تبليغاتX
نـامــــه های بـــی مقصـد

نـامــــه های بـــی مقصـد

مقصدم روزی می رسد از سفر.....و من هیچ نمی گویم از این...نامه های بی مقصد....

فتح ِ چشمانت با یک نگاه!....فتح ِ دستانم بی یک حضور....بکر ِ بکر ِ بــ کــ ـر

 

مشترک مورد ِ نظر ِ من،در دسترس هم هستی،فقط......فقط مشکل از مخابرات و این همه خطهای درب و داغون نیست،مشکل من و تو و این راههایی است که به هم ختم نمی شود! پس بیا دست برداریم !

خسته ام،بار ِ یک عمر تنهایی و به دوش می کشم!

این درست نیست،ببین! من فقط وقتی با او هستم خودم هستم،و حتی وقتی تو هم هستی "من"من نیستم،و هیچ وقت،هیچ وقت نبودم!

تقصیر من نیست،من اهل بازی کردن نیستم،حتی اهل بازی دادن هم نیستم،بیا در دسترس نباشیم،بیا همیشه خارج از محدوده ی جوابگویی باشیم،بیا و دیگر باز نگرد!

مشترک ِ مورد ِ نظر ِ عزیز ِ من! من خسته ام! بیا دست  از سر ِ بودن برداریم! بیا و دوباره باز نگرد! اصلاً بگذار من بمانم و خاطره ها! به خدا خسته ام! بیا و دست از این بازی بردار!

مشترک ِ عزیز ِ دور از نظر ِ من،بیا همه چیز را یکجا تمام کنیم،فقط اینبار بیا محض خاطر ِ دل ِ من_دل ِ همیشه تنها ی ِ من_همه چیز را تمام کنیم!

بگذار او بماند و من! مثل همیشه!

اگربازگردی،دلی دیگر نمی لرزد،پایی هم نمی لغزد!

خسته ام!خسته تر از همیشه!

نه به خاطر درهایی که انگار بسته اند!نه! همه ی درها باز است،اصلاً تا نگاه ِ او هست،دری بسته نمی ماند!

نیا! به خاطر آنکه خاطره ها عزیزند،پس در خاطره ام عزیز بمان!

.

.

.

من خوبم،حال ِ دلم هم خوب است،فقط کمی خسته شده،می خواهد بخوابد، برایش برایم دعا کنید!

حتماً دعا کنید!

 

حافظ غم دل با که بگويم که در اين دور/ جز جام نشايد که بود محرم رازم

.

.

و حتی التماس ِ راه ها کردم که بیایی با کوچکترین بهانه،بیایی و فقط یک بهانه بیاوری تا من باز هم ،باز هم،باز هم برای بودنم دلیل داشته باشم!

ببین! فعلها همه گذشته است! پس سکوت کن در حال،بمان در خاطرات!

بگذار خیال دستهای نوازشگرت همیشه خیال بماند،بگذار دستان ِ من برای همیشه باکره بماند،انگار می کنم که سهمشان فقط حجم ِ خالی نبودن است!

 

پ.ن:رونوشت به بهارنارنج که یک جمله اش هواییم کرد،اینطور!

 

 

همین!

تمام شد!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 23:8  توسط زهرا  | 

آنچه گذشت!

 

من از طلوع ِ یک آرزو می آیم،به من دخیل ببندید،من متبرکم!

 

۸۸/۸/۳

[نمایشگاه مطبوعات،ظهر]

بگذار این خاطره سربسته نوشته شود،آنقدر سربسته که روزی برای خودم هم یک راز شود،تن ِ صدایت در گوشم است،تک تک مکثهای ِ واژگانت و بالا پائین کلماتت! لحن گفتنت!

انگار زمان می خواهد قدرتنمایی کند،ولی چه فایده وقتی هنوز هم که هنوز است دل به روی همه چیز خط می کشد!

انگار تو شرابی،جاافتاده ای،انگار تو یک کوزه شرابی که در پستو پنهان بودی،شراب هفت ساله!شراب ده ساله!شراب ِ یک عمر ِ دخترک بیست و یک ساله!......دل ِ مست ِ خودم....

 

نیمکتهای ما فقط دومتر با هم فاصله داشت،من مردی را می دیدم که سرش به کار ِ خودش بود و او دختری را که عبوس نشسته بود،فقط سایه ی حضور ِ غریبه روی من بی دلیل سنگینی می کرد،به هم نگاه نمی کردیم،فقط هردومنتظر شخصی دیگر بودیم.

زن کنار مرد نشست و من هنوز منتظر بودم که اسمم را شنیدم!

_زهرا! زهراست!

رویم را برنگرداندم،شنیدن اسمم از دهان دو غریبه کمی عجیب بود،ولی مجبور شدم نگاهشان کنم و بعد....

ما همیشه ما بودیم! دوستم بود،همبازیم بود،راهنمایم بود،و بعدتر قدیسم شد!

"نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد"

او تقصیری نداشت،اصلاً حرف گناه نیست،حتی اشتباهی هم نبود،فقط او هم فراموش کرد که من روان تر از آنم که در قالبی بمانم!

ما فقط همبازي بوديم،براي اينكه ثابت كنند چيز بيشتري نيستيم اينهمه زجر لازم نبود!!!

تقصير من و تو نيست! روزگار است همبازي جان،روزگار!

تقصير روزگار است كه تو آبان پنجاه و هشت پسر به دنيا آمدي و من فروردين شصت و هفت دختر!

تقصير روزگار است كه من و تو را همبازي كرد،تقصير روزگار است كه من و تو را مست سهراب كرد،تقصير روزگار است كه من و تو با هم خنديديم.........

چشم بود،چشمانش پر از مهر بود!

_زهرا تویی؟!!

همسرش رویم را بوسید و گفت:شما چه طوری هم و ندیدید؟!

من و او فقط به اینهمه دلتنگی که خودمان هم از آن خبر نداشتیم فکر می کردیم!

به شراب ِ جاافتاده ی مهر!

 

۸۸/۸/۵

مستی عین من،دلش نمی آد بافتهاش و باز کنه،دلش می خواد همون تافته ی جدا بمونه،همون تافته ای که ممکنه بین یه جمع اینقدر احساس تنهایی بکنه که دل خوش کنه به جای نبودنش!همون تافته ی مستی که اینقدر گیج و منگه که گم میشه و باید خود ِ خود ِ لیلی پیداش کنه!

اخ از دست ِ من ِ مجنون!اواره ی بیابونم کرد،سقوط کردم،به سیاهی و باز هم،لیلی بود! لیلی که فقط انگار من و دلم و کنار گذاشته بود برای خودش،گذاشته بود تا خودش اتیشش بزنه!

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم!

 چه قدر هشدار داد! درک ِ اینهمه نشدن،آسون بود و من ِ لجوج دست بر نمیداشتم از این لجاجتم! و شاید باورش سخت باشه و هست!هنوز هم هست! که لیلی من و می خواست و منی که از اول هم قرعه ی مجنون تر شدن به نامم خورده بود فرار می کردم!ولی ریسمان لیلی...

اصلاً داستان ِ من!نه اینکه داستان باشه،نه! حقیقته!

لیلی که نام ِ او نیست،مجنون هم نام ِ من نیست!

اسم او دلیل است و اسم من زهرا!

حکایت ما که حکایت لیلی و مجنون نیست! اصلاً من که حافظ نیستم،مولوی نیستم،اصلاً حکایت ما،هیچ جا نیست،مثلش نیست،مگه چند تا مجنون تر داریم،چند تا تافته ی جدا بافته داریم؟! که اگر داشتیم دیگه تافته ی جدابافته نمی شد!

اصلاً داستان ما داستان گریه نکردن است،حکایت ما،فقط لبخند است و شاید چند قطره اشک،حکایت ما دل دل کردن زیر شرشره بارونه! ایستادن وقت خوندن دعای فرجه! حکایت ما بال بال زدن برای آغوشه!

 

۸۸/۸/۶

من کافه ها را دوست ندارم! حتی بوی خوش قهوه و سیگارش را!

اینجا بوی آشنا نمی دهد،اونهم برای منی که از سروکولم حماقت و سادگی می باره!

چرا به من یاد ندادی توی کافه ها به اندازه ی وقتی که روبه روت هستم  بخندم،چرا به من یاد نمی دی عین همه زندگی کنم؟!

به من متذکر نشو که اهل اینجا هم نیستم،وقتی نگاهت ابری می شود!

ابری می شوی و می باری،من خیس ِ خیس می شوم و عطسه می کنم! تو نفسم می شوی و آرام پائین می روی!

دادن نزن! من گوشهایم می شنود،بهتر از همه!

 

۸۸/۸/۸

حرف برای نوشتن زیاد بود،ولی خوب خود ِ من هم حوصله ی خوندن پست به این بلندی وندارم!ولی شما بخونید حتمنی! و باید از همینجا از شاتل تشکر کنم که یک گیگ به ما عیدی داد! و ده سال پیش که 7/7/77 بود کماندار نوجوان می داد و من آرزو داشتم که جای ِ کماندار باشم،و الانم که 8/8/88 هنوزم یکی از بزرگترین آرزوهام همینه هنوزم!

و به صورت رسمی و غیر رسمی اعلام می کنم،روز ِ بسیار خوبیه،فقط کاش می شد،این عیدها که می آد،یه نفر دیگه هم کنارمون باشه،نیاز ِ به حضورش داره روز به روز بیشتر احساس می شه! کاش آخرین جمعه ی بی او باشه!

صحن امام رضا و کربلا خوبه،خیلی هم خوبه ولی با او همه چیز یه مزه ی دیگه می ده!

یا امام زمان!

 

 

روزی که نمایشگاه رفتم قطبی و بهشتی هم اومدن :دی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 11:43  توسط زهرا  |