگلیسی که از بالای سرش تیر رد می شد،تیر از تو رد می شد و دقیقاً می خورد وسط اسم من،حتی وقتی تو می زدی و می شکستی!

تو بوی نگاههای یواشکی می دهی،بوی زیر چشمی نگاه کردنهای بچه گانه،بوی شب بیداری های طولانی،بوی آن موقع ها را می دهی.

تو بوی روزهای تنبل تابستان را می دهی،ظهرهای گرم و بلند،جوهای عریض،اینقدر عریض که باید بپریم. تو بوی "نون تافتون" می دهی و خیابانهای شلوغ و ماشینهای سریع،اینقدر سریع که مجبوری دست من را بگیری،تو بوی گرمای اولین دستهای مردانه را می دهی!

تو بوی لرزشهای شبانه را می دهی،بوی انکارهای جوانی،تو بوی بلوغ ِ با تو را می دهی،بوی لبخندهای شرم آگین،بوی دوری های پر از نزدیکی،بوی نفس نفس زدنهای ِ دویدنهای ِ بی صدا،تو بوی فاصله می دهی.

تو بوی لبخند به روسری و جوراب ضخیم را می دهی،تو بوی فرار از جمع و خندیدینهای پنهانی را می دهی،تو بوی رازهای همیشه سر به مُهر را می دهی.

تو بوی قد کشیدن،بزرگ شدن،دور شدن،غریبه شدن،تو بوی تنهایی می دهی!

تو بوی رفتن،فرق کردن،انکار کردن،تو بوی فراموش کردن می دهی!

تو بوی بازگشتن،غریبه بودن،انکار کردن،تو بوی او را می دهی!

تو بوی چشمهای ناآشنا،لبخندهای زورکی،نگاههای بیگانه را می دهی!

تو بوی انکار می دهی!

تو بوی خاطره های آشنا می دهی،تو بوی قهقه های سرمستی می دهی،تو بوی نقلهای ریز و درشت و هزاری و دوهزاری های سبز می دهی،تو بوی عطر زنانه و سایه و پنکک و تافت می دهی.

تو بوی دسته گل عروسی می دهی،بوی سیگار و عطر.

"تو بوی کهنگی می دهی،بوی عشقهای فرسوده،بوی رفتن،بوی خاطرات،تو بوی قطره خونهای ِ قلبهای نیمکت مدرسه ی راهنمایی دخترانه را می دهی!"

 

+ فرستاده شده  چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 20:3  توسط زهرا  | 

SMS هم به کلاه قرمزی پیوست.

 

کم ما با کلاه قرمزی و فوتبالیستها و باز باران و شلوار مامان دوز نوستالژی داشتیم،حالا این SMS  هم اضافه شد.

به امید روزی که دوباره روی ماه *1 new message اش و ببینیم.

 

 

 

+ فرستاده شده  یکشنبه 7 تیر1388ساعت 0:9  توسط زهرا 

من ِ بی میم و نون و "او"

 

درد هق هق ها هنوز روی دل گلویم مانده،بی اختیار بود.. "وای بر تو،وای!"

تو که ناز می کشیدی،تو که اخم می کردی،تو که نگاهم می کردی،دلم برایت تنگ می شد،دلم همان موقع ها هم برایت تنگ می شد!

این روزها هم من نگاهت می کنم هم _ هم ندارد! _ تو از اول نگاه می کردی.

راز خواستن و نرسیدن،همچینها هم راز سر به مهری نبود،گشوده ی گشوده بود.

و تعجیل من!

نخند به این من ِ عجول و کم حوصله،تقصیر من نبود،ذات من اینگونه است،خودت گفتی!

نفسم تازه شده،اگرچه گلویم در هر دم و باز دم ذوق ذوق می کند.

نگاه قاب عکس هم مهربان شده،دوباره!

و من ِبی میم و نون ولی با "او" نگاهش دوباره تر است و نفسش زود به زود به شماره می افتد،انگاری دلش را با همه ی سکنه و لوازمش یکجا داده،که برود،برود و برنگردد،تا بی دل ِ بی دل،فقط محض خاطر یک لبخندش به انتظار بنشیند.

 

پ.ن: "بعضی ها" قرار است بیایند.در واقع قرار است....

 

 

 

+ فرستاده شده  شنبه 6 تیر1388ساعت 14:29  توسط زهرا  | 

ساختمان گسسته

 

گفتم:می دونی چیه؟!

گفتش:چیه؟!

گفتم:این درست نیست که می گن آدم فقط یه بار عاشق می شه!من هر لحظه هزار بار عاشقت می شم!

گفتش:به این می گن حماقت لحظه ای عزیزم!

 

 

 

+ فرستاده شده  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 18:13  توسط زهرا